تبلیغات
درود بر کورش کبیر و نوادگانش - مطالب سینا
   

 وبلاگ من ...

 3 وبلاگ من

 3 ایمیل من

 

وضعیت یا هو

 

[YahooOnline(1z4)]

 

بایگانی....

 

 نویسندگان

سینا (14)

.....................................

موضوعات

زندگینامه کوروش (12)ذوالقرنین یا كوروش كبیر (2)

.....................................

 آرشیو

خرداد 1385 (1) آذر 1384 (1) آبان 1384 (12)

.....................................

صفحات

1 2 3

 

لینکستان

 

لینکدونی

 

DumpName] (-)DumpName] (-)DumpName] (-)

آرشیو لینكدونی

 

جستجو

  

جستجو در بلاگ

 

آمار وبلاگ

 

بازدیدهای امروز : [cb:stat_today_view]

بازدید های دیروز : [cb:stat_yesterday_view]

كل مطالب : [cb:stat_total_post]

كل نظرها :

كل بازدید ها : [cb:stat_total_view]

 

.........................................

 

 

  <قسمت سوم: نبرد سارد

 

سقوط امپراتوری قدرتمند ماد و سربرآوردن یك دولت نوپا ولی بسیار مقتدر به نام ” دولت پارس “ برای كرزوس ، پادشاه لیدی - همسایه ی باختری ایران ، سخت نگران كننده و باورنكردنی بود. گذشته از آنكه امپراتور خودكامه ی ماد ، برادر زن كرزوس بود و دو پادشاه روابط خویشاوندی بسیار نزدیكی با یكدیگر داشتند ، نگرانی كرزوس از آن جهت بود كه مبادا پارسیان تازه به قدرت رسیده ، مطامعی خارج از مرزهای امپراتوری ماد داشته باشند و با تكیه بر حس ملی گرایی منحصر بفرد سربازان خود ، تهدیدی متوجه حكومت لیدی كنند. كرزوس خیلی زود برای دفع چنین تهدیدی وارد عمل گردید و دست به كار تشكیل ائتلاف مهیبی از بزرگترین ارتشهای جهان آن زمان شد ؛ ائتلافی كه اگر به موقع شكل می گرفت بدون شك ادامه ی حیات دولت نوپای پارس را مشكل می ساخت.
فرستادگانی از جانب دولت لیدی به همراه انبوهی از هدایا و پیشكش های شاهانه به لاسدمون ( لاكدومنیا ، پایتخت اسپارت ) اعزام شدند تا از آن كشور بخواهند برای كمك به جنگ با امپراتوری جدید ، سربازان و تجهیزات نظامی خود را در اختیار لیدی قرار دهد. از نبونید ( پادشاه بابل ) و آمیسیس ( فرعون مصر ) نیز درخواست های مشابهی به عمل آمد. واحدهایی از ارتش لیدی نیز ماموریت یافتند تا با گشت زنی در سرزمین تراكیه ، به استخدام نیروهای جنگی مزدور برای نبرد با پارسیان بپردازند. ناگفته پیداست كه چنین ارتش متحدی تا چه اندازه می توانست قدرتمند و مرگبار باشد. در عین حال ، كرزوس برای محكم كاری كسانی را نیز به معابد شهرهای مختلف - از جمله معابد دلف ، فوسید و دودون - فرستاد تا از هاتفان غیبی معابد ، نظر خدایان را نیز در مورد این جنگ جویا شود. از آنچه در سایر معابد گذشت بی اطلاعیم ولی پاسخی كه هاتف غیبی معبد دلف به سفیران كرزوس داد اینچنین بود :
« خدایان ، پیش پیش به كرزوس اعلام می كنند كه در جنگ با پارسیان امپراتوری بزرگی را نابود خواهد كرد. خدایان به او توصیه می كنند كه از نیرومندترین یونانیان كسانی را به عنوان متحد با خود همراه سازد. به او می گویند كه وقتی قاطری پادشاه می شود كافی است كه او كناره های شنزار رود هرمس را در پیش گیرد و بگریزد و از اینكه او را ترسو و بی غیرت بنامند خجالت نكشد.»
این پیشگویی كرزوس را در حیرت فرو برد. او به این نكته اندیشید كه اصلاَ با عقل جور در نمی آید كه قاطری پادشاه شود. بنابرین قسمت اول آن پیشگویی را - كه می گفت كرزوس نابود كننده ی یك امپراتوری بزرگ خواهد بود - به فال نیك گرفت و آماده ی نبرد شد. ولی همه چیز بدانسان كه كرزوس در نظر داشت پیش نمیرفت. اسپارتیها اگر چه سفیر كرزوس را به نیكی پذیرا شدند و از هدایای او به بهترین شكل تقدیر كردند ولی در مورد كمك نظامی در جنگ پاسخ روشنی ندادند. حاكمان بابل و مصر نیز وعده دادند كه در سال آینده نیروهایشان را راهی جنگ خواهند كرد.
با این همه كرزوس تصمیم خود را گرفته بود
و در سال ٥٤٦ پیش از میلاد ، با تمام نیروهایی كه توانسته بود گرد آورد – از جمله سواره نظام معروف خود كه در جهان آن زمان به عنوان بی باك ترین و كارآزموده ترین سواره نظام در تمام ارتش ها شهره بودند - از سارد خارج شد. سپاه لیدی از رود هالیس ( كه مرز شناخته شده ی دولتین لیدی و ماد بود ) گذشت و وارد كاپادوكیه در خاك ایران گردید. پس از آن نیز غارت كنان در خاك ایران پیش رفت و شهر پتریا را نیز متصرف شد. سپاهیان لیدیایی ، در حال پیشروی در خاك ایران دارایی های تمامی مناطقی را كه اشغال می شد چپاول می نمودند و مردم آن مناطق را نیز به بردگی می گرفتند. ولیكن ناگهان سربازان لیدیایی با چیز غیر منتظره ای روبرو شدند ؛ ارتش ایران به فرماندهی كوروش كبیر به سوی آنها می آمد! ظاهراَ یك لیدیایی خائن كه از جانب كرزوس مامور بود تا از سرزمین های تراكیه برای او سرباز اجیر كند ، به ایران آمده بود و کوروش را در جریان توطئه ی كرزوس قرار داده بود. نخستین بار ، سپاهیان ایرانی و لیدیایی در دشت پتریا درگیر شدند. به گفته ی هرودوت هر دو لشكر تلفات سنگینی را متحمل شدند و شب هنگام در حالی كه هیچ یك نتوانسته بودند به پیروزی برسند ، از یكدیگر جدا شدند. كرزوس كه به سختی از سرعت عمل نیروهای پارسی جا خورده بود ، تصمیم گرفت شب هنگام میدان را خالی كند و به سمت سارد عقب نشید. به این امید كه از یك سو پارسیان نخواهند توانست از كوههای پر برف و راههای صعب العبور لیدی بگذرند و به ناچار زمستان را در همان محل اردو خواهند زد و از سوی دیگر تا پایان فصل سرما ، نیروهای متحدین نیز در سارد به او خواهند پیوست و با تكیه بر قدرت آنان خواهد توانست کوروش را غافلگیر نموده ، از هر طرف به ایران حمله ور شود. پس از رسیدن به سارد ، كرزوس مجدداَ سفیرانی به اسپارت ، بابل و مصر فرستاد و به تاكید از آنان خواست حداكثر تا پنج ماه دیگر نیروهای كمكی خود را ارسال دارند.
صبح روز بعد ، چون کوروش از خواب برخواست و میدان نبرد را خالی دید ، بر خلاف پیش بینی های كرزوس ، تصمیمی گرفت كه تمام نقشه های او را نقش برآب كرد. سربازان ایرانی نه تنها در اردوگاه خود متوقف نشدند ، بلكه با جسارت تمام راه سارد را در پیش گرفتند و با گذشتن از استپهای ناشناخته و كوهستان های صعب العبور كشور لیدی ، از دشت سارد سر درآوردند و در مقابل پایتخت اردو زدند. وقتی كه كرزوس خبردار شد كه سپاهیان کوروش بر سختی زمستان فائق آمده اند و بی هیچ مشكلی تا قلب مملكتش پیش روی كرده اند غرق در حیرت گردید. از یك طرف هیچ امیدی به رسیدن نیروهای كمكی از اسپارت ، بابل و مصر نمانده بود و از طرف دیگر كرزوس پس از رسیدن به سارد ، سربازان مزدوری را كه به خدمت گرفته بود نیز مرخص كرده بود چون هرگز گمان نمی كرد كه پارسی ها به این سرعت تعقیبش كنند و جنگ را به دروازه های سارد بكشانند. بنابرین تنها راه چاره ، سامان دادن به همان نیروهای باقی مانده در شهر و فرستادن آنان به نبرد پارسیان بود.
کوروش می دانست كه جنگیدن در سرزمین بیگانه ، برای سربازان پارسی بسیار سخت تر از دفاع در داخل مرزهای كشور خواهد بود و از سوی دیگر فزونی نیروهای دشمن و توانایی مثال زدنی سواره نظام لیدی ، نگرانش می كرد. لذا به توصیه دوست مادی خود ، هارپاگ ( همان كسی كه یكبار جانش را نجات داده بود ) تصمیم گرفت تا خط مقدم لشكرش را با صفی از سپاهیان شتر سوار بپوشاند. اسب ها از هیچ چیز به اندازه ی بوی شتر وحشت نمی كنند و به محض نزدیك شدن به شتران ، عنان اسب از اختیار صاحبش خارج می شود. بنابرین سواره نظام لیدی ، هرچقدر هم كه قدرتمند باشد ، به محض رسیدن به اولین گروه از سپاهیان پارس عملاَ از كار خواهد افتاد. پیاده نظام کوروش نیز دستور یافت تا پشت سر شتران حركت كند و پس از آنان نیز سواره نظام اسب سوار قرار گرفتند. آنگاه با این فریاد کوروش كه « خدا ما را به سوی پیروزی راهنمایی می كند » سپاهیان ایران و لیدی رو در روی یكدیگر قرار گرفتند. جنگ بسیار خونین بود ولی در نهایت آنانكه به پیروزی رسیدند لشكریان پارس بودند. از میان لیدیایی ها ، آنان كه زنده مانده بودند - به جز معدودی كه دوباره برای گرفتن كمك به كشورهای دیگر رفتند - به درون شهر عقب نشستند و دروازه های شهر را مسدود كردند. به این امید كه بالاخره متحدین اسپارتی ، بابلی و مصری از راه می رسند و كار ایرانی ها را یكسره می كنند. پس از شكست و عقب نشینی لیدیایی ها ، پارسیان شهر سارد را به محاصره درآوردند.
شهر سارد از هر طرف دیوار داشت بجز ناحیه ای كه به كوه بلندی بر می خورد و به خاطر ارتفاع زیاد و شیب بسیار تند آن لازم ندیده بودند كه در آن محل استحكاماتی بنا كنند. پس از چهارده روز محاصره ی نافرجام کوروش اعلام كرد به هر كس كه بتوانند راه نفوذی به درون شهر بیابد پاداش بسیار بزرگی خواهد داد. بر اثر این وعده بسیاری از سپاهیان در صدد یافتن رخنه ای در استحكامات شهر برآمدند تا آنكه روزی یك نفر پارسی به نام ” هی رویاس “ دید كه كلاه خود یك سرباز لیدیایی از بالای دیوار به پایین افتاد. او چست و چالاك پایین آمد ، كلاهش را برداشت و از همان راهی كه آمده بود بازگشت. ” هی رویاس “ دیگران را در جریان این اكتشاف قرار داد و پس از بررسی محل ، گروه كوچكی از سپاهیان کوروش به همراه وی از آن مسیر بالا رفته و داخل شهر شدند و پس از مدتی دروازه های شهر را بروی همرزمان خود گشودند.
در مورد آنچه پس از ورود پارسیان به داخل شهر سارد روی داد نمی توانیم به درستی و با اطمینان سخن بگوییم ؛ اگر چه در این مورد نیز هر یك از مورخان ، روایتی نقل كرده اند ولی متاسفانه هیچ كدام از این روایات قابل اعتماد نیستند. حتی هرودوت كه نوشته های او معمولاَ بیش از سایرین به واقعیت نزدیك است ، آنچه در این مورد خاص می گوید ، حقیقی به نظر نمی رسد. ابتدا روایت گزنفون را می آوریم و سپس به سراغ هرودوت خواهیم رفت :
« وقتی كرزوس را به حضور فاتح آوردند سر به تعظیم فرود آورد و به او گفت : من ، ای ارباب ، به تو سلام می كنم ، زیرا بخت و اقبال از این پس عنوان اربابی را به تو بخشیده است و مرا مجبور ساخته است كه آنرا به تو واگذارم. کوروش گفت : من هم به تو سلام می كنم ، چون تو مردی هستی به خوبی خودم و سپس به گفته افزود : آیا حاضری به من توصیه ای بكنی ؟ من می دانم كه سربازانم خستگیها و خطرهای بیشماری را متحمل شده و در این فكرند كه عنی ترین شهر آسیا پس از بابل یعنی سارد را به تصرف خود درآورند. بدین جهت من درست و عادلانه می دانم كه ایشان اجر زحمات خود را بگیرند چون می دانم كه اگر ثمره ای از آن همه رنج و زحمت خود نبرند من مدت زیادی نخواهم توانست ایشان را به زیر فرمان خود داشته باشم. در عین حال ، این كار را هم نمی توانم بكنم كه به ایشان اجازه دهم شهر را غارت كنند. كرزوس پاسخ داد : بسیار خوب ،‌ پس بگذار بگویم اكنون كه از تو قول گرفتم كه نخواهی گذاشت سربازانت شهر را غارت كنند و زنان و كودكان ما را نخواهی ربود ، من هم در عوض به تو قول می دهم كه لیدیایی ها هر چیز خوب و گرانبها و زیبایی در شهر سارد باشد بیاورند و به طیب خاطر به تو تقدیم كنند.
تو اگر شهر سارد را دست نخورده و سالم باقی بگذاری سال دیگر دوباره شهر را مملو از چیزهای خوب و گرانبها خواهی یافت. برعكس ، اگر شهر را به باد نهب و غارت بگیری همه چیز حتی صنایعی را كه می گویند منبع نعمت و رفاه مردم است از بین خواهی برد. گنجهای مرا بگیر ولی بگذار كه نگهبانانت آن را از دست عاملان من بگیرند. من بیش از حد از خدایان سلب اعتماد كرده ام . البته نمی خواهم بگویم كه ایشان مرا فریب داده اند ولی هیچ بهره ای از قول ایشان نبرده ام. بر سردر معبد دلف نوشته شده است: « تو خودت خودت را بشناس!» باری ، من پیش از خودم همواره تصور می كردم كه خدایان همیشه باید نسبت به من نر مساعد داشته باشند. ادم ممكن است كه دیگران برا بشناسد و هم نشناسد ، و لیكن كسی نیست كه خودش را نشناسد. من به سبب ثروتهای سرشاری كه داشتم و به پیروی از حرفهای كسانی كه از من می خواستند در رأس ایشان قرار بگیرم و نیز تحت تاثیر چاپلوسیهای كسانی كه به من می گفتند
اگر دلم را راضی كنم و فرماندهی بر ایشان را بپذیرم همه از من اطاعت خواهند كرد و من بزرگترین موجود بشری خواهم بود ضایع شدم و از این حرفها باد كردم و به تصور اینكه شایستگی آن را دارم كه بالاتر از همه باشم ، فرماندهی و پیشوایی جنگ را پذیرفتم ولیكن اكنون معلوم می شود كه من خودم را نمی شناختم و بیخود به خود می بالیدم كه می توانم فاتحانه جنگ با تو را رهبری كنم ، تویی كه محبوب خدایانی و به خط مستقیم نسب به پادشاهان می رسانی. امروز حیات من و سرنوشت من تنها به تو بستگی دارد. کوروش گفت : من وقتی به خوشبختی گذشته ی تو می اندیشم نسبت به تو احساس ترحم در خود می كنم و دلم به حالت می سوزد. بنابرین من از هم اكنون زنت و دخترانت را كه می گویند داری و دوستان و خدمتكاران و سفره گسترده همچون گذشته ات را به تو پس می دهم. فقط قدغن می كنم كه دیگر نباید بجنگی. »
و اما اینك به نقل گفته ی هرودوت می پردازیم و پس از آن خواهیم گفت كه چرا این روایت نمی تواند با حقیقت منطبق باشد ؛ « كرزوس به خاطرغم و اندوه زیاد در جایی ایستاده بود و حركت نمی كرد و خود را نمی شناساند. در این حال یكی از سپاهیان پارسی به قصد كشتن او به وی نزدیك گردید كه ناگهان پسر كر و لال كرزوس زبان باز كرد و فریاد زد: ” ای مرد ! كرزوس را نكش “ بدینگونه سرباز پارسی از كشتن كرزوس منصرف شد و او را دستگیر كرد. به فرمان کوروش ، كرزوس را به همراه ١٤ تن دیگر از نجبای لیدی ، به روی توده ای از هیزم قرار دادند تا در آتش بسوزانند. چون آتش را روشن كردند كرزوس فریاد زد ” آه ! سولون ، سولون “ . کوروش توسط مترجم خود ، معنی این كلمات را پرسید. كرزوس پس از مدتی سكوت گفت: « ای كاش شخصی كه اسمش را بردم با تمام پادشاهان صحبت می كرد » کوروش باز هم متوجه منظور كرزوس نشد و دوباره توضیح خواست. سپس كرزوس گفت : « زمانیكه سولون در پایتخت من بود ، خزانه و تجملات و اشیاء قیمتی خود را به او نشان دادم و پرسیدم چه كسی را از همه سعاتمندتر می داند ، در حالی كه یقین داشتم كه اسم مرا خواهد برد. ولی او گفت تا كسی نمرده نمی توان گفت كه سعادتمند بوده یا نه ! » کوروش از شنیدن این سخن متاثر شد و بی درنگ حكم كرد كه آتش را خاموش كنند ولی آتش از هر طرف زبانه می كشید و موقع خاموش كردن آن گذشته بود. آنگاه كرزوس گریست و ندا داد « ای آپلن! تو را به بزرگواری خودت سوگند می دهم كه اگر هدایای من را پسندیده ای بیا و مرا نجات بده » پس از دعای كرزوس به درگاه آپلن ، باران شدیدی
باریدن گرفت و آتش را خاموش كرد. پارسیان كه سخت وحشت زده بودند ، در حالی كه زرتشت را به یاری می طلبیدند از آنجا گریختند. »
این بود روایت هرودوت از آنچه بر پادشاه سارد گذشت. ولی ما دلایلی داریم كه باور كردن این روایت را برایمان مشكل می سازند. نخستین دلیل بر نادرست بودن این روایت ، مقدس بودن آتش نزد ایرانیان است كه به آنها اجازه نمی داد با سوزاندن پادشاه دشمن ، به آتش – یعنی مقدس ترین چیزی كه در تمام عالم وجود دارد - بی حرمتی كرده ، آن را آلوده سازند. دلیل دوم آنست كه در سایر مواردی كه کوروش بر كشوری فائق آمده ، هرگز چنین رفتاری سراغ نداریم و هرودوت نیز خود اذعان می كند به این كه رفتار کوروش با ملل مغلوب و بویژه با پادشاهان آنان بسیار جوانمردانه و مهربانانه بوده است. و بالاخره سومین و مهمترین دلیل آنكه امروز مشخص شده است كه اصولاَ در زمان سلطنت كرزوس ، سولون هرگز به سارد سفر نكرده بود بنابرین داستانی كه هرودوت نقل می كند به هیچ عنوان رنگی از واقعیت ندارد. چهارمین نكته ی شك برانگیزی كه در این روایت وجود دارد آن است كه آپولن ، خدای یونانیان بوده و این مسأله یك احتمال قوی پیش می آورد كه هرودوت – به عنوان یك یونانی - كوشیده است باورهای مذهبی خود را در این مسأله دخالت دهد.
در مورد آنچه در شهر سارد رخ داد نیز روایت های مشابهی نقل شده است كه اگر چه در پایان به این نكته می رسند كه سربازان پارسی ، شهر را غارت نكرده و با مردم سارد به عطوفت رفتار كرده اند ولی می كوشند به نوعی این رفتار سپاهیان پارس را به عملكرد كرزوس و تاثیر سخنان وی در پادشاه جوان هخامنشی مربوط كنند تا آنكه مستقیماَ دستور کوروش را عامل رفتار جوانمردانه ی سپاهیان ایران بدانند. پس از تسخیر سارد ، تمام كشور لیدیه به همراه سرزمینهایی كه پادشاهان آن سابقاَ فتح كرده بودند ، به كشور ایران الحاق شد و بدین ترتیب مرز ایران به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر رسید
.

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <قسمت دوم: نخستین نبرد

 

گذشت كه میتراداتس ( ناپدری کوروش) پس از آنكه با تهدید استیاگ مواجه شد ، داستان كودكی کوروش و چگونگی زنده ماندن او را آنگونه كه می دانست برای استیاگ بازگو كرد و طبعاً در این میان از هارپاگ نیز نام برد. هرچند معبران خواب و مغان درباری با تفسیر زیركانه ی خود توانستند استیاگ را قانع كنند كه زنده ماندن کوروش و نجات یافتنش از حكم اعدام وی ، تنها در اثر حمایت خدایان بوده است ، اما این موضوع هرگز استیاگ را برآن نداشت كه چشم بر گناه هارپاگ بپوشاند و او را به خاطر اهمال در انجام مسئولیتی كه به وی سپرده بود به سخت ترین شكل مجازات نكند. استیاگ فرمان داد تا به عنوان مجازات پسر هارپاگ را بكشند. آنچه هرودوت در تشریح نحوه ی اجرای این حكم آورده است بسیار سخت و دردناك است:
پسر هارپاگ را به فرمان پادشاه ماد كشتند و در دیگ بزرگی پختند ، آشپزباشی شاه خوراكی از آن درست كرد كه در یك مهمانی شاهانه – كه البته هارپاگ نیز یكی از مهمانان آن بود – بر سر سفره آوردند ؛ پس صرف غذا و باده خواری مفصل ، استیاگ نظر هارپاگ را در مورد غذا پرسید و هارپاگ نیز پاسخ آورد كه در كاخ خود هرگز چنین غذای لذیذ و شاهانه ای نخورده بود ؛ آنگاه استیاگ در مقابل چشمان حیرت زده ی مهمانان خویش فاش ساخت كه آن غذای لذیذ گوشت پسر هارپاگ بوده است.
صرف نظر از اینكه آیا آنچه هرودوت برای ما نقل می كند واقعاً رخ داده است یا نه ، استیاگ با قتل پسر هارپاگ یك دشمن سرسخت بر دشمنان خود افزود. هرچند هارپاگ همواره می كوشید ظاهر آرام و خاضعانه اش را در مقابل استیاگ حفظ كند ولی در ورای این چهره ی آرام و فرمانبردار ، آتش انتقامی كینه توزانه را شعله ور نگاه می داشت ؛ به امید روزی كه بتواند ستمهای استیاگ را تلافی كند. هارپاگ می دانست كه به هیچ وجه در شرایطی نیست كه توانایی اقدام بر علیه استیاگ را داشته باشد ، بنابرین ضمن پنهان كردن خشم و نفرتی كه از استیاگ داشت تمام تلاشش را برای جلب نظر مثبت وی و تحكیم موقعیت خود در دستگاه ماد به كار گرفت. تا آنكه سرانجام با درگرفتن جنگ میان پارسیان( به رهبری کوروش ) و مادها ( به سركردگی استیاگ ) فرصت فرونشاندن آتش انتقام فراهم آمد.
هنوز جزئیات فراوانی از این نبرد بر ما پوشیده است. مثلاً ما نمی دانیم كه آیا این جنگ بخشی از برنامه ی كلی و از پیش طرح ریزی شده ی کوروش كبیر برای استیلا بر جهان آن زمان بوده است یا نه ؛ حتی دقیقاً نمی دانیم كه کوروش ، خود این جنگ را آغاز كرده یا استیاگ او را به نبرد واداشته است. یك متن قدیمی بابلی به نام « سالنامه ی نبونید » به ما می گوید كه نخست استیاگ – كه از به قدرت رسیدن کوروش در میان پارسیان سخت نگران بوده است – برای از بین بردن خطر کوروش بر وی می تازد و به این ترتیب او را آغازگر جنگ معرفی می كند. در عین حال هرودوت ، برعكس بر این نكته اصرار دارد كه خواست و اراده ی کوروش را دلیل آغاز جنگ بخواند.
باری ، میان پارسیان و مادها جنگ درگرفت. جنگی كه به باور بسیاری از مورخین بسیار طولانی تر و توانفرساتر از آن چیزی بود كه انتظار می رفت. استیاگ تدابیر امنیتی ویژه ای اتخاذ كرد ؛ همه ی فرماندهان را عزل كرد و شخصاً در رأس ارتش قرار گرفت و بدین ترتیب خیانت های هارپاگ را – كه پیشتر فرماندهی ارتش را به او واگذار كرده بود – بی اثر ساخت. گفته می شود كه این جنگ سه سال به درازا كشید و در طی این مدت ، دو طرف به دفعات با یكدیگر درگیر شدند. در شمار دفعات این درگیری ها اختلاف هست. هرودوت فقط به دو نبرد اشاره دارد كه در نبرد اول استیاگ حضور نداشته و هارپاگ كه فرماندهی سپاه را بر عهده دارد به همراه سربازانش میدان را خالی می كند و می گریزد. پس از آن استیاگ شخصاً فرماندهی نیروهایی را كه هنوز به وی وفادار مانده اند بر عهده می گیرد و به جنگ پارسیان می رود ، لیكن شكست می خورد و اسیر می گردد. و اما سایر مورخان با تصویری كه هرودوت از این نبرد ترسیم می كند موافقت چندانی نشان نمی دهند. از جمله ” پولی ین“ كه چنین می نویسد :
« کوروش سه بار با مادی ها جنگید و هر سه بار شكست خورد.
صحنه ی چهارمین نبرد پاسارگاد بود كه در آنجا زنان و فرزندان پارسی می زیستند . پارسیان در اینجا بازهم به فرار پرداختند ... اما بعد به سوی مادی ها – كه در جریان تعقیب لشكر پارس پراكنده شده بودند – بازگشتند و فتحی چنان به كمال كردند كه کوروش دیگر نیازی به پیكار مجدد ندید. »
نیكلای دمشقی نیز در روایتی كه از این نبرد ثبت كرده است به عقب نشینی پارسیان به سوی پاسارگاد اشاره دارد و در این میان غیرتمندی زنان پارسی را كه در بلندی پناه گرفته بودند ستایش می كند كه با داد و فریادهایشان ، پدران ، برادران و شوهران خویش را ترغیب می كردند كه دلاوری بیشتری به خرج دهند و به قبول شكست گردن ننهند و حتی این مسأله را از دلایل اصلی پیروزی نهایی پارسیان قلمداد می كند.
به هر روی فرجام جنگ ، پیروزی پارسیان و اسارت استیاگ بود. کوروش كبیر به سال ٥٥٠ ( ق.م ) وارد اكباتان ( هگمتانه – همدان ) شد ؛ بر تخت پادشاه مغلوب جلوس كرد و تاج او را به نشانه ی انقراض دولت ماد و آغاز حاكمیت پارسیان بر سر نهاد. خزانه ی عظیم ماد به تصرف پارسیان درآمد و به عنوان یك گنجینه ی بی همتا و یك ثروت لایزال - كه بدون شك برای جنگ های آینده بی نهایت مفید خواهد بود - به انزان انتقال یافت.
کوروش كبیر پس از نخستین فتح بزرگ خویش ، نخستین جوانمردی بزرگ و گذشت تاریخی خود را نیز به نمایش گذاشت. استیاگ – همان كسی كه از آغاز تولد کوروش همواره به دنبال كشتن وی بوده است – پس از شكست و خلع قدرتش نه تنها به هلاكت نرسید و رفتارهای رایجی كه درآن زمان سرداران پیروز با پادشاهان مغلوب می كردند در مورد او اعمال نشد ، كه به فرمان کوروش توانست تا پایان عمر در آسایش و امنیت كامل
زندگی كند و در تمام این مدت مورد محبت و احترام کوروش بود. بعدها با ازدواج کوروش و آمیتیس ( دختر استیاگ و خاله ی کوروش ) ارتباط میان کوروش و استیاگ و به تبع آن ارتباط میان پارسیان و مادها ، نزدیك تر و صمیمی تر از گذشته شد. ( گفتنی است چنین ازدواجهای درون خانوادگی در دوران باستان – بویژه در خانواده های سلطنتی – بسیار معمول بوده است). پس از نبردی كه امپراتوری ماد را منقرض ساخت ، در حدود سال ٥٤٧ ( ق.م ) ، کوروش به خود لغب پادشاه پارسیان داد و شهر پاسارگاد را برای یادبود این پیروزی بزرگ و برگزاری جشن و سرور پیروزمندانه ی قوم پارس بنا نهاد
.

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <قسمت اول: دوران کودکی کوروش

 

دوران خردسالی کوروش را هاله ای از افسانه ها در برگرفته است. افسانه هایی كه گاه چندان سر به ناسازگاری برآورده اند كه تحقیق در راستی و ناراستی جزئیات آنها ناممكن می نماید. لیكن خوشبختانه در كلیات ، ناهمگونی روایات بدین مقدار نیست. تقریباً تمامی این افسانه ها تصویر مشابهی از آغاز زندگی کوروش ارائه می دهند ، تصویری كه استیاگ ( آژی دهاك ) ، پادشاه قوم ماد و نیای مادری او را در مقام نخستین دشمنش قرار داده است.
استیاگ - سلطان مغرور، قدرت پرست و صد البته ستمكار ماد - آنچنان دل در قدرت و ثروت خویش بسته است كه به هیچ وجه حاضر نیست حتی فكر از دست دادنشان را از سر بگذراند. از این روی هیچ چیز استیاگ را به اندازه ی دخترش ماندانا نمی هراساند. این اندیشه كه روزی ممكن است ماندانا صاحب فرزندی شود كه آهنگ تاج و تخت او كند ، استیاگ را برآن می دارد كه دخترش را به همسری كمبوجیه ی پارسی – كه از جانب او بر انزان حكم می راند - درآورد. مردم ماد همواره پارسیان را به دیده ی تحقیر نگریسته اند و چنین نگرشی استیاگ را مطمئن می ساخت كه فرزند ماندانا ، به واسطه ی پارسی بودنش ، هرگز به چنان مقام و موقعیتی نخواهد رسید كه در اندیشه ی تسخیر سلطنت برآید و تهدیدی متوجه تاج و تختش كند. ولی این اطمینان چندان دوام نمی آورد. درست در همان روزی كه فرزند ماندانا دیده می گشاید ، استیاگ را وحشت یك كابوس متلاطم می سازد. او در خواب ، ماندانا را می بیند كه به جای فرزند بوته ی تاكی زاییده است كه شاخ و برگهایش سرتاسر خاك آسیا را می پوشاند. معبرین درباری در تعبیر این خواب می گویند كودكی كه ماندانا زاییده است امپراتوری ماد را نابود خواهد كرد ، بر سراسر آسیا مسلط گشته و قوم ماد را به بندگی خواهد كشاند.
وحشت استیاگ دوچندان می شود. بچه را از ماندانا می ستاند و به یكی از نزدیكان خود به نام هارپاگ می دهد. بنا به آنچه هرودوت نقل كرده است ، استیاگ به هارپاگ دستور می دهد كه بچه را به خانه ی خود ببرد و سر به نیست كند. کوروش كودك را برای كشتن زینت می كنند و تحویل هارپاگ می دهند اما از آنجا كه هارپاگ نمی دانست چگونه از پس این مأموریت ناخواسته برآید ، چوپانی به نام میتراداتس ( مهرداد ) را فراخوانده ، با هزار تهدید و ترعیب ، این وظیفه ی شوم را به او محول می كند. هارپاگ به او می گوید شاه دستور داده این بچه را به بیابانی كه حیوانات درنده زیاد داشته باشد ببری و درآنجا رها كنی ؛ در غیر این صورت خودت به فجیع ترین وضع كشته خواهی شد. چوپان بی نوا ، ناچار بچه را برمی دارد و روانه ی خانه اش می شود در حالی كه می داند هیچ راهی برای نجات این كودك ندارد و جاسوسان هارپاگ روز و شب مراقبش خواهند بود تا زمانی كه بچه را بكشد. اما از طالع مسعود کوروش و از آنجا كه خداوند اراده ی خود را بالا تر از همه ی اراده های دیگر قرار داده ، زن میتراداتس در غیاب او پسری می زاید كه مرده به دنیا می آید و هنگامی كه میتراداتس به خانه می رسد و ماجرا را برای زنش باز می گوید ، زن و شوهر كه هر دو دل به مهر این كودك زیبا بسته بودند ، تصمیم می گیرند کوروش را به جای فرزند خود بزرگ كنند. میتراداتس لباسهای کوروش را به تن كودك مرده ی خود می كند و او را ، بدانسان كه هارپاگ دستور داده بود ، در بیابان رها می كند.
کوروش كبیر تا ده سالگی در دامن مادرخوانده ی خود پرورش می یابد. هرودوت دوران كودكی او را اینچنین وصف می كند : « او كودكی بود زبر و زرنگ و باهوش ،‌ و هر وقت سؤالی از او می كردند با فراست و حضور ذهن كامل فوراً جواب می داد. در او نیز همچون همه ی كودكانی كه به سرعت رشد می كنند و با این وصف احساس می شود كه كم سن هستند حالتی از بچگی درك می شد كه با وجود هوش و ذكاوت غیر عادی او از كمی سن و سالش حكایت می كرد. بر این مبنا در طرز صحبت کوروش نه تنها نشانی از خودبینی و كبر و غرور دیده نمی شد بلكه كلامش حاكی از نوعی سادگی و بی آلایشی و مهر و محبت بود. بدین جهت همه بیشتر دوست داشتند او را در صحبت و در گفتگو ببینند تا در سكوت و خاموشی . از وقتی كه با گذشت زمان كم كم قد كشید و به سن بلوغ نزدیك شد در صحبت بیشتر رعایت اختصار می كرد ،‌ و به لحنی آرامتر و موقرتر حرف می زد. كم كم چندان محجوب و مؤدب شد كه وقتی خویشتن را در حضور اشخاص بزرگسالتر از خود می یافت سرخ می شد و آن جوش و خروشی كه بچه ها را وا می دارد تا به پر و پای همه بپیچند و بگزند در او آن حدت و شدت خود را از دست می داد. از آنجا اخلاقاً آرامتر شده بود نسبت به دوستانش بیشتر مهربانی از خود نشان می داد. در واقع به هنگام تمرین های ورزشی ، از قبیل سواركاری و تیراندازی و غیره ، كه جوانان هم سن و سال اغلب با هم رقابت می كنند ، او برای آنكه رقیبان خود را ناراحت و عصبی نكند آن مسابقه هایی را انتخاب نمی كرد كه می دانست در آنها از ایشان قوی تر است و حتماً برنده خواهد شد ، بلكه آن تمرین هایی را انتخاب می نمود كه در آنها خود را ضعیف تر از رقیبانش می دانست ، و ادعا می كرد كه از ایشان پیش خواهد افتاد و از قضا در پرش با اسب از روی مانع و نبرد با تیر و كمان و نیزه اندازی از روی زین ، با اینكه هنوز بیش از اندازه ورزیده نبود ، اول می شد. وقتی هم مغلوب می شد نخستین كسی بود كه به خود می خندید. از آنجا كه شكست هایش در مسابقات وی را از تمرین و تلاش در آن بازیها دلزده و نومید نمی كرد ، و برعكس با سماجت تمام می كوشید تا در دفعه ی بعد در آن بهتر كامیاب شود ؛ در اندك مدت به درجه ای رسید كه در سواركاری با رقیبان خویش برابر شد و بازهم چندان شور و حرارت به خرج می داد تا سرانجام از ایشان هم جلو زد. وقتی او در این زمینه ها تعلیم و تربیت كافی یافت به طبقه ی جوانان هیژده تا بیست ساله درآمد ، و در میان ایشان با تلاش و كوشش در همه ی تمرین های اجباری ، با ثبات و پایداری ، با احترام و گذشت به سالخوردگان و با فرمانبردایش از استان انگشت نما گردید. »
زندگی کوروش جوان بدین حال ادامه یافت تا آنكه یك روز اتفاقی روی داد كه مقدر بود زندگی او را دگرگون سازد ؛ : « یك روز كه کوروش در ده با یاران خود بازی می كرد و از طرف همه ی ایشان در بازی به عنوان پادشاه انتخاب شده بود پیشآمدی روی داد كه هیچكس پی آمدهای آنرا پیش بینی نمی كرد. کوروش بر طبق اصول و مقررات بازی چند نفری را به عنوان نگهبانان شخصی و پیام رسانان خویش تعیین كرده بود. هر یك به وظایف خویش آشنا بود و همه می بایست از فرمانها و دستورهای فرمانروای خود در بازی اطاعت كنند. یكی از بچه ها كه در این بازی شركت داشت و پسر یكی از نجیب زادگان ماد به نام آرتمبارس بود ، چون با جسارت تمام از فرمانبری از کوروش خودداری كرد توقیف شد و بر طبق اصول و مقررات واقعی جاری در دربار پادشاه اكباتان شلاقش زدند. وقتی پس از این تنبیه ، كه جزو مقررات بازی بود ، ولش كردند پسرك بسیار خشمگین و ناراحت بود ، چون با او كه فرزند یكی از نجبای قوم بود همان رفتار زننده و توهین آمیزی را كرده بودند كه معمولاً با یك پسر روستایی حقیر می كنند. رفت و شكایت به پدرش برد. آرتمبارس كه احساس خجلت و اهانت فوق العاده ای نسبت به خود كرد از پادشاه بارخواست ، ماجرا را به استحضار او رسانید و از اهانت و بی حرمتی شدید و آشكاری كه نسبت به طبقه ی نجبا شده بود شكوه نمود. پادشاه کوروش و پدرخوانده ی او را به حضور طلبید و عتاب و خطابش به آنان بسیار تند و خشن بود. به کوروش گفت: « این تویی ، پسر روستایی حقیری چون این مردك ، كه به خود جرئت داده و پسر یكی از نجبای طراز اول مرا تنبیه كرده ای؟ » کوروش جواب داد: « هان ای پادشاه ! من اگر چنین رفتاری با او كرده ام عملم درست و منطبق بر عدل و انصاف بوده است. بچه های ده مرا به عنوان شاه خود در بازی انتخاب كرده بودند ، چون به نظرشان بیش از همه ی بچه های دیگر شایستگی این عنوان را داشتم. باری ، در آن حال كه همگان فرمان های مرا اجرا می كردند این یك به حرفهای من گوش نمی داد. »
استیاگ دانست كه این یك چوپان زاده ی معمولی نیست كه اینچنین حاضر جوابی می كند ! در خطوط چهره ی او خیره شد ، به نظرش شبیه به خطوط چهره ی خودش می آمد. بی درنگ شاكی و پسرش را مرخص كرد و آنگاه میتراداتس را خطاب قرار داده بی مقدمه گفت : « این بچه را از كجا آورده ای؟ ». چوپان بیچاره سخت جا خورد ، من من كنان سعی كرد قصه ای سر هم كند و به شاه بگوید ولی وقتی كه استیاگ تهدیدش كرده كه اگر راست نگوید همانجا پوستش را زنده زنده خواهد كند ، تمام ماجرا را آنسان كه می دانست برایش بازگفت.
استیاگ بیش از آنكه از هارپاگ خشمگین شده باشد از کوروش ترسیده بود. بار دیگر مغان دربار و معبران خواب را برای رایزنی فراخواند. آنان پس از مدتی گفتگو و كنكاش اینچنین نظر دادند : « از آنجا این جوان با وجود حكم اعدامی كه تو برایش صادر كرده بودی هنوز زنده است معلوم می شود كه خدایان حامی و پشتیبان وی هستند و اگر تو بر وی خشم گیری خود را با آنان روی در رو كرده ای ، با این حال موجبات نگرانی نیز از بین رفته اند ، چون او در میان همسالان خود شاه شده پس خواب تو تعبیر گشته است و او دیگر شاه نخواهد شد به این معنی كه دختر تو فرزندی زاییده كه شاه شده. بنابرین دیگر لازم نیست كه از او بترسی ، پس او را به پارس بفرست.
تعبیر زیركانه ی مغان در استیاگ اثر كرد و کوروش به سوی پدر و مادر واقعی خود در پارسومش فرستاده شد تا دوره ی تازه ای از زندگی خویش را آغاز نماید. دوره ای كه مقدر بود دوره ی عظمت و اقتدار او و قوم پارس باشد.

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <معرفی وبلاگ

 

سلام دوستان علاقه مند به تاریخ، به وبلاگ خودتان خوش آمید. در این وبلاگ زندگینامه ی کامل عادل ترین پادشاه جهان، کوروش هخامنشی را خواهید خواند. امیدورم که از این وبلاگ و مطالب آن نهایت لذت را ببرید.شما دوست عزیزمیتوانید هر گونه مطلبی که باعث غنی تر شدن این وبلاگ میشود را به صندوق پستی الکترونیکی sina_gh@hotmail.com ارسال نمایید تا با نام خودتان در این وبلاگ ثبت شود. تا بعد بدرود

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در دوشنبه 9 آبان 1384 ساعت12:10 ب.ظ

 

() نظر