تبلیغات
درود بر کورش کبیر و نوادگانش - مطالب زندگینامه کوروش
   

 وبلاگ من ...

 3 وبلاگ من

 3 ایمیل من

 

وضعیت یا هو

 

[YahooOnline(1z4)]

 

بایگانی....

 

 نویسندگان

سینا (14)

.....................................

موضوعات

زندگینامه کوروش (12)ذوالقرنین یا كوروش كبیر (2)

.....................................

 آرشیو

خرداد 1385 (1) آذر 1384 (1) آبان 1384 (12)

.....................................

صفحات

1 2 3

 

لینکستان

 

لینکدونی

 

DumpName] (-)DumpName] (-)DumpName] (-)

آرشیو لینكدونی

 

جستجو

  

جستجو در بلاگ

 

آمار وبلاگ

 

بازدیدهای امروز : [cb:stat_today_view]

بازدید های دیروز : [cb:stat_yesterday_view]

كل مطالب : [cb:stat_total_post]

كل نظرها :

كل بازدید ها : [cb:stat_total_view]

 

.........................................

 

 

  <وصیت نامه داریوش کبیر

 

اینك كه من از دنیا می روم، بیست و پنج كشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این كشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن كشورها دارای احترام هستند و مردم آن كشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این كشورها كوشا باشد و راه نگهداری این كشورها این است كه در امور داخلی آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

اكنون كه من از این دنیا می روم تو دوازده كرور دریك زر در خزانه داری و این زر یكی از اركان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلكه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این كه از آن بكاهی، من نمی گویم كه در مواقع ضروری از آن برداشت نكن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .

مادرت آتوسا ( دختر كورش كبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم كن .

ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن این انبارها را كه از سنگ ساخته می شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این كه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این كه همواره آذوغه دو یاسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این كه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین كسری خوار و بار استفاده كن و غله جدید را بعد از این كه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملكت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشك سالی شود .

هرگز دوستان و ندیمان خود را به كارهای مملكتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو كافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به كار های مملكتی بگماری و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات كنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی.

كانالی كه من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام كردن این كانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن كانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور كشتی ها از آن كانال نباید آن قدر سنگین باشد كه ناخدایان كشتی ها ترجیح بدهند كه از آن عبور نكنند .

اكنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این كه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار كند، ولی فرصت نكردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این كار را به انجام برسانی، با یك ارتش قدرتمند به یونان حمله كن و به یونانیان بفهمان كه پادشاه ایران قادر است مرتكبین فجایع را تنبیه كند .

توصیه دیگر من به تو این است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مكن و برای این كه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع كردم كه تماس عمال دیوان با مردم را خیلی كم كرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حكومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت .

افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نكن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند كرد ولو به قیمت كشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود كه دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این كه وسیله شكست خوردن تو را فراهم كنند .

امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این كه فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حكومت خواهی كرد .

همواره حامی كیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نكن كه از كیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش كه هر كسی باید آزاد باشد تا از هر كیشی كه میل دارد پیروی كند .

بعد از این كه من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه كفنی را كه من خود فراهم كردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زمانی كه می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی كه من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج كشور سلطنت می كردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا كه سرنوشت آدمی این است كه بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج كشور باشد ، خواه یك خاركن و هیچ كس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیك دیدی، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصیت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این كه بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند.

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از كسی ادعایی داری موافقت كن یك قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر كند، زیرا كسی كه مدعیست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.

هرگز از آباد كردن دست برندار زیرا كه اگر از آبادكردن دست برداری كشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست كه وقتی كشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده .

عفو و دوستی را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد كه كسی نسبت به تو خطایی كرده باشد و اگر به دیگری خطایی كرده باشد و تو عفو كنی ظلم كرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .

بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور كسانی كه غیر از تو اینجا حاضراند كردم تا این كه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را كرده ام و اینك بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می كنم مرگم نزدیك شده است .

منبع: اطلاع رسانی آریانا

 

نوشته شده توسط سینا در  شنبه 26 آذر 1384  و ساعت 12:12 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <قسمت آخر سرگذشت کوروش : درگذشت کوروش

 

مرگ کوروش نیز چون تولدش به تاریخ تعلق ندارد. هیچ روایت قابل اعتمادی که از چگونگی مرگ کوروش سخن گفته باشد در دست نداریم و لیکن از شواهد چنین پیداست که کوروش در اواخر عمر برای آرام کردن نواحی شرقی کشور که در جریان فتوحاتی که او در مغرب زمین داشت ناآرام شده بودند و هدف تهاجم همسایگان شرقی قرار گرفته بودند به آن مناطق رفته است و شش سال در شرق جنگیده است. بسیاری از مورخین ، علت مرگ کوروش را کشته شدنش در جنگی که با قبیله ی ماساژتها ( یا به قولی سکاها ) کرده است دانسته اند. ابراهیم باستانی پاریزی در مقدمه ای که بر ترجمه ی کتاب « ذوالقرنین یا کوروش کبیر » نوشته است ، آنچه بر پیکر کوروش پس از مرگ می گذرد را اینچنین شرح می دهد :
سرنوشت جسد کوروش در سرزمین سكاها خود بحثی دیگر دارد. بر اثر حمله ی كمبوجیه به مصر و قتل او در راه مصر ، اوضاع پایتخت پریشان شد تا داریوش روی كار آمد و با شورش های داخلی جنگید و همه ی شهرهای مهم یعنی بابل و همدان و پارس و ولایات شمالی و غربی و مصر را آرام كرد. روایتی بس موثر هست كه پس از بیست سال كه از مرگ کوروش می گذشت به فرمان داریوش ، جنازه ی کوروش را بدینگونه به پارس نقل كردند:

شش ساعت قبل از ورود جنازه به شهر پرسپولیس ( تخت جمشید ) ، داریوش با درباریان تا بیرون شهر به استقبال جنازه رفتند و جنازه را آوردند. نوزاندگان در پیشاپیش مشایعین جنازه ، آهنگهای غم انگیزی می نواختند ، پشت سر آنان پیلان و شتران سپاه و سپس سه هزارتن از سربازان بدون سلاح راه می پیمودند ، در این جمع سرداران پیری كه در جنگهای کوروش شركت داشته بودند نیز حركت می كردند. پشت سر آنان گردونه ی باشكوه سلطنتی کوروش كه دارای چهار مال بند بود و هشت اسب سپید با دهانه یراق طلا بدان بسته بودند پیش می آمدند. جسد بر روی این ردونه قرار داشت. محافظان جسد و قراولان خاصه بر گرد جنازه حركت می كردند. سرودهای خاص خورشید و بهرام می خواندند و هر چند قدم یك بار می ایستادند و بخور می سوزاندند. تابوت طلائی در وسط گردونه قرار داشت. تاج شاهنشاهی بر روی تابوت می درخشید ، خروسی بر بالای گردونه پر و بال زنان قرار داده شده بود – این علامت مخصوص و شعار نیروهای جنگی کوروش بوده است. پس از آن سپهسالار بر گردونه جنگی ( رتهه ) سوار بود و درفش خاص کوروش را در دست داشت. بعد از آن اشیا و اثاثیه ی زرین و نفایس و ذخایری كه مخصوص کوروش بود – یك تاك از زر و مقداری ظروف و جامه های زرین – حركت می دادند.
همین كه نزدیك شهر رسیدند داریوش ایستاد و مشایعین را امر به توقف داد و خود با چهره ای اندوهناك ،‌ آرام بر فراز گردونه رفت و بر تابوت بوسه زد ؛ همه ی حاضران خاموش بودند و نفس ها حبس گردیده بود. به فرمان داریوش دروازه های قصر شاهی ( تخت جمشید ) را گشودند و جنازه را به قصر خاص بردند. تا سه شبانه روز مردم با احترام از برابر پیكر کوروش می گذشتند و تاجهای گل نثار می كردند و موبدان سرودهای مذهبی می خواندند.
روز سوم كه اشعه ی زرین آفتاب بر برج و باروهای كاخ باعظمت هخامنشی تابید ، با همان تشریفات جنازه را به طرف پاسارگاد – شهری كه مورد علاقه ی خاص کوروش بود - حركت دادند. بسیاری از مردم دهات و قبایل پارسی برای شركت در این مراسم سوگواری بر سر راهها آمده بودند و گل و عود نثار می كردند.
در كنار رودخانه ی کوروش ( كر) مرغزاری مصفا و خرم بود. در میان شاخه های درختان سبز و خرم آن بنای چهار گوشی ساخته بودند كه دیوارهای آن از سنگ بود هنگامی كه پیكر کوروش به خاك می سپردند ، پیران سالخورده و جوانان دلیر ، یكصدا به عزای سردار خود پرداختند. در دخمه مسدود شد ، ولی هنوز چشمها بدان دوخته بود و كسی از فرط اندوه به خود نمی آمد كه از آن جا دیده بردوزد. به اصرار داریوش ، مشایعین پس از اجرای مراسم مذهبی همگی بازگشتند و تنها چند موبد برای اجرای مراسم مذهبی باقی ماندند.

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در پنجشنبه 26 آبان 1384 ساعت01:11 ق.ظ

 

() نظر

 

  <قسمت هشتم : کوروش و ادیان

 

در دنیای باستان رسم بر آن بود که چون قومی بر قوم دیگر فائق می آمدند ، قوم مغلوب ناچار می شدند که به دین مردم پیروز درآیند و از باورهای مذهبی خود دست بکشند. چه بسیار مردمی که به خاطر سر باز زدن از پذیرش دین بیگانه ، بدست اقوام پیروز تاریخ به خاک افتاده اند و چه بسیار معابدی که توسط فاتحان با خاک یکسان گشته اند. در چنین دنیایی بود که کوروش پرچم آزادی ادیان را برافراشت و مردم را ( از ایرانی و انیرانی و از بت پرست و خورشید پرست و یکتا پرست ) در انجام فرائض دینی خود آزاد گذاشت و حتی معابدی را که در جریان جنگهای مختلف آسیب دیده بودند از نو ساخت. بهترین نمونه های این جوانمردی را در جریان تسخیر بابل می بینیم.
در حالی که مردم بابل خود را برای دیدن صحنه های ویران شدن معابدشان به دست سپاهیان پارسی آماده می کردند ، کوروش در میان آنان حاضر شد و در مقابل چشمان حیرت زده ی آنان ، مردوک خدای خدایان بابل را به گرمی ستود و فرمان آزادی مذهبی را در سراسر کشور بابل صادر کرد. این فرمان از جمله شامل یهودیانی می شد که بختنصر همه چیزشان را گرفته بود ، کشورشان را در شعله های آتش ویران کرده بود و خودشان را به اسارت به بابل آورده بود. اندکی پس از ورود به بابل ، کوروش به یهودیان اجازه داد تا پس از هفتاد سال زندگی در اسارت و بندگی به فلسطین بازگردند و درآنجا به بازسازی اورشلیم بپردازند. کوروش به خزانه دار خود « مهرداد » دستور داد تا هر چه از ظروف طلا و نقره و اسباب و اثاث مذهبی که در دوره ی بختنصر از معابد اورشلیم غارت شده و در معبد های بابل باقی مانده است را به یهودیان بازگرداند و او نیز همه ی آن اثاث را که مشتمل بر پنج هزار و چهارصد تکه بود به آنان مسترد داشت. سپس کوروش از مردمانی که یهودیان در میان آنان می زیستند خواست تا آذوقه و خواربار و مواد لازم برای سفر را برایشان فراهم آورند و آنان نیز چنین کردند. باری ! هزاران یهودی پس از صدور فرمان آزادیشان از جانب کوروش ، به سوی شهر و دیار خود روانه شدند و با کمک ایرانیان موفق شدند شهر خود را از نو بسازند و حیات ملی خود را احیا کنند.
به خاطر این محبت بزرگ و ستودنی ، از کوروش در کتاب های مقدس یهودیان به نیکی یاد شده است. این ستایش چنان است که تورات کوروش کبیر را « مسیح خدا » نامیده است. بدین صورت از دیر باز کودکان یهودی از همان نخستین روزهای زندگی خود از طریق کتب مذهبی با این ابر مرد بشر دوست آشنا گشته و مردانگی و فتوت او را می ستایند. مسیحیان نیز که به گمان بسیاری پایه و شالوده ی دینشان ، تورات یهود است ، کوروش را فراوان احترام می کنند و مقامی بالاتر از یک پادشاه و یک کشورگشای بزرگ برای وی قائلند. در قرآن مجید نیز چناکه به پیوست آمده است از کوروش کبیر ( یا همان ذوالقرنین ) به نیکی یاد شده و بدین ترتیب کوروش تنها پادشاهی است که در هر سه کتاب آسمانی مورد ستایش پروردگار قرار گرفته است.

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <قسمت هفتم : استوانه ی کوروش

 

در مورد آنچه کوروش پس از فتح بابل انجام داده است ، سند ی به دست آمده که به استوانه ی کوروش معروف است. استوانه ی کوروش کبیر در خرابه های بابل پیدا شده و اصل آن در موزه ی بریتانیا نگهداری می شود. این استوانه را باستانشناسی به نام هرمزد « رسام » در سال ۱۸۷۹ میلادی پیدا کرده است. بخش بزرگی از این استوانه اینک از بین رفته است ولی بخشی از آن که سالم مانده است سندی مهم و تاریخی است مبنی بر رفتار جوانمردانه ی کوروش کبیر با مردم شهر تسخیر شده ی بابل و نیز یهودیانی که در اسارت آنان بودند. گوینده ی خط های آغازین این نوشته نامعلوم است ولی از خط بیست به بعد را کوروش کبیر گفته است. و اینک متن استوانه :

۱) « کوروش» شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه بابل ، شاه سومر و اکد.
٢) شاه نواحی جهان.
۳) چهار[ ...... ] من هستم [ ...... ] به جای بزرگی ، ناتوانی برای پادشاهی کشورش معین شده بود.
۴) نبونید تندیس های کهن خدایان را از میان برد [ ...... ] و شبیه آنان را به جای آنان گذاشت.
۵) شبیه تندیسی از ( پرستشگاه ) ازاگیلا ساخت [ ...... ] برای « اور» و دیگر شهرها.
۶) آیین پرستشی که بر آنان ناروا بود [ ...... ] هر روز ستیزه گری می جست. همچنین با خصمانه ترین روش.
۷) قربانی روزانه را حذف کرد [ ...... ] او قوانین ناروایی در شهرها وضع کرد و ستایش مردوک ، شاه خدایان را به کلی به فراموشی سپرد.
۸) او همواره به شهر وی بدی می کرد. هر روز به مردم خود آزار می رسانید. با اسارت ، بدون ملایمت همه را به نیستی کشاند.
۹) بر اثر دادخواهی آنان « الیل » خدا ( مردوک ) خشمگین گشت و او مرزهایشان. خدایانی که در میانشان زندگی می کردند ماوایشان را راه کردند.
۱۰) او ( مردوک ) در خشم خویش ، آنها را به بابل آورد ، مردم به مردوک چنین گفتند : بشود که توجه وی به همه ی مردم که خانه هایشان ویران شده معطوف گردد.
۱۱) مردم سومر و اکد که شبیه مردگان شده بودند ، او توجه خود را به آنان معطوف کرد. این موجب همدردی او شد ، او به همه ی سرزمین ها نگریست.
۱٢) آنگاه وی جستجوکنان فرمانروای دادگری یافت ، کسی که آرزو شده ، کسی که وی دستش را گرفت. کوروش پادشاه شهر انشان. پس نام او را بر زبان آورد ، نامش را به عنوان فرمانروای سراسر جهان ذکر کرد.
۱۳) سرزمین « گوتیان » سراسر اقوام « مانداء» را مردوک در پیش پای او به تعظیم واداشت. مردمان و سپاه سران را که وی به دست او ( کوروش ) داده بود.
۱۴) با عدل و داد پذیرفت. مردوک ، سرور بزرگ ، پشتیبان مردم خویش ، کارهای پارسایانه و قلب شریف او را با شادی نگریست.
۱۵) به سوی بابل ، شهر خویش ، فرمان پیش روی داد و او را واداشت تا راه بابل در پیش گیرد. همچون یک دوست و یار در کنارش او را همراهی کرد.
۱۶) سپاه بی کرانش که شمار آن چون آب رود برشمردنی نبود با سلاح های آماده در کنار هم پیش می رفتند.
۱۷) او ( پروردگار) گذاشت تا بی جنگ و کشمکش وارد شهر بابل شود و شهر بابل را از هر نیازی برهاند. او نبونید شاه را که وی را ستایش نمی کرد به دست او ( کوروش ) تسلیم کرد.
۱۸) مردم بابل ، همگی سراسر سرزمین سومر و اکد ، فرمانروایان و حاکمان پیش وی سر تعظیم فرود آوردند و شادمان از پادشاهی وی با چهره های درخشان به پایش بوسه زدند.
۱۹) خداوندگاری ( مردوک ) را که با یاریش مردگان به زندگی بازگشتند ، که همگی را از نیاز و رنج به دور داشت به خوبی ستایش کردند و یادش را گرامی داشتند.
٢۰) من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نیرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمین سومر و اکد ، شاه چهار گوشه ی جهان.
٢۱) پسر شاه بزرگ کمبوجیه ، شاه شهر انشان ، نوه ی شاه بزرگ کوروش ، شاه شهر انشان ، نبیره ی شاه بزرگ چیش پیش ، شاه انشان.
٢٢) از دودمانی که همیشه از شاهی برخوردار بوده است که فرمانروائیش را « بعل » و « نبو » گرامی می دارند و پادشاهیش را برای خرسندی قلبی شان خواستارند. آنگاه که من با صلح به بابل درآمدم
٢۳) با خرسندی و شادمانی به کاخ فرمانروایان و تخت پادشاهی قدم گذاشتم. آنگاه مردوک سرور بزرگ ، قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستایش او کوشیدم.
٢۴) سپاهیان بی شمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمین سومر و اکد تهدید کننده ی دیگری پیدا شود.
٢۵) من در بابل و همه ی شهرهایش برای سعادت ساکنان بابل که خانه هایشان مطابق خواست خدایان نبود کوشیدم [ ...... ] مانند یک یوغ که بر آنها روا نبود.
٢۶) من ویرانه هایشان را ترمیم کردم و دشواری های آنان را آسان کردم. مردوک خدای بزرگ از کردار پارسایانه ی من خوشنود گشت.
٢۷) بر من ، کوروش شاه که او را ستایش کردم و بر کمبوجیه پسر تنی من و همچنین بر همه ی سپاهیان من
٢۸) او عنایت و برکتش را ارزانی داشت ، ما با شادمانی ستایش کردیم ، مقام والای ( الهی ) او را . همه ی پادشاهان بر تخت نشسته
٢۹) از سراسر گوشه و کنار جهان ، از دریای زیرین تا دریای زبرین شهرهای مسکون و همه ی پادشاهان « امورو » که در چادرها زندگی می کنند.
۳۰) باج های گران برای من آوردند و به پاهایم در بابل بوسه زدند. از [ ...... ] نینوا ، آشور و نیز شوش.
۳۱) اکد ، اشنونه ، زمیان ، مه تورنو ، در ، تا سرزمین گوتیوم شهرهای آن سوی دجله که پرستشگاه هایشان از زمان های قدیم ساخته شده بود.
۳٢) خدایانی که در آنها زندگی می کردند ، من آنها را به جایگاه هایشان بازگردانیدم و پرستشگاه های بزرگ برای ابدیت ساختم. من همه ی مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانیدم.
۳۳) همچنین خدایان سومر و اکد که نبونید آنها را به رغم خشم خدای خدایان ( مردوک ) به بابل آورده بود ، فرمان دادم که برای خشنودی مردوک خدای بزرگ
۳۴) در جایشان در منزلگاهی که شادی در آن هست بر پای دارند. بشود که همه ی خدایانی که من به شهرهایشان بازگردانده ام.
۳۵) روزانه در پیشگاه « بعل » و « نبو » درازای زندگی مرا خواستار باشند ، بشود که سخنان برکت آمیز برایم بیایند ، بشود که آنان به مردوک سرور من بگویند : کوروش شاه ستایشگر توست و کمبوجیه پسرش
۳۶) بشود که روزهای [ ...... ] من همه ی آنها را در جای با آرامش سکونت دادم.
۳۷) [ ...... ] برای قربانی ، اردکان و فربه کبوتران.
۳۸) [ ...... ] محل سکونتشان را مستحکم گردانیدم.
۳۹) [ ...... ] و محل کارش را.
۴۰) [ ...... ] بابل.
۴۱) [ ...... ] ۴٢) [ ...... ] ۴۳) [ ...... ] ۴۴) [ ...... ] ۴۵) [ ...... ] تا ابدیت .

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <قسمت ششم( ب): پیروزی کوروش

 

 مردم خود آن كشور نقل می كنند كه چون شهر بابل بسیار وسیع بود با اینكه محلات اطراف شهر به تصرف پارسیان درآمده بود ساكنان محله های مركزی هنوز خبر نداشتند كه چه بر سرشان آمده است ؛‌ و چون از قضا آن روز برای ایشان روز یك جشن عمومی بود در آن هنگام همه می رقصیدند و زمام اختیارخود را بدست عیش وشادی رها كرده بودند تا ساعتی كه این خبر را شنیدند. و بدین گونه بود كه بابل <تسخیر شد و اما قصه ی گزنفون به این شرح است : « کوروش وقتی به جلو شهر بابل رسید نخست سپاهیانش را در اطراف شهر مستقر ساخت و خود با چند تن از فرماندهان و افسران سپاهش سواره گشتی به دور شهر زد. وی پس از آنكه به بررسی و آزمایش حصارها و باروهای شهر پرداخت داشت آماده می شد كه سپاهیانش را عقب بنشاند و دست از محاصره ی بابل بكشد ، لیكن در همان اوان یك سرباز فراری بابلی كه از شهر گریخته و به سپاهیان او ملحق شده بود به وی خبر داد كه بابلیان تصمیم گرفته اند در آن دم كه عقب می نشیند به او حمله ور شوند ؛ و در توجیه این تصمیم به گفته افزود : « چون صفوف سربازان پارسی به نظر كسانی كه از بالای برج و باروها به ایشان می نگریستند ضعیف جلو كرده است » و این حرف هیچ تعجب آور نبود ، زیرا برای محاصره كردن دیوارهای شهری با چنان وسعت و عظمت صفوف سپاهیان الزاماً می بایست عمق بیشتری داشته باشد. با شنیدن این خبر ، کوروش به نگهبانان ود در وسط سپاهیانش قرار گرفت و فرمان داد تا از منتها الیه هر جناح ، سربازان صفوف خود را عقب بكشند و به سمت قسمت ثابت سپاه بروند تا منتها الیه هر دو جناح به ارتفاع قلب سپاه كه خود او در آن قرار دارد برسند. او با این مانور سربازانی را كه حركت نمی كردند مطمئن می ساخت ، چون آنان می دیدند كه با این كار عمق صفوفشان دو برابر شده است ؛ و همین طور آنهایی را كه عقب می نشستند اطمینان خاطر می یافتند ، چون بجای ایشان همان سربازان ثابت و بیحركت بودند كه با دشمن روبرو می شدند. لیكن وقتی كه منتها الیه دو جناح با پیش آمدن از دوسمت به هم پیوستند سپاهیان متوجه شدند كه تقویت شده اند ، بدین ترتیب كه كسانی كه مواضع خود را ترك گفته بودند بوسیله ی كسانی كه اكنون در جلوشان قرار داشتند و آنان كه در جلو بودند به وسیله ی كسانی كه از عقب آمده و به ایشان پیوسته بودند. باری ، با این تا خوردن و پس نشستن صفوف قهراً بهترین سربازان در ردیفهای اول و آخر قرار می گرفتند و بد ترین ایشان به ردیف وسط افتادند و این خود موضع گیری طرح ریزی شده ی خوبی برای جنگیدن بود ، و در ضمن مانع می شد از اینكه ترسوها فرار كنند. سواران و سپاهیان سبك اسلحه نیز كه در جناح ها قرار داشتند هر چه طول سپاه با مضاعف شدن صفوف كوتاهتر می شد به فرمانده كل نزدیكتر می شدند
« وقتی پارسیان بدین گونه گرد هم آمدند پس پس عقب نشستند تا به تیر رس تیرهایی رسیدند كه از بالای برج و باروها به سوی ایشان می انداختند ؛ و وقتی از آن تیر رس هم گذشتند برگشتند و نخست چند قدمی به پیش برداشتند ؛ سپس دوری به سمت چپ زدند ، و خود را در برابر باروها یافتند. بتدریج كه از برج و باروها دور می شدند پیچ خوردنشان كمتر می شد. وقتی خود را در امن و امان یافتند دیگر بی آنكه توقف كنند تا به دم چادرهای خود رفتند. وقتی در چادرها مستقر شدند کوروش افسران خود را احضار كرد و به ایشان گفت : « ما برای آزمایش شهر به دور آن گشتیم . چنین برج و باروهای مستحكم و بلند را چگونه می توان به زور گرفت. من به سهم خود چنین كاری را آسان نمی بینم ، لیكن هر چه جمعیت در درون شهر بیشتر باشد از زمانی كه برای جنگیدن با ما از آن بیرون نیایند زودتر می توان ایشان را با گرسنگی و قحطی از پا درآورد. بنابرین اگر وسیله ی دیگری به نظر شما نمی رسد كه پیشنهاد كنید من بر این عقیده ام كه آنان را در محاصره ی اقتصادی بگیریم. – یكی از افسران کوروش پاسخ داد : ولی مگر این شط از وسط خود شهر عبور نمی كند؟ - گوبارو گفت : بلی ، ولی عمق این شط به قدری زیاد است كه اگر دو مرد هم در درون آن روی هم بایستند باز سر نفر دوم از آب بیرون نخواهد افتاد. و به هر حال از بابل با این شط بهتر دفاع می شود تا با برج و باروهایش. – کوروش باز گفت : از آنچه فراتر از زور و توان ما است بگذریم. بیایید طرح خندقی را بریزیم ، و هركدام به نوبه ی خود به سرعت روی حفر آن كار كنیم ، چنانكه در اسرع وقت خندقی هر چه عریض تر و عمیق تر كه ممكن است آماده كنیم. »
در نتیجه ، پس از آنكه یك خط دفاعی برای جلوگیری حمله ی محاصره شدگان به دور حصارهای شهر كشیده شد ، و ضمناً در نزدیكی شط جای كافی برای برافراشتن برج های بلند باقی گذاشتند. کوروش دستور داد تا در هر دو طرف شهر خندق بسیار عمیقی بكنند. آنگاه دستور شروع به بنا كردن برجهایی در كنار شط بر پایه ای كه نخلستان بود و كمتر از یك پلتر ( واحد اندازه گیری طول در یونان قدیم معادل۳۰ متر و ۸۰ سانتی متر امروز ) طول نداشت.
« در حینی كه محاصره كنندگان به انجام دادن این كارها مشغول بودند بابلی ها در بالای حصارهای خود به این نحوه ی محاصره ی اقتصادی می خندیدند ، چون برای بیش از ده سال آذوقه و خوار و بار داشتند. کوروش از این موضوع با خبر شد. آنگاه لشكر خود را به دوازده بخش تقسیم كرد ، و هر بخش می بایست در طول مدت یك ماه از سال را كشیك بكشد. به شنیدن این خبر ، بابلیان بر مسخرگی و ریشخند خود دو چندان افزودند. اكنون دیگر خندق ها حفر شده بود. کوروش چون شنید كه در شهر بابل جشنی بر پا است و برای برگزاری آن بابلی ها تمام مدت شب را به باده خواری و سورچرانی و عیش و عشرت خواهند گذرانید منتظر ماند تا شب فرا رسید آنگاه با عده ی زیادی از مردان خود دهانه ی خندق های وصل به شط را باز كرد وقتی آن دهانه ها باز شد آب شط شبانه از هر دو طرف در خندق ها به جریان افتاد و راه ورود شط به درون شهر برای پارسیان قابل عبور گشت. وقتی همه ی چیزهای مربوط به شط آماده شد کوروش به تمام مین باشیان خود از پیاده و سواره فرمان داد تا هر كدام با هزار سرباز تحت فرماندهی خویش در دوصف بیایند و به او ملحق شوند. وقتی مین باشیان رسیدند کوروش سواران و پیادگان خود را به درون شط فرستاد تا ببینند آیا آن بستر خشك كرده اكنون قابل عبور شده است یا نه . وقتی به او گزارش دادند كه آری قابل عبور است آنگاه سران عمده ی لشكرش را احضار كرد و با این كلمات با ایشان سخن گفت : « دوستان ، اكنون شط راه ورود به شهر را به ما داده است ؛ پس بیایید تا با اطمینان خاطر و بدون ترس و تشویش وارد بابل شویم. ضمناً به این نكته بیاندیشیم كه كسانی كه ما اكنون به جنگشان می رویم كه قبلاً وقتی متحدینی با خود داشتند و بیدار و هوشیار و آماده به جنگ و مسلح به انواع سلاح ها و صفوف جنگی مرتبی بودند ما شكستشان دادیم و لیكن امروز هنگامی به ایشان حمله ور می شویم كه بسیاری از آنها در خوابند و بسیاری هم مستند ، و همه هم وا رفته اند و لباس رزم به تن ندارند. و تازه وقتی مشاهده كنند كه ما به درون باروهای شهرشان درآمده ایم ترس و وحشت ناتوانترشان هم خواهد كرد. حال اگر در میان شما كسانی هستند كه فكر می كنند وقتی ما وارد شهر می شویم باید بترسیم از اینكه مبادا دشمنان به بالای بامها بروند و از دو سمت كوچه ما را به باد تیر بگیرند كاملاً از این بابت خاطر جمع باشند. اگر كسانی به بالای بام خانه های خود بروند ما نیز متحدی چون هفائیستوس ، خدای معروف را داریم . دهلیزهای این خانه ها به آسانی آتش می گیرند زیرا درهای آنها از چوب نخل آغشته به قیر قابل اشتعال درست شده است. ما نیز به سهم خود فاقد چوب صمغ دار برای آتش افروختن نیستیم و به میزان فراوان زفت و قیر و الیاف وازده ی كتان برای بر پا كردن هر چه سریعتر آتش سوزیهای شدید در اختیار داریم . از این قرار ساكنان آن خانه ها یا باید به سرعت از خانه های خود بگریزند و جان بدر برند و یا در همانجا بدل به خاكستر بشوند. به هر حال بروید و سلاح های خود را بردارید و آماده بشوید! من شما را به كمك خدایان خودمان راهنمایی خواهم كرد. هان ، ای گوبارو ، شما راه را به ما نشان بدهید ، چون بهتر از ما بلدید. و وقتی هم به درون شهر درآمدیم یك راست ما را به قصر پادشاه راهنمایی كنید. – گوبارو گفت : هیچ عجیب نیست كه امشب هیچیك از درهای قصر سلطنیتی بسته نباشد ، چون امشب تمامی شهر در جشن و سرور بسر می برد. با این حال ، به نگهبانانی در جلو درهای كاخ برخواهیم خورد. – کوروش گفت : یك لحظه از وقت را نباید تلف كرد. بنابرین به پیش باید حتی المقدور ایشان را غافلگیر كنیم »
وقتی کوروش این حرف را زد پارسیان به راه افتادند. كسانی از بابلیان كه در سر راه به مهاجمان بر می خوردند زده و كشته می شدند و یا فریاد زنان به درون خانه های خود می گریختند. همراهان گوبارو طوری به این فریادها جواب می دهند كه انگار خودشان هم در آن جشن و شادی شركت دارند. پارسیان بر سرعت می افزایند و به جلو قصر سلطنتی می رسند ولی می بینند كه درهای آن بسته است. آنان كه دستور یافته اند به نگهبانان كاخ حمله ور شوند به روی ایشان در حالی كه در پرتو شعله های آتش بزرگی به باده نوشی مشغولند می پرند و همه شان را می كشند. سر وصدای مهیبی به راه می افتد و فریادها است كه بلند می شود. در درون كاخ این سر و صداها را می شنوند و پادشاه بابل فرمان می دهد تا بروند و ببینند چه اتفاقی افتاده است. چند تن از خویشاوندان شاه می دوند تا درها را باز كنند و بگریزند. آنگاه پارسیان به درون كاخ می ریزند و خود را به جایی كه پسر شاه هست می رسانند. او را می بینند كه ایستاده و آماده ی دفاع كردن از خویش است. همراهان گوبارو او را می كشند. كسانی هم كه با او بودند نابود شدند ، یكی در حالی كه در پشت پناهگاهی سنگر گرفته بود ، دیگری در حالی كه می گریخت و آن دیگر در حالی كه با هر چه بدستش می آمد از خود دفاع می كرد. کوروش سواران خود را به میان كوچه های شهر فرستاد و بوسیله ی یشان دستور داد تا هر كه را كه در بیرون بیابند بكشند ، و بوسیله ی كسانی كه زبان آشوری می دانند جار بزنند كه آنان كه در درون خانه ی خود هستند در همان جا بمانند و بدانند كه اگر كسی در بیرون دیده شود كشته خواهد شد. این فرمانها همه اجرا شد. وقتی صبح شد و نگهبانان قلعه ها از تسخیر شهر به دست پارسیان و از كشته شدن بالتازار آگاه گشتند خود نیز قلعه ها را تسلیم كردند. کوروش فوراً قلعه ها را تصرف كرد و نگهبانانی با افسران به آنجاها فرستاد تا آنها را اداره كنند. به رؤسای خانواده ها اجازه داد تا مردگان خود را به خاك بسپارند و فرمانی همگانی خطاب به مردم بابل بوسیله ی جارچیان صادر كرد تا همه فوراً سلاح های خود را بیاورند و تحویل بدهند و به ایشان هشدار داد كه اگر بعداً اسلحه ای در خانه ای بیابند همه ی ساكنان آن خانه اعدام خواهند شد. پس از انجام همه ی این اقدامات ، کوروش مغان پارسی را احضار كرد و چون شهر با جنگ فتح شده بود از ایشان خواست تا نوبر غنایم را برای خدایان و اماكن مقدس انتخاب كنند وبردارند و سپس خانه ها و اقامتگاههای دولتی متعلق به مقامات رسمی را مابین كسانی كه در فتوحات خود شریك می دانست تقسیم كرد و بدیهی است كه بهترین سهم را نصیب كسانی كرد كه از همه شجاع تر و فداكارتر بودند. پس از آن ، به بابلیان فرمان داد تا زمینها را بكارند ، خراج بپردازند و به اربابانی كه او برایشان می گمارد خدمت كنند.»
بدین گونه کوروش بدون جنگ و خونریزی شدید شهر بابل را فتح كرد. این پیروزی امپراتوری وسیعی نصیبش می كرد
سقوط بابل انعكاس عظیمی داشت . شهری كه از نزدیك به بیست قرن پیش تا به آن دم ملكه ی خاور زمین بود ، شهری كه همه ی ملتها شكوه و جلال و نبوغ او را ستوده بودند ، اینك به یك ضربت از پای در می آمد و بنده و برده ی یك فرد پارسی می شد كه خود نبونید یك وقت او را « نوكر حقیر » آژی دهاك نامیده بود. بر كرانه های شط فرات ، همچون بر كرانه های رود دجله و رود هالیس ، نام کوروش بود كه طنین افتخارات باستانی را بیدار می كرد.
در نظر یونانیان ، بابل هم از لحاظ جمعیت زیاد و ثروت سرشارش و هم از جهت شكوه و عظمت بناهای بزرگ و استحكام حصارهایش به صورت نمونه و الگوی یك شهر بزرگ شرقی جلوه گر بود. گزنفون روی حیرت بابلیان وقتی باخبر شدند كه پارسیان ظرف مدتی كمتر از یك ساعت بر شهر بابل دست یافته اند و بر وحشتی كه از این خبر پیدا كردند خیلی تاكید می كند. آنان كه هاج و واج مانده بوده ، حالتی دیوانه وار پیدا كرده بودند و در برابر چنین هجوم ناگهانی اندكی گیج شده بودند و نمی توانستند به عظمت فاجعه پی ببرند. بیشك عده ی زیادی از ساكنان شهر بایستی فكر كرده باشند كه کوروش بطور ناگهانی از آسمان فرو افتاده و بوسیله ی یكی از جنیان یا بوسیله ی خود مردوخ بر تخت پادشاهان بابل نشانده شده است. از آنجا كه بابلیان قرنها بود شاد و خوشبخت زندگی می كردند و چنین می پنداشتند كه در پناه استحكامات رعب انگیز و دویست و چهل برج نگهبانی آن هزاران سال در امن و امان خواهند بود خاطره ی غم انگیز نهب و غارت و ویرانی كامل شهرشان را كه در سال ٦٨٩ پیش از میلاد میسح بدست سناخریب سلطان آشور صورت گرفته بود از یاد برده بودند. آنان گمان می كردند كه از آن پس و بویژه از زمان تاخت و تازهای پیروزمندانه ی بختنصر به بعد دیگر هیچ موجبی برای ترس از بیگانگان نباید داشته باشند. یهودیان با اینكه امیدوار بودند فاتح یعنی کوروش شهر بابل را از بیخ و بن واژگون خواهد كرد و مقدر بود كه از این بابت دماغ سوخته شوند ، تنها كسانی بودند كه از پیروزی پارسیان بسیار شاد شده بودند. آنان هلهله كنان می گفتند : « تو كه می گفتی همیشه خواهی ماند ، و همیشه هم فرمانروا خواهی ماند ، ولی هیچ به فكر عاقبت كار نبودی و تصور نمی كردی كه چه بر سرت خواهد آمد! »
تاریخ نبونید كه تنها گواه وقایع آن عصر است به ما می گوید : وقتی سپاهیان پارسی به فرماندهی گوبارو در ماه تشرین سال ۵۸۳ وارد بابل شدند محله ی مقدس ازاژیل كه معبد مردوخ در ان واقع بود با ردیفی از سپاهیان از گزند نهب و غارت حفظ شد : « تا پایان ماه مدافعان درهای معبد مردوخ در ازاژیل را دوره كردند. سلاح هیچ كس در معبد ازاژیل و در معبدهای دیگر گذاشته نشد و هیچ پرچمی همه به سمت آن پیش
نیامد کوروش از پیروزی خود هیچ سو استفاده ای نكرد. او به ملتی كه مغلوب كرده بود احترام گذاشت . به جای اینكه غرامت جنگی سنگینی بر او تحمیل كند ، در امور مذهبی او دخالت نماید و سازمان اداریش را بر هم بزند ، به جای تقلید از فاتحان سامی نژاد كه شهرهای فتح شده را به باد نهب و غارت می گرفتند و با ساكنان آنها همچون حیوانات رفتار می كردند ، به جای اینكه مانند یك فاتح بی رحم و خشن رفتار كند در پی به دست آوردن دوستی مغلوبان است و می خواهد كاری بكند كه پیروزی اش را بر وی ببخشایند. او با این نحوه ی رفتار سیاستی را ابداع می كرد كه مقدر بود پایه های محكمی برای این امپراتوری هخامنشی كه جای حكومت پادشاهان بابل را می گرفت تأمین كند. کوروش آریایی برای همه ی مردم یك فرمان بخشایش یا امان نامه صادر می كند : « به شهر زنهار داده می شود. کوروش فرمان می دهد كه تمامی شهر بابل در امن و امان باشد. » رفتار او و حسن نیتش بزودی ثمرات خود را بخشیدند. كاهنان بزرگ بلافاصله قدرت و امارت او را به رسمیت شناختند نبونید با برداشتن خدایان شهرهای دیگر از معبد خود برای آوردن ایشان به بابل « پیوندهای چنان محكمی را كه هر خدایی بوسیله ی آن با شهر خود بستگی داشت گسسته و به كیفر همین جنایت بود كه آسمان سلاحهای او را لعن و نفرین كرده بود » ول ی برعكس نبونید ، چنانكه گفتیم کوروش برگزیده ی مردوخ است و هم اوست كه ارباب خدایان معبد بابل مامورش كرده است تا انتقام بگیرد. همان خدا است كه به اشكریان کوروش روی موافق نشان داده و زمینه ی پیروزی را برای ایشان مساد نموده است. او کوروش را در میان بهترین فرمانروایان بازشناخته است و همه ی بابلیان با فرهنگ و معرفت می توانند روی لوحه ی شاه جدید این متن را بخوانند : « مردوخ هه ی كشورها را مورد مطالعه قرار داد هه ی آنها را دید و در آنها به دنبال یك پادشاه عادل ، یك فرمانروای باب دل گشت تا دستش را بگیرد و با خود بیاورد. بدین منظور کوروش پادشاه انزن را طلبید و نام او را برای سلطنت بر همه چیز تعیین نمود. همچنین خدایانی كه بوسیله ی نبنید از شهر و دیار خویش تبعید شده بودند هر یك بزودی زود به شهر خویش بازگشتند. « در تاریخ نبونید – کوروش می خوانیم كه : از ما كیسلو تا ماه آذر خدایان آكاد كه نبونید به بابل آورده بود همه به شهرهای خود بازگشتند.» کوروش نه تنها ایشان را به شهرهای خود بازمی گرداند بلكه نظارت می كند بر اینكه ار معبدهایشان خراب شده است دوباره آنها را بسازند ، و اگر بر اثر متروك ماندن خرابیهایی در آنها ایجاد شده است به تعمیر و مرمت آنها بپردازند تا آن خدایان بتوانند در منزلی جاودانی اقامت كنند .

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر