تبلیغات
درود بر کورش کبیر و نوادگانش - مطالب آبان 1384
   

 وبلاگ من ...

 3 وبلاگ من

 3 ایمیل من

 

وضعیت یا هو

 

[YahooOnline(1z4)]

 

بایگانی....

 

 نویسندگان

سینا (14)

.....................................

موضوعات

زندگینامه کوروش (12)ذوالقرنین یا كوروش كبیر (2)

.....................................

 آرشیو

خرداد 1385 (1) آذر 1384 (1) آبان 1384 (12)

.....................................

صفحات

1 2 3

 

لینکستان

 

لینکدونی

 

DumpName] (-)DumpName] (-)DumpName] (-)

آرشیو لینكدونی

 

جستجو

  

جستجو در بلاگ

 

آمار وبلاگ

 

بازدیدهای امروز : [cb:stat_today_view]

بازدید های دیروز : [cb:stat_yesterday_view]

كل مطالب : [cb:stat_total_post]

كل نظرها :

كل بازدید ها : [cb:stat_total_view]

 

.........................................

 

 

  <ذوالقرنین یا کوروش کبیر

 

 خداوند در قرآن كریم از شخصیتی ملقب به « ذوالقرنین » یاد كرده است كه البته در مورد نام واقعی این فرد , میان مفسران و محققان اختلاف است. گرچه اكثر مفسران قرآن بی آنكه دلیل قانع كننده ای ارائه دهند مدعی هستند كه مقصود قرآن از ذوالقرنین , اسكندر مقدونی بوده است. ولی مولانا ابوكلام آزاد – وزیر فرهنگ هند در دولت مهاتما گاندی - در كتاب فوق العاده مفیدی كه تحت عنوان « ذوالقرنین یا كوروش كبیر » نگاشته است و دكتر ابراهیم باستانی پاریزی آنرا به فارسی برگردانده است , با برهان هایی انكار ناپذیر اثبات می كند كه تنها كسی كه میتواند مقصود قرآن از « ذوالقرنین » باشد كوروش كبیر است ولاغیر. ظاهراً دكتر باستانی پاریزی در هنگام ترجمه ی این كتاب , نسخه ای از آن را در اختیار موسسه ی دهخدا قرار داده اند و آنان نیز عیناً در لغتنامه وارد كرده اند ولی به گفته ی آقای باستانی , گویا كم لطفی كرده اند و نام مترجم را از قلم انداخته اند! به هر روی آنچه می خوانید خلاصه ای است از آن مطلب :

هویت « ذوالقرنین » مذكور در قرآن بحثی است نفیس و مهم درباره ی یكی از مسائل تاریخی دشوار كه محققان قدیم و جدید در آن متحیر بوده اند. در قرآن كریم ذكر پادشاهی باستانی موسوم به ذی القرنین آمده است. این پادشاه كه بوده و در كجا ظهور كرده و چرا بدین لقب شگفت انگیز ملقب شده است؟ آیا براستی پادشاهی كه بدین لقب نامیده شده وجود داشته است یا كلمه خرافی و یكی از اساطیر اولین است ؟ این مسائل و بسیاری از پرسشهای دیگر پیرامون این مسئله هست و در طی قرون و اعصار گذشته خاطر دانشمندان و محققان را به خود مشغول كرده است. لیكن هیچ پاسخ مقنعی بدان نداده اند. اما بحثی كه ما به نشر آن آغاز كرده ایم می پنداریم این مشكل را به طور قطع حل كرده و پرده از هویت ذی القرنین برداشته و به همه ی پرسشهای وابسته بدان پاسخ داده است.

در سوره ی كهف ضمن چند آیه نام شخصی از تاریخ قدیم آمده است كه وی به ذی القرنین ملقب است و آن آیات این است : « و یسبلونك عن ذی القرنین قل سأتلوا علیكم منه ذكراً. انا مكنا له فی الارض و آتیناه من كل شیء سببا. فاتبع سببا حتی اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین حمثة و وجد عندها قوما. قلنا یا ذاالقرنین اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا. قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم یردالی ربه فیعذبه عذابا نكراً و اما من آمن و عمل صالحاً فله جزاء الحسنی و سنقول له من امرنا یسراً ثم اتبع سببا حتی اذا بلغ مظلع الشمس وجده تطلع علی قوم لم نجعل لهم من دونها ستراً. كذلك و قد احطنا بما لدیه خبراً. ثم اتبع سببا. حتی اذا بلغ بین السدین وجد من دونهما قوماً لایكادون یفقهون قولاً. قالوا یا ذاالقرنین ان یأجوج و مأجوج مفسدون فی الارض فهل نجعل لك خرجا علی ان تجعل بیننا و بینهم سداً. قال ما مكنی فیه ربی خیر فاعینونی بقوة اجعل بینكم و بینهم ردما. آتونی زبر الحدید حتی اذا ساوی بین الصدفین ,. قال انفخوا حتی اذا جعله ناراً قال آتونی افرغ علیه قطرا. فما اسطاعوا ان یظهروه و ما استطاعوا له نقباً. قال هذا رحمة من ربی فاذا جاء وعد ربی جعله دكاء وكان وعد ربی حقاً »

شأن نزول این آیات و بعض روایات

ظاهر اسلوب آیات این است كه از نبی ( ص ) از ذوالقرنین سؤال شده است و این آیات در پاسخ سوال آمده است. ترمذی و نسائی و امام احمد در مسند خود روایت كرده اند كه قریش به اشاره ی علمای یهود اموری از پیغمبر پرسیدند كه یكی از آنها مسئله ی ذوالقرنین بود و گفتند : این مرد كیست كه و اعمال او چه بوده است و قرطبی از اسدی روایت كند كه یهود گفتند ما را از پیغمبری خبر ده كه خدا نام او را در تورات نیاورده بجز در یك جای. پیغامبر پرسید آن كیست ؟ گفتند ذوالقرنین. ابن حریر و ابن كثیر و سیوطی نیز در تفاسیر خود روایاتی آورده اند.

خصایص ذوالقرنین در قرآن

خلاصه آنچه در آیات از خصایص ذوالقرنین آمده این است :

۱- مردی را كه از پیغمبر پرسیدند ذوالقرنین نام داشته یعنی این نام یا لقب را قرآن از خود وضع نكرده بلكه آنان كه در باره ی وی پرسیدند این نام را بر او اطلاق كردند و از این روی فرموده است « ویسبلونك عن ذی القرنین »

۲- خدای او را ملك بخشیده و اسباب فرمانروایی و غلبه برای او مهیا كرده است.

۳- اعمال بزرگی را كه وی در جنگهای عظیم خویش انجام داده این سه امر است ؛ اول غربی - از بلاد خود به سوی مغرب متوجه گردید و تا جایگاهی كه نزد او حد مغروب به شمار می رفت رسیده و در آنجا خورشید را بدانسان یافته كه گویی در چشمه ای فرو می رود. دوم شرقی - و همچنان پیش رفته است تا به سرزمینی رسیده كه آبادان نبوده و در آن قبایل بدوی سكونت داشته اند. سوم , به جایگاهی رسیده است كه در آن تنگنای كوهی بوده است و از پشت كوه گروهی موسوم به یاجوج و ماجوج ساكن بوده اند كه بر اهالی این سرزمین از هر سو می تاختند و به غارت می پرداختند و آنان مردمی وحشی و محروم از مدنیت و خرد بوده اند.

۴- پادشاه در تگنای كوه برای حفظ مردم از دستبرد و غارت یاجوج و ماجوج سدی بنیان نهاد.

۵- این سد تنها از سنگ و آجر ساخته نشد بلكه در آن آهن و مس نیز به كار رفت از این روی سدی بلند برآمد بدانسان كه غارتگران از دستبرد بدان عاجز آمدند.

۶- این پادشاه به خدای و به آخرت ایمان داشت.

۷- پادشاهی دادگر بود و نسبت به رعیت عطوفت داشت , و هنگام كشورگشایی و غلبه قتل و كینه ورزی را اجزات نمی داد از این رو زمانی كه بر قومی در غرب چیره شد پنداشتند كه او هم مانند دیگر كشورگشایان خونریزی آغاز خواهد كرد ولی او بدین كار دست نبرد بلكه به آنان گفت : هیچ گونه بیمی پاكان شما در دل راه ندهند و هر یك از شما كه عملی نیكو كند پاداش آنرا خواهد دید. با آنكه آن قوم بی یاور و دادرسی در چنگال قدرت او بودند با ایشان شفقت كرد وبه دادگری و نیكوكاری دل آنان را بدست آورد.

۸- به مال آزمند نبود زیرا هنگامی كه برای پی افكندن سد , مردم خواستند به گردآوری مال پردازند از قبول آن امتناع كرد و گفت آنچه را خدای به من ارزانی داشته مرا از اموال شما بی نیاز می ند لیكن مرا به قوت بازو یاری دهید تا برای شما سدی آهنین بسازم.

حیرت مفسران

پس آن شخصیت تاریخی كه اعمال و صفات او این است همین ذوالقرنین است ولی این مرد كیست و چه وقت و در كجا بوده است ؟ نخستین مسئله ای كه خاطر مفسرین را به خود مشغول كرده نام یا لقب این مرد است. چه انسانی كه قرن یا قرونی داشته باشد در تاریخ دیده نشده است از این رو به حیرت فرو رفته اند و در تفسیر آن علی العمیا دچار اشتباهاتی شده و آرائی مختلف داده اند. بعضی گفته اند كه « قرن » در معنای لغوی آن استعمال نشده بكه بدان زمان اراده شده است از این ر كه این پادشاه دیر زمانی فرمانروایی كرده و فتوحات وی تا دو قرن كشیده است و از آن به ذوالقرنین ملقب شده است. آنگاه در تحدید مدت قرن هم اختلافاتی بیهوده به میان آورده اند. بعضی۳سال و گروهی ۲۵سال و دسته ای۱۰ سال گفته اند و ابن جریر طیری در تفسیر خود آثار صدر اول را در این موضوع گرد كرده است ولیكن این امر نیز هویت ذوالقرنین را روشن نكرده است و موضوع بحث ابن جریر این است كه آیا ذوالقرنین نبی است یا غیر نبی , فرشته است یا بشر و لیكن از مجموع فراهم آورده های او معلوم می شود كه ذوالقرنین در عهدی بسیار كهن میزیسته است چنانكه روایات گفته اند كه با ابراهیم (‌ع ) هم عصر بوده است و از پیغمبران به شمار میرفته و هم بخاری او را با انبیای قدیم ذكر كرده و نام او را بر ابراهیم مقدم داشته است و ظاهراً معتقد است كه ذوالقرنین اندكی پیش از ابراهیم یا در عصر او بوده است. پس از پیداش طرق بحث و انتقادات تاریخی اذهان بعض از محققین متوجه یمن شد و پنداشته اند همچنان كه در اسماء ملوك حمیر نظیر « ذوالمنار و ذولاذغار » هست بعید نیست پادشاهی یمنی نیز وجود داشته است كه نامش ذوالقرنین بوده است چنانكه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نیز بر این عقیده رفته و ابن خلدون هم متابعت او كرده است لیكن این نظریه بر فرض غلط است و به هیچ دلیل تاریخی متكی نیست بلكه با كلیت قرائن و شواهد مخالف است. چه اولاً می بینیم كه آثار سلف اجماع دارند بر این كه سوال كنندگان از پیغمبر ( ص ) یهودی بوده اند و یا قریش به اشاره ی یهودیان و هیچ سببی وجود ندارد كه یهود را به شناختن پادشاهی یمنی وادارد و تا آن حد آنرا بدان دلبسته كند كه یا خود آنرا از پیغمبر بپرسند ویا قریش را وادار به پرسش كنند و ثانیاً اگر فرض كنیم كه قریش مكه از پیش خود و بی اشاره ی یهود به سوال پرداخته اند بدان سبب كه احوال شاهان حمیر نزد آنان معروف بوده باز هم این فرض به هیچ روی ما را قانع نمی كند زیر اگر امر چنین بود در روایات و اساطیر عرب یا در احادیث صحابه و تابعین ناچار اثری یا ذكری در این باب یافت می شد در صورتی كه در این خصوص هیچ گونه نشانه و علامتی بطور قطع نیست. گذشته از این بعید نیست كه قصد سوال كنندگان تعجیز پیامبر بوده است و یقین داشته اند كه از ابناء وطن او خبری به وی نخواهد رسید و ناچار از پاسخ عاجز خواهد آمد. و اگر ذوالقرنین مردی از عرب بود و اهل حجاز از او آگاهی داشند البته پیغمبر آنچه می دانستند می گفتند و خبر می دادند و حتماً دلیلی برای پرسش از چیزی كه نزد وی معروف باشد نبوده است. و اما مسئله حقیقی كه ما در جستجوی آنیم , این است كه آیا خصایص و اعمالی را كه قرآن برای ذوالقرنین ذكر كرده است بر یك پادشاه یمنی تطبیق می كند یا نه ؟ قرآن برای وی فتوحی در غرب و فتوحی در شرق و ساختن سدی آهنین كه مانع تهاجم یاجوج و ماجوج است ذكر می كند ولی تا كنون سندی تاریخی بر وجود چنین پادشاه حمیر كه شرق وغرب را فاتحانه در هم نوردیده و سدی آهنین بدانسان كه در قرآن ذكر شده پی افكنده باشد یافت نشده است. ملقب بودن بعض شاهان یمن به « ذو » در این موضوع چیزی نیست و همچنین متشبث شدن به سد مأرب در این امر باز بی حاصل است. چه بیان نشده است كه این سد برای منع تهاجم قومی بنا نهاده شده باشد و همچنین گفته نشده كه در بنای آن الواحی از آهن به كار رفته است. گذشته از این قرآن به سد مأرب در موضوع دیگر اشاره كرده است و هیچگونه مشابهتی میان سد مأرب قرآن و سد ذوالقرنین قرآن وجود ندارد.

آنگاه طبقه ای از صاحبان نظر بدین رفتند كه اسكندر مقدونی كه به جهانداری و كشورگشایی ها در شرق و غرب مشتهر است همین ذوالقرنین است. و طاهراً شیخ ابوعلی سینا اول كس است كه در كتاب شفا بر این طریق رفته است و در بیان مناقب ارسطو گفته است ؛ او معلم اسكندر كه قرآن وی را ذوالقرنین نامیده و بر ایمان و سلوك قویم او ثنا گفته است. و امام فخرالدین رازی نیز ابن سینا را در این رای پیروی كرده و در تفسیر شهیر خو دبنا بر شییوه ی مخصوص خویش هر انچه را مخالف این رای بوده نیز آورده است ولی وی مبتنی بر همان شیوه با آوردن پاسخ های واهی به رای ابن سینا قناعت كرده است. در صورتی كه به هیچ وجه نمی توان قائل شد كه اسكندر مقدونی همان ذوالقرنین است كه قرآن ذكر او را آورده است. و گفته نشده كه فتوحات اسكندر مقدونی در شرق و غرب بوده و همچنین وی در تمام دوران زندگی خود سدی نساخته. به علاوه ما می توانیم بطور قطع حكم كنیم كه وی به خدا ایمان نداشته و با ملتهای مغلوب مهربان و دادگر نبوده است. تاریخ زندگی این پادشاه مقدونی تدوین شده و هیچگونه شباهتی میان احوال او و حالات ذی القرنین قرآن یافت نمی شود و بالاتر از همه این كه هیچگونه سببی نیست كه ملقب بودن وی را به ذوالقرنین تجویز كند. حتی امام رازی نیز با همه ی تفننی كه در ایجاد نكات دارد از اثبات این امر عاجز مانده است.

تاریخ ملی یهود و تصور شخصیت ذی القرنین

خلاصه آنكه مفسران در تحقیقات خود از ذوالقرنین به نتیجه ای اقناع كننده نرسیده اند و قدمای آنان در صدد تحقیق برنیامده و متأخرین نیز كه بدان همت گماشته اند به جز شكست و عجز بهره ای نبرده اند. و نباید در شگفت شد , چه راهی را كه مفسران پیموده اند به خطا بوده است. روایات تصریح دارد كه سؤال از جانب یهود بوده است و در این صورت سزاوار چنین بود كه محققان امر به اسفار یهود مراجعه كنند و بجویند كه آیا در آنها چیزی یافت می شود كه شخصیت ذوالقرنین را روشنی بخشد. اگر آنان بدین طریقه توجه می كردند حقیقت را در می یافتند.

سفر دانیال و رؤیای او

در كتاب عهد عتیق سفری است كه آنرا به دانیال نبی نسبت داده اند و در آن بعض اعمال دانیال را ذكر كرده و آنچه را در رویا بر وی كشف شده به هنگام اسارت یهود در بابل نیز آورده اند. این عهد اسارت , عهد ابتلای عظیم قوم یهود است چه بلاد ایشان به تصرف دیگران درآمده و قومیت آنان به مذلت گرائیده است و هیكل مقدس ایشان خراب شده. پس در اندوه و نومیدی بزرگی بوده اند و نمی دانستند چگونه و چه وقت اسارت آنان به آزادی و اندوه ایشان به شادمانی و مرگ ملی آنان به زندگی نوین مبدل خواهد شد. سفر مذكرو به ما می گوید كه نزدیك این روزگار سیاه دانیال نبی ظهور كرده است و به سبب نبوت عجیب و حكمت بالغه ی خود نزد ملوك بابل به حسن قبول تقرب یافته است. آنگاه به وی انس گرفته و او را گرامی داشته اند و پایه اش را برتر از ساحران و منجمان شمرده اند. دانیال را در سال سوم جلوس ملك بیلش صر ( بالتازار ) رویائی دست داد كه برای او حوادثی را كشف كرد در باب هشتم كتاب چنین آمده است :

در سال سوم سلطنت بلشصر ملك به من كه دانیالم رؤیایی مرئی شد بعد از رؤیائی كه از این پیش به من مرئی شده بود و در رویا دیدم و هنگام دیدنم چنین شد كه من در قصر شوشان كه در كشور عیلام است بودم و در خواب دیدم كه نزد نهر اولایم و چشمان خود را برداشته نگریستم و اینك قوچی در برابر آن نهر می ایستاد كه صاحب دو شاخ بود و شاخهایش بلند اما یكی از دیگری بلندتر و بلندترین آخراً برآمد و آن قوچ را به سمت مغربی و شمالی و جنوبی شاخ زنان دیدم و هیچ حیوانی در برابرش مقاومت نتوانست كرد و از این كه احدی نبود كه از دستش رهائی بدهد. لهذا موافق رای خد عمل می نمود و بزرگ می شد و حینی كه متفكر بودم اینك بز نری از مغرب بر روی تمامی زمین می آمد كه زمین را مس نمینمود و آن بز را شاخ خوش منظری در میان چشمانش بود , و به آن قوچ صاحب شاخی كه در برابر آن نهر ایستاده دیدم می آمد و بغیط قوتش بر او می دوید. و او را دیدم كه به نزد آن قوچ رسید و بر او با شدت غضب آور شده وی را زد و هر دو اخش را شكست و از اینكه در قوچ طاقت ایستادن در برابرش نبود وی را بر زمین انداخته پایمالش كرد و كسی نبود كه آن قوچ را از دستش رهائی دهد.( سفر دانیال۸؛ ۱ )

آنگاه كتاب مذكور از زبان دانیال می آورد كه ملك جبرئیل بر او ظاهر شد و رویای وی را بدینسان تشریح كرد ؛ قوچ صاحب دو شاخی را كه دیدی ملوك مادی و فارس است و بز نر مو دار پادشاه یونان است و شاخ بزرگی كه در میان چشمانش میباشد ملك اولین است. ( سفر دانیال۸ ؛۲۰ )

این رویا یا نبوت دو كشور مادا ( میدیا ) و پارس را به دو شاخ تشبیح كرده و چون دو كشور در آینده ی نزدیكی متحد شدند و كشور واحدی را تشكیل دادند شخصیت ملك آن دو در قوچ ذوالرنین ممثل شده است. آنگاه كسی كه این قوچ دو شاخ ( ذوالقرنین ) را می كشد و بر سراسر زمین تسلط می یابد , وی تكشاخدار یونان , یعنی اسكندر مقدونی است , چه اسكندر بر داریوش شاهنشاه مادا و پارس بتاخت و بدان سبب سیادت سلسله ی هخامنشی یا كشور كیانی برای همیشه از میان رفت. از نكاتی كه در این بابل شایسته ذكر است این است كه كلمه ی ( قرن ) در هر دو لغت عربی و عبری مشترك است. زیر در سفر دانیال عبری قوچ به چیزی وصف شده كه معنی آن به عربی ( له قرنان ) است یعنی او ذوالقرنین بوده است. در رویای دانیال برای یهود مژده ای بود به این كه پایان اسارت آنان در بابل و آغاز زندگی نوین آنها وابسته به قیام این كشور ذات القرنین است. یعنی پادشاه مادا و پارس كشور بابل را دگرگونه می سازد و برآن غلبه می كند و یهودیان را از اسارت آنها رهایی می بخشد. و این همان پادشاهی است كه خدای او را برای اعانت و رعایت یهود برگزیده است. وی مأمور است كه مجدداً بیت المقدس را تعمیر كند و ملت بنی اسرائیل را كه پراكنده شده اند بار دیگر تحت رعایت خود گرد آورد. پس از چند سال از این پیش گویی پادشاه كوروش كه یونانیان او را (( سائرس )) و یهود (( خورس‌)) می نامند ظهور كرد و دو كشور ماد و پارس را متحد ساخت و از آن دو كشور سلطنت بزرگی ایجاد كرد. آنگاه به بابل هجوم برد و بی رنج بر آن مستولی شد. دانیال در رویای خود دید كه قوچ دو شاخ به دو شاخش غرب و شرق و جنوب را شاخ می زند , یعنی به پیروزی های درخشانی در جهات سه گانه نائل می شود. كار كوروش نیز چنین بود. چه پیروزی های نخستین وی در غرب و دومین در شرق و سومین جنوب , یعنی بابل بود. همچنین غیبگویی برهائی یهود و ظهور درخشندگی در كار ایشان صدق پیدا كرد , چه كوروش پس فتح بابل آنان را از اسارت آزاد كرد و اجازه بازگشت به فلسطین و بنای مجدد هیكل به ایشان ارزانی داشت. جانشینان كوروش از شاهنشاهان ماد و پارس نیز به همان راه كوروش رفتند و همواره از یهود حمایت كردند و ایشان را مورد لطف و مهر قرار دادند.

پیشگویی های یشعیا و یرمیا

در تورات پیشگویی های دیگری هم درباره ی موضوعی كه تحقیق می كنیم در دو سفر دیگر به جز سفر دانیال هست و آن دو سفر عبارت است از سفر نبی یشعیاه و سفر نبی یرمیاه. در سف نخستین ( یشعیاه ) نام كوروش را به عینه می بینیم هر چند در زبان عبری ( خورش ) تلفظ می شود. یهودیان معتقدند كه كتاب یشعیاه ۱۶۰ سال پیش از كوروش و كتاب یرمیاه ۶۰ سال پیش از كوروش تألیف شده است. و در كتاب عزرا تفصیل كاملی در این معنی می یابیم. در آنجا آمده است كه این پیشگویی های دانیال به گوش كوروش رسیده و آنگاه كه بابل را فتح كرد و بدین سبب بی نهایت زیر تاثیر آن قرار گرفت و در نتیجه به حمایت یهود قیام كرد و آنان را آزادی بخشید و به تجدید ساختمان و هیكل فرمان داد. و كتاب یشعیاه اولاً از ویران شدن اورشلیم به دست بابلیان خبر می دهد و آنگاه بشارت تجدید آبادانی آن را اعلام می كند و در این خصوص ( خورس ) یعنی پادشاه كوروش را نام می برد و می گوید : رهاننده تو خداوندی كه ترا در رحم مصور ساخت چنین می فرماید ؛ به اورشلیم می فرماید كه معمور و به شهرهای یهوداء كه بنا كرده خواهید شد و خرابی هایش را قائم خواهم كرد. ( فصل ۴۴ – ۲۵ و ۲۶ سفر اشعیاء ) آنگاه در خصوص كوروش می فرماید كه شبان من اوست و تمامی مشیتم را به اتمام رسانیده به اورشلیم خواهد گفت كه بنا كرده خواهی شد و به هیكل كه اساست مبتنی كرده خواهد شد ( فصل ۴۴ – ۲۸ سفر اشعیاه – ۱ ) خداوند در حق « مسیح خود » كوروش می فرماید ؛ چون كه من او را به قصد این كه طوائف از حضورش مغلوب شوند به دست راستش گرفتم پس كمرگاه ملوك را حل كرده و درهای دو مصراعی را پیش رویش مفتوح خواهم كرد كه دروازه ها بسته نگردند.من در پیشاپیشت رفته , پشته ها را هموار می سازم و درهای برنجین را شكسته پشت بندهای آهنین را پاره پاره می نمایم. خزینه های ظلمت و دفینه های مستور به تو می دهم تا كه بدانی من كه تو را به اسمت می خوانم خداوند و خدای اسرائیلم. به یاس خاطر بنده ی خود یعقوب و برگزیده ی اسرائیل تو را به اسمت خواندم ترا لقب گذاشتم اگر چه مرا ندانستی. ( فصل ۴۵ –۱ تا۴ اشعیاه). در جای دیگر كتاب , كوروش را به عقاب شرق تشبیه كرده و گفته است ؛ كه آخر را از ابتدا و چیزهایی كه از ایام قدیم واقع نشدند اعلام نموده می گویم كه تدبیر من اثبات خواهد شد و تمام مشیت خود را به جا خواهم آورد. مرغ درنده از مشرق و مرد تدبیر مرا از مكان بعید می خوانم. هم گفتم و هم به عمل خواهم آورد و آن را مراد كردم و هم به جا خواهم آورد. ( سفر اشعیاه – فصل ۴۶ – ۱۰- ۱۱ ) و همچنین در كتاب یرمیاه می خوانیم ؛ در میان طوایف بیان كرده بشنوانید و علم را بر پا نموده اصغا كنید و اخفا ننموده بگویید كه بابل مسخر شد. به یل شرمنده و مردوك شكسته بتهایش خجل و اصنافش منكسر گردیده اند. زیرا كه بر او از طرف شمال قومی بر می آمد كه زمینش را به حدی ویران می گرداند كه احدی در آن ساكن نخواهد ماند و از انسان و بهائم كوچیده خواهند رفت ( سفر یرمیاه – فصل ۵۰ – ۱ و ۲ ) این سفر نیز همچنان اسارت و پراكندگی آنان را پیشگویی می كند آنگاه تجدید آبادانی اورشلیم را مژده می دهد و می گوید ؛ یقول الرب لما تكمل سبعون سنة علی اسر بابل , آتی الیكم . اذا ذاك تدعوننی فاجیبكم , تشدونی فئجدونی افك القید عنكم و اعود بكم الی اوطانكم ( ۳۹ , ۱ ) از این همه نصوص اسفار یهودی آشكار می شود كه مقصود از (( ذی القرنین )) كوروش پادشاه بوده است زیرا وی در رویای دانیال نبی به قوچ دوشاخ ( ذی القرنین ) تشبیه شده و شخصیت كوروش پادشاه در عقیده ی یهود پایگاه بزرگی را حائز شده اشت. روش جدیدی برای نقد عهد عتیق و زمان تألیف اسفار یشعیاه و یرمیاه و دانیال , نتایج اسلوب نقد عهد عتیق كه در قرن ۱۹ به نام (‌نقد اعلی ) آغاز گردید و دانشمندان آلمان به بهره وافری از كامیابی در آن نائل گردیدند تدوین شده است. و همچنین تحقیقات دانشمندان قرن بیستم هم بدان ضمیمه شده است , تحقیقات و نتایج آنها درباره ی پیشگوییهای اسفار سه گانه و زمان تدوین هر یك به بحث زیرین منتهی می شود:

مواضیع و لغت تمام محتویات كتابی كه به یشعیاه نبی نسبت داده شده می رساند كه آن كتاب تالیف سه تن از مولفان است كه در سه زمان مختلف پدید آمده اند , كتاب مزبور از باب اول تا باب ۳۹ تالیف یك تن و از باب ۴۰ تا آیه ۱۳ از باب ۵۵ تالیف دومی و بقیه ی كتاب را مولف سومی فراهم آورده است ؛ و برای تسهیل مراجعه در تحقیقات انتقادی بدینسان مصطلح كرده اند كه می گویند یشعیاه اول و یشعیاه دوم و یشعیاه سوم ؛ و این رای را پذیرفته اند كه یشعیاه اول در عهدی بوده است كه یهود آنرا روایت می كردند یعنی ۱۶۰ سال پیش از كوروش پادشاه و اما یشعیاه دوم كه ظهور كوروش را پیشگویی كرده در روزگار اسارت بابل بوجود آمده چنانكه این امر از گفته هایی كه مشعر به محیطی به جز محیط صاحب اول است آشكار است. ولی عهد كلام یشعیاه سوم پس از زمان یشعیاه دوم است. او محیطها و حالاتی را می آورد كه بار نظیر آنچه مقدم است اختلاف دارد. چه پیشگوییهای مربوط به غارت نبوخد نصر و اسارت یهود به بابل و ظهور كوروش را در كلام یشعیاه دوم می بینیم در صورتی كه در واقع در این عهد زندگی می كرده است و نمی توان كلام او را به یشعیاه اول نسبت داد. مولف به حوادث زمان خود و آنچه پیش از زمان وی بوده رنگ قدمت داده و كلامش را به یشعیاه اول نسبت كرده است تا مردم توهم كنند كه كلام وی سخنی قدیمی است و ۱۶۰ سال بر آن گذشته است. محققان می گویند بزرگترین دلیل بر اختلاف شخصیت های مولفین , همان اختلاف فكری و تباین آمیختگی تصوری است كه در كتاب وجود دارد. زیرا یهود از نخستین روزگار خدای را مانند یك خدای قبایلی به تخیل آوردند و معبد او را معبدی قبایلی فرض كردند از این رو یهوا خدای اسرائیل قبایلی و ایلی بود و به هیچ پیوندی با شعوب قبایل دیگر نمی پیوست. ولی ما در كتاب یشعیاه برای نخستین بار یك نوع تصور خدای نوینی می یابیم , تصور خدای عامی برای همه ی بشر و می بینیم كه هیكل اسرائیلی در اورشلیم از معبد قبائلی به معبد عامی برای سایر ملل منتقل می شود. این تصور نوین همانا تصوری است كه مخصوص یشعیاه سوم است. زیرا محیطی كه مساعد و لازم برای ایجاد چنین تصوری باشد در زمان یشعیاه اول وجود نداشت. همچنین پیشگوییهای سفر یرمیاه در باره ی پایان یافتن اسارت بابل و تجدید آبادانی هیكل , به عقیده ی محققان ۶۰ سال پیش از ظهور حوادث نبوده بلكه می گویند پس از آزادی از اسارت بابل و تعمیر مجدد هیكل آنها را نوشته و به كتاب ملحق كرده اند. اما در كتاب منسوب به دانیال رویای دیگری نیزی آمده است كه آن را پادشاه بابل در خواب دیده و دانیال تعبیر كرده است. در تعبیر وی خبر صریح از ظهور اسكندر مقدونی و سقوط شاهنشاهی ایران و قیام امپراتوری روم را مشاهده می كنیم. محققان جدید معتقدند كه در این كتاب نیز تزویر به كار رفته , بدینسان كه تالیف آن كتاب قرونی پس از آزادی یهود از بابل بوده یعنی در هنگامی كه امپراتوری روم به اوج عظمت رسیده است. محققان جدید به همین اكتفا نمی كنند بلكه آنها در وجود خود دانیال نبی نیز تردید دارند و شك كرده اند. از این رو بعضی از آنان معتقدند كه هرگز دانیالی وجود نداشته است بلكه وی را برای بافتن این قصه ایجاد كرده اند. بعضی دیگر به وجود وی در روزگار اسارت بابل قائلند ولی اقوالی را كه به وی نسبت داده اند نمی پذیرند و می گویند آن اقوال بعد ها به منظور تقویت آمال یهود به آینده ی خود از راه پیشگوییها و خوارق گذشته اختراع شده است ولی آنچه را كه اكثر محققان ترجیح می دهند این است كه زمان تالیف این كتابر از قرن اول پیش از میلاد تجاوز نمی كند , بدین سبب استاد میكس لوئر تاریخ كتاب دانیال را در فهرستی كه جهت عهد عتیق نوشته است به سال۱۶۴ قبتخیل ملی یهود و انتظار ایشان برای نجات دهنده

از آنچه از كتاب یشعیاه نبی آوردیم این امر آشكار شد كه شخصیت پادشاه كوروش در نظر یهود مانند نجات دهنده موعودی است كه خدای او را برای آزاد كردن یهود از اسارت بابل و تجدید عمارت اورشلیم فرستاده است. پس خدای گفته (( ان خورش راع لی , و هو یتم مرضاتی كلها )) و گفته است (( افعل كل ذلك لتعلم انتی انا الرب , اله اسرائیل الذی ناداك بأسمك صراحة لاجل اسرائیل , شعبه المختار )). بدینسان آشكارا مشاهده می كنیم چنین حالتی را , حالتی كه سنخ تعقل یهود است , آنها پیوسته آرزومند بوده اند كه هنگام هر مصیبتی نجات دهنده ای پیدا خواهد شد و آنها را رهایی خواهد بخشید. این سنخ تعقل همان است كه سرانجام به صورت یك عقیده ی ملی درآمده و آمدن مسیح موعود را پدیده آورده است. این است كه كتاب یشعیاه حتی خورس (كوروش ) را هم به صورت مسیح تصور می كند و با نص صریح كامل در شأن وی می گوید ( ان الله یقول فی حق خورس مسیحه‌). زنگانی ملی یهود به موسی آغاز می شود. وی در عصری پدید می آمد كه یهودیان به مذلت اسارت در مصر به سر می برند و هیچگونه امید به زندگی ملی ارجمند و دارای رفاه نداشته اند. ولی موسی در آنان روحی نوین برانگیخت و آینده را در آنان به صورتی زیبا و دلپسند تصویر كرد و روحیه ای در آنان ایجاد كرد كه ایمان آوردند به این كه پرودگار اسرائیل وی را برای نجات و كوچ دادن بنی اسرائیل برانگیخته است و مشیت خداست كه ملت برگزیده را بر دیگر شعوب و ملل تفضیل دهد. از این ایمان در سنخ تعقل ملی یهود دو تخیل اساسی ایجاد شد ؛

۱- معتقد شدند كه ایشان ملت برگزیده خدایند.

۲- خداوند هنگام ذلت و اسارت نجات دهنده ای خواهد فرستاد.

از تخیل اول نظریه برتری نژادی در میان آنان به وجود آمد و از دوم نظریه ظهور نجات دهنده هنگام نزول مصائب و نوازل. پس معتقد شدند كه هر زمان بلا و دمار آنان را فراگیرد بخشایش خدای به جنبش در می آید و نجات دهنده ی موعودی بدیشان می فرستد كه آنان را به سلامت و رفاهیت برساند. ساول ( طالوت ) و داوود نبی نیز در چنین محیط هایی ظهور كردند كه در ملت آمال جدیدی پدید آمده بود , از این رو می بینیم كه داوود نیز به « مسیح » ملقب شد. و شاید همین تلقب نخستین مورد استعمال كلمه ی مسیح است. از این رو با اینگونه تقالید ملی اجتناب ناپذیر بود در آن تاریكی وحشت زای كه در بابل یهودیان را فرو گرفته بود نور جدیدی بر روزنه امید ایشان بتابد , نوری كه ذهن یهودی را در تابندگی خود برای انتظار نجات دهنده ای جهت ایشان آماده كند. نجات و آزادی آمالی هستند كه در كلام یشعیاه دوم در لباس پیشگوییها تجلی می كنند.

یشعیاه دوم و دعوت كوروش برای فتح بابل

روایات عهد عتیق و اخبار مورخان یونانی اجماع دارند بر این كه مردم بابل از ستمگری پادشاه خد بیل شازار ( بالتازار )‌ به فغان آمدند , آنگاه مشاوره كردند و همرای شدند ك هشاهنشاه ایران كوروش را برای استیلای بر بابل دعوت كنند. آنها از رفتار نیك این پادشاه با اهل لیدی پس از غلبه ی وی بر كشور آنان آگاه بودند و چنان رفتاری را از آن شاهنشاه برای خود آرزو می كردند. مورخان یونانی گفته اند كه یكی از والیان بابل « گبریاس » به كاخ كوروش گریخته و وی را در آمدن به بابل همراهی كرد. و هرودوت گوید فتح بابل به تدبیر این والی انجام گرفته است. دقت نظر محققان در پیشگویی های یشعیاه دوم پس از مطالعه ی این حوادث تاریخی آنان را به یك نتیجه منطقی قطعی این وقایع رسانده است و آن این است كه كلام یشعیاه دوم از این دو وجه بیرون نیست ؛ یا كمی پیش از فتح بابل و یا پس از آن بوده است. اگر فرض نخست را در نظر گیریم ناچار باید اعتراف كرد كه یشعیاه دوم در زمره ی مشاوره كنندگان دعوت كوروش به فتح بابل بوده یا اقلاً بر اوضاع محیط های سیاسی زمان كاملا مطلع بوده است. پس این قضایا را بنابر عادت مولفان اسفار رنگ پیشگویی داده و به كلام یشعیاه اول الحاق كرده اند. و اگر فرض دوم را بپذیریم یعنی بگوییم كه یشعیاه دوم پس از فتح بوده موضوع آسان می شود , چه گفتیم مصالح ملی این مرد را وادار كرده است كه حوادث زمان خود را به صورت پیشگویی ها درآورد و آنها را به یشعیاه اول نسبت دهد.

پیشگویی های یهودی و شاهنشاه كوروش

در سفر دیگر تورات كه به عزیز ( عزرا ) نسبت داده شده است آنچه كه پس از فتح بابل واقع شده می یابیم . این سفرها به ما خبر می دهد كه رئیسان یهود پیشگوییهایی را كه یادآور شدیم به كوروش عرضه داشته اند و به وی گفته اند كه پرودگار در كلام خود او را نجات دهنده نامیده و ناجی ملت برگزیده قرار داده است. این گفته در كوروش تاثیر كرده و از این رو فرمان تجدید ساختمان هیكل صدور یافته است. در آنچه شك نیست این است كه كوروش پس از فتح بابل و همچنین جانشینان وی بعد از او یهودیان را به مهربانی و رعایت اختصاص داده اند و بعض از یهود به گام نهادن در كاخ آنان نائل آمده اند. این یك واقعه ی تاریخی است كه تكذیب آن ممكن نیست , گاه باشد كه بعض از آنچه در كتاب عزیز آمده خالی از صحت باشد ولی درباره ی حوادث اساسی آن باید تسلیم شد. از آن جمله معلوم است كه اسارت یهود به بال به استیلای كوروش بر آن شهر منتهی شد و همچنین عده بسیاری از یهودیان به فلسطین كوچ كردند تا در آنجا متوطن شوند و شاهنشاه كوروش آن كسی است كه به آنان اجازه ی سكونت در فلسطین و تعمیر شهرهای ویران شده را اعطا كرد و این اجازه به وسیله ی منشورهای شاهانه ی مخصوصی صادر شد. و باز معلوم است كه هیكل در اورشلیم مجدداً ساخته شد و در آن باب او امر شاهنشاهی چندین بار صادر گردید. احكام كوروش و داریوش و اردشیر ( ارتخشثت ) در كتاب عزیز نقل شده است و بعض نوشته های مورخان یونان نیز آن را تایید می كند. به علاوه روایت ملی یهود می گوید كه عزرا و نحیما و حجی از پیغمبران به مقام ارجمندی در دربار اردشیر نائل آمده اند و آنان كسانی هستند كه پادشاه را به صدور اوامر مخصوص نسبت به یهود وا داشته اند و دلیل آشكاری نیست كه این همه را انكار كند. اگر این حوادث درست باشند بر ماست كه تحقیق كنیم چه عواملی كوروش را به رفق با یهود واداشته است و بپرسیم كه آیا همین پیشگوییها از آن عوامل نبوده اند؟ مهمترین نكته ای كه در پیشگویی های یهودیان می باشد پیشگویی دانیال است كه در آن كشور متحد ماد و پارس را در شكل قوچ دوشاخ ( ذوالقرنین ) ممثل كرده است ولی سخنی كه در این پیشگویی دلالت كننده بر اسكندر مقدونی باشد بابد الحاقی باشد. اما جزء اول از آن كه متعلق به ظهور كوروش است ناچار می بایست در آن عصر شهرت یابد و احتمال قوی می رسد كه كوروش آنرا به حسن قبول تلقی كرده است و در صفحات بعد در باره ی مجسمه ی سنگی كوروش كه در حفریات ایران بدست آمده است سخن خواهیم راند چه آن مجسمه باقصی الغایه مطلب را روشن می كند اما قرائن و اخبار تردید محققان جدید را در وجود دانیال نبی تایید نمی كند. ممكن است سفر دانیال اسطوره منحوت و اختراعی باشد ولی كلام محتوی آن لابد دارای اصلی حقیقی است. اگر كلیه قصه ی دانیال را نپذیریم ناچار باید تسلیم شویم كه شخصی بدین نام پیدا شده و به سبب علم و حكمت خود در شهر بابل به كامیابی هایی نائل آمده است‌.

علائق یهود و زرتشتیان

اینك به ناحیه مهم دیگری از بحث می نگریم , نباید فراموش كنیم كه كوروش از پیروان مذهب مزدیسنا یعنی دین زرتشت بوده است. این امر از مسائلی است كه در علاقه میان ایرانیان و اسرائیلیان اهمیت خاصی دارد. معلوم است كه مذهب بت پرستی در جهان عمومی و همه ی عالم را فراگرفته بود و فقط دو گروه از آن استثنا بودند ؛ یهود و زرتشتیان. این دو دین از تمام وجوه و اشكال وثنیت اجتناب می ورزیدند و در تاریخ صاحبان این دو دین مجالی برای اعتراف به وثنیت نیست. مادامی كه مسئله بدینسان باشد معقول است كه فرض كنیم كوروش پس از غلبه بر بابل , آنگاه كه عقاید و احكام اخلاقی دین یهود به او رسید دریافت كه تصورات دینی آنان بسیار به تصورات دینی وی نزدیك است. پس این نزدیكی طبیعی وی را به احترام ایشان برانگیخت و پیشگوییهای ایشان را با میل خاصی تلقی كرد. در اینجا موضوع دیگری است كه سزاوار تدبر است ؛ مورخان عرب هنگامی كه توجه به تدوین تاریخ پیش از اسلام كردند در روایات بنی اسرائیل نكاتی یافتند كه زرتشت و پیروان وی را به انبیاء بنی اسرائیل ارتباط می داد. طبری این روایات را ذكر كرده و مورخان پس از وی بدانها استشهاد جسته اند. شكی نیست كه این روایات باطل و واهی و بی اصل است ولی وجود آنها بر این دلالت می كند كه فكرتی یهودی وجود داشته است كه هدف آن نزدیكی به دین زرتشتی بوده است و این فكرت به مرور ایام شكل روایاتی خرافی گرفته و همچنان ترویج می شده و تكامل می یافته تا به جایی كه یهودیان را واداشته است كه دعوی كنند كه دین زرتشت مقتبس از دین آنهاست و زرتشت و جانشینان او شاگردان انبیاء بنی اسرائیل بوده اند.

 عقیده ی ملی یهود در شأن كوروش

در مطالب گذشته آراء ناقدین جدید اسفار یهودی را ذكر كردیم ولی این قسمت بحث مورد توجه ما نیست و نیز آیا پیشگوییها پیش از وقوع حوادث آمده یا پس از آن اختراع شده است تاثیری در آنچه ما در صدد تحقیق آن هستیم ندارد. آنچه را كه ما می خواهیم خواننده را بدان متوجه كنیم عقیده ی ملی یهود در این مسئله است. معلوم است كه اسفار یشعیاه و یرمیاه و دانیال بی اختلافی از كتب الهامی یهود است. آنها ایمان دارند كه هر آنچه پیشگویی آمده است پیغمبران زمانی دراز پیش از وقوع حوادث از آنها خبر داده اند و حوادث حرف به حرف آنها را تصدیق كرده است و همچنین یهود عقیده ی راسخ دارند كه ظهور كوروش از جانب خدا بوده است. خدای او را برای نجات بنی اسرائیل از بلای عظیمی كه دامنگیر آنان بود و برای تجدید عمارت اورشلیم برانگیخته است. پس كوروش در كلام یشعیای نبی به شبان خدا و مسیح وی ملقب شده و گفته شده است كه وی اراده ی خدا را اجرا می كند و خدا او را به نام خود ندا كرده و برای حمایت بنی اسرائیل و كوچ دادن ایشان فرستاده است. و در رویای دانیال كوروش در صورت قوچ دو شاخ ( ذوالقرنین) مجسم شده و یشعیاه او را در شكل « عقاب شرق » دیده. پس عقیده ملی یهود در این باب واضح و روشن است. و این عقیده ثابت می كند كه ایشان مستند به اسفار مقدس خود تصور می كردند كه كوروش ذوالقرنین یعنی صاحب دوشاخ است و ظهور وی را مصدق بشارت الهامی انبیای خود میدانستند. مادامی كه امر چنین باشد پس طبیعت حال حكم می كند كه مقصود در سوال یهود از « ذوالقرنین » تنها شخص كوروش است و بس. یعنی همان پادشاهی كه دانیال وی را در شكل قوچ ( لوقرانائیم یعنی ذوالقرنین ) دیده هم اوست. زیرا لفظ « قرن » در دو لغت عربی و عبری مشترك است و به طور قطع یهود عرب كوروش را ذوالقرنین می نامیدند و روایت سدی كه در صفحات پیش آنرا ذكر كردیم نیز این تفسیر را تایید می كند زیرا در آن روایت آمده است كه یهود گفته اند كه ذوالقرنین در تورات فقط یك بار ذكر شده است و آن هم تنها در سفر دانیال است. به سبب این تفسیر سایر اشكالات یكباره برداشته می شوند. پس اكنون نیازی نیست كه كلمه ی « قرن » را از معنای لغوی عام آن به معنی دیگری برگردانیم و همچنین لزومی ندارد در وادی تاویلات و تكلفات بارده گمراه شویم. پس شخصیت تاریخی ذوالقرنین در پیشاپیش چشم ما روشن شد. اما آنچه را كه قرآن از احوال ذوالقرنین در پیشاپیش چشم ما روشن شد. اما آنچه را كه قرآن از احوال ذوالقرنین ذكر كرده در آینده ی نزدیك خواهیم دید كه سوانح كوروش مطابقت كامل با آن دارد بی آنكه در این تطبیق به خود رنجی دهیم.

 آگاهی بر مجسمه ی سنگی كوروش

نخستین بار كه تفسیر ذوالقرنین مذكور در قرآن به كوروش در ذهن من خطور كرد هنگامی بود كه سفر دانیال را مطالعه می كردم. آنگاه بر آنچه مورخان یونان نوشته بودند مطلع شدم و در نتیجه این عقیده را بر نظریه های دیگر ترجیح دادم. ولیكن دیگر دلیل دیگری خارج از تورات به دست نیامده و در سخنان مورخان یونانی هم چیزی كه مایه روشن كردن این لقب باشد یافت نشد. سالها گذشت تا این كه مشاهده آثار عتیقه ی ایران و مطالعه ی مصنفات دانشمندان آثار در آن باره برای من امكان پذیرفت از آن پس پرده برداشته شد و پیدایش یك كشف « علم الآثار» باستان شناسی دیگر شكوك را نیز از میان برد و در نزد من ثابت شد كه مقصود از ذوالقرنین بی شك و تردید فقط كوروش است وبس. بنابرین دیگر نیازی نیست كه شخص دیگری بجز وی تحقیق كنیم. آن كشف باستانشناسی « علم الآثار » مهم مجسمه ی سنگی كوروش به عینه است كه آن را ایستاده در جایگاهی دور از پایتخت قدیم ایران , استخر , قریب پنجاه میل بر كرانه ی نهر « مرغاب » یافته اند و جیمس موریه نخستین كس است كه از وجود آن خبر داد آنگاه پس از سالها سیر رابرت كیرپرتو به محل مجسمه رفته و آنرا مورد تفحص دقیق قرار داد و صورتی از مجسمه بامداد ترسیم و نشر كرد , و این رسم در كتاب سیاحت وی به ایران و گرجستان به طبع رسیده است و سپس القس فارستر به سال۱۸۵۱میلادی در مجلد دوم كتاب خود در باره ی مجسمه سخن رانده و بدان بر نصوص تورات استدلال كرده و همچنین صورتی از مجسمه واضح تر از نخستین منتشر كرد و تا این زمان هنوز خواندن خط میخی كشف نشده بود ولی فقط ثابت شده بود كه مجسمه از سیروس یعنی كوروش است نه دیگری. تحقیقات متاخرین بدان سان این موضوع را تایید كرد كه كمترین مجال شك باقی نگذاشت. سپس هنگامی كه نویشنده ی نامور فرانسوی دیولافوا كتاب خود در باره ی آثار قدیم ایران تالیف كرد در آن كتاب صورتی از مجسمه كه عكس برداری شده بود انتشار داد و مردم آنرا به طور كامل شناختند. دانشمندان آثار باستانشاسی در قرن ۱۹ میلادی به حسن فنی مجسمه اعتراف كردند و دیولافوا معتقد شد كه مجسمه مزبور نمونه ی بسیار گرانمایه ای از سنگتراشی فنی قدیم ایران است و گفت كه این مجسمه یگانه نمونه ی فنی آسیایی است كه به بهترین مجسمه های یونانی شباهت دارد و شگفت نیست اگر آن را در شمار مهمترین آثار باستانی ایران قرار دهیم. به همین سبب عده ای از دانشمندان آلمانی فقط برای این كه این مجسمه زیبا را ببینند نه برای مقصود دیگری رنج سفر ایران را بر خود هموار كردند. مجسمه مزبور به بالای انسانی است و بر دو جانب وی دو بال مانند دو بال عقاب و بر سرش دو شاخ همچون شاخ قوچ است. دست راست وی دراز شده و بدان بسوی پیشاپیش اشاره می كند و جامه ی وی عیناً همان جامه ی معمولی است كه در تصاویر شاهان بابل و ایران می بینیم. این مجسمه بی شبهه ثابت می كند كه تصور « ذوالقرنین» در باره ی كوروش و بس پدید آمده است. در رویای دانیال آمده است كه قوچی را كه دیده است دو شاخ بر سرش بوده ولی مانند دیگر قوچها نیست بلكه یكی از دو شاخ پشت دیگری بوده است , همچنین نیز دوشاخ را در مجسمه می بینیم. اما وجود دو بال به آنچه در سفر یشعیاه آمده مطابقت می كند ؛ « ادعو عقابا من الشرق , ادعو ذلك الرجل الذی یاتی من ارض بعیدة و یتم سائر مرضاتی – باب ۴۶ آیه۱۱ » و به سبب این بالها مجسمه به مرغ شهرت یافته و نهری كه در پایین وی روان است « مرغاب » نامیده می شده یعنی نهر طیر و ما با این مقاله صورت مجسمه ای را القس فارستر در كتاب خود منتشر كرده نقل و ضمیمه می كنیم. این تصویر روشن و جلی است بدانسان كه جزئیات مجسمه را به بیننده نشان می دهد. اما كی این مجسمه ساخته شده ؟ آیا به فرمان كوروش و در هنگام حیات او یا بفرمان یكی از جانشینان وی ؟ اظهار نظر قطعی در این امر دشوار است. پایتخت عیلامیان و ایران شهر سوسان (‌شوش ) بوده كه اكنون اهواز نام دارد و این شهر در جنوب ایران واقع است و پایتخت ماد یا میدیا شهر هگمتانه كه بعدها همدان تحریف كرده اند بوده است. شهر همدان هم اكنون به همین نام موجود است جز این كه محل ان اندكی از جایگاه قدیم تغییر یافته است هنگامی كه ارتخشثت ( آنكه عرب اردشیر نامید ) پس از داریوش به پادشاهی رسید استخر را پایتخت قرار داد و آنرا با بنیان كاخها و ابنیه آبادان كرد. این شهر تا آخرین شاهنشاه از خاندان هخامنشی « داریوش سوم » پایتخت كشور بود ولی پس از حمله ی اسكندر به سبب حریق ویران شد بدانسان كه هنگام كشور گشایی عرب , استخر قریه ی كوچكی بیش نبود. آنگاه نزدیك استخر شهر شیراز را تأسیس كردند كه فاصله ی آن تا استخر ۶ میل است. ظاهراً مجسمه ی كوروش در روزگار شاهنشاهی اردشیر هخامنشی بر پا شده است. چه مجسمه ی مزبور در ناحیه ای از استخر است و در این ناحیه هیچ اثری از خرابه ها به جای نمانده جز تختی از سنگ كه مجسمه ی مزبور بر بالای آن برپاست. پس می توانیم دریابیم كه مجسمه نیز از عصر اردشیر هخامنشی است همچنان كه دیگر مبانی استخر از آن زمان است. اگر این رای ما درست باشد بالنتیجه همین رای نظریه ما را در باره ی این كه كوروش ذوالقرنین و ذوالجناحین است نیز تایید می كند زیرا این موضوع می رساند كه این لقب كوروش در آن عصر مشهور و مسلم بوده حتی ایشان پس از كوروش نیز آن را به ارث برده اند. و چون بر آن شدند كه در زمان اردشیر مجسمه ای برای كوروش بسازند این تصور آنها را بر تصویر وی بدین شكل وادار كرد.

تصور كوروش به ذوالقرنین و روایت اسفار مقدس یهودی

در اینجا با یك مسئله اساسی روبرو می شویم و آن این است ؛ از مجسمه ثابت شد كه تصور ذوالقرنین نسبت به كوروش در نزد خاندان هخامنشی شیوع داشته است ولی این تصور از كجا سرچشمه گرفته ؟ اگر روایات كتب مقدس یهودی را بپذیریم با

 

نوشته شده توسط سینا در  پنجشنبه 26 آبان 1384  و ساعت 01:11 ق.ظ

   ویرایش شده در پنجشنبه 26 آبان 1384 ساعت02:11 ق.ظ

 

() نظر

 

  <قسمت آخر سرگذشت کوروش : درگذشت کوروش

 

مرگ کوروش نیز چون تولدش به تاریخ تعلق ندارد. هیچ روایت قابل اعتمادی که از چگونگی مرگ کوروش سخن گفته باشد در دست نداریم و لیکن از شواهد چنین پیداست که کوروش در اواخر عمر برای آرام کردن نواحی شرقی کشور که در جریان فتوحاتی که او در مغرب زمین داشت ناآرام شده بودند و هدف تهاجم همسایگان شرقی قرار گرفته بودند به آن مناطق رفته است و شش سال در شرق جنگیده است. بسیاری از مورخین ، علت مرگ کوروش را کشته شدنش در جنگی که با قبیله ی ماساژتها ( یا به قولی سکاها ) کرده است دانسته اند. ابراهیم باستانی پاریزی در مقدمه ای که بر ترجمه ی کتاب « ذوالقرنین یا کوروش کبیر » نوشته است ، آنچه بر پیکر کوروش پس از مرگ می گذرد را اینچنین شرح می دهد :
سرنوشت جسد کوروش در سرزمین سكاها خود بحثی دیگر دارد. بر اثر حمله ی كمبوجیه به مصر و قتل او در راه مصر ، اوضاع پایتخت پریشان شد تا داریوش روی كار آمد و با شورش های داخلی جنگید و همه ی شهرهای مهم یعنی بابل و همدان و پارس و ولایات شمالی و غربی و مصر را آرام كرد. روایتی بس موثر هست كه پس از بیست سال كه از مرگ کوروش می گذشت به فرمان داریوش ، جنازه ی کوروش را بدینگونه به پارس نقل كردند:

شش ساعت قبل از ورود جنازه به شهر پرسپولیس ( تخت جمشید ) ، داریوش با درباریان تا بیرون شهر به استقبال جنازه رفتند و جنازه را آوردند. نوزاندگان در پیشاپیش مشایعین جنازه ، آهنگهای غم انگیزی می نواختند ، پشت سر آنان پیلان و شتران سپاه و سپس سه هزارتن از سربازان بدون سلاح راه می پیمودند ، در این جمع سرداران پیری كه در جنگهای کوروش شركت داشته بودند نیز حركت می كردند. پشت سر آنان گردونه ی باشكوه سلطنتی کوروش كه دارای چهار مال بند بود و هشت اسب سپید با دهانه یراق طلا بدان بسته بودند پیش می آمدند. جسد بر روی این ردونه قرار داشت. محافظان جسد و قراولان خاصه بر گرد جنازه حركت می كردند. سرودهای خاص خورشید و بهرام می خواندند و هر چند قدم یك بار می ایستادند و بخور می سوزاندند. تابوت طلائی در وسط گردونه قرار داشت. تاج شاهنشاهی بر روی تابوت می درخشید ، خروسی بر بالای گردونه پر و بال زنان قرار داده شده بود – این علامت مخصوص و شعار نیروهای جنگی کوروش بوده است. پس از آن سپهسالار بر گردونه جنگی ( رتهه ) سوار بود و درفش خاص کوروش را در دست داشت. بعد از آن اشیا و اثاثیه ی زرین و نفایس و ذخایری كه مخصوص کوروش بود – یك تاك از زر و مقداری ظروف و جامه های زرین – حركت می دادند.
همین كه نزدیك شهر رسیدند داریوش ایستاد و مشایعین را امر به توقف داد و خود با چهره ای اندوهناك ،‌ آرام بر فراز گردونه رفت و بر تابوت بوسه زد ؛ همه ی حاضران خاموش بودند و نفس ها حبس گردیده بود. به فرمان داریوش دروازه های قصر شاهی ( تخت جمشید ) را گشودند و جنازه را به قصر خاص بردند. تا سه شبانه روز مردم با احترام از برابر پیكر کوروش می گذشتند و تاجهای گل نثار می كردند و موبدان سرودهای مذهبی می خواندند.
روز سوم كه اشعه ی زرین آفتاب بر برج و باروهای كاخ باعظمت هخامنشی تابید ، با همان تشریفات جنازه را به طرف پاسارگاد – شهری كه مورد علاقه ی خاص کوروش بود - حركت دادند. بسیاری از مردم دهات و قبایل پارسی برای شركت در این مراسم سوگواری بر سر راهها آمده بودند و گل و عود نثار می كردند.
در كنار رودخانه ی کوروش ( كر) مرغزاری مصفا و خرم بود. در میان شاخه های درختان سبز و خرم آن بنای چهار گوشی ساخته بودند كه دیوارهای آن از سنگ بود هنگامی كه پیكر کوروش به خاك می سپردند ، پیران سالخورده و جوانان دلیر ، یكصدا به عزای سردار خود پرداختند. در دخمه مسدود شد ، ولی هنوز چشمها بدان دوخته بود و كسی از فرط اندوه به خود نمی آمد كه از آن جا دیده بردوزد. به اصرار داریوش ، مشایعین پس از اجرای مراسم مذهبی همگی بازگشتند و تنها چند موبد برای اجرای مراسم مذهبی باقی ماندند.

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در پنجشنبه 26 آبان 1384 ساعت01:11 ق.ظ

 

() نظر

 

  <قسمت هشتم : کوروش و ادیان

 

در دنیای باستان رسم بر آن بود که چون قومی بر قوم دیگر فائق می آمدند ، قوم مغلوب ناچار می شدند که به دین مردم پیروز درآیند و از باورهای مذهبی خود دست بکشند. چه بسیار مردمی که به خاطر سر باز زدن از پذیرش دین بیگانه ، بدست اقوام پیروز تاریخ به خاک افتاده اند و چه بسیار معابدی که توسط فاتحان با خاک یکسان گشته اند. در چنین دنیایی بود که کوروش پرچم آزادی ادیان را برافراشت و مردم را ( از ایرانی و انیرانی و از بت پرست و خورشید پرست و یکتا پرست ) در انجام فرائض دینی خود آزاد گذاشت و حتی معابدی را که در جریان جنگهای مختلف آسیب دیده بودند از نو ساخت. بهترین نمونه های این جوانمردی را در جریان تسخیر بابل می بینیم.
در حالی که مردم بابل خود را برای دیدن صحنه های ویران شدن معابدشان به دست سپاهیان پارسی آماده می کردند ، کوروش در میان آنان حاضر شد و در مقابل چشمان حیرت زده ی آنان ، مردوک خدای خدایان بابل را به گرمی ستود و فرمان آزادی مذهبی را در سراسر کشور بابل صادر کرد. این فرمان از جمله شامل یهودیانی می شد که بختنصر همه چیزشان را گرفته بود ، کشورشان را در شعله های آتش ویران کرده بود و خودشان را به اسارت به بابل آورده بود. اندکی پس از ورود به بابل ، کوروش به یهودیان اجازه داد تا پس از هفتاد سال زندگی در اسارت و بندگی به فلسطین بازگردند و درآنجا به بازسازی اورشلیم بپردازند. کوروش به خزانه دار خود « مهرداد » دستور داد تا هر چه از ظروف طلا و نقره و اسباب و اثاث مذهبی که در دوره ی بختنصر از معابد اورشلیم غارت شده و در معبد های بابل باقی مانده است را به یهودیان بازگرداند و او نیز همه ی آن اثاث را که مشتمل بر پنج هزار و چهارصد تکه بود به آنان مسترد داشت. سپس کوروش از مردمانی که یهودیان در میان آنان می زیستند خواست تا آذوقه و خواربار و مواد لازم برای سفر را برایشان فراهم آورند و آنان نیز چنین کردند. باری ! هزاران یهودی پس از صدور فرمان آزادیشان از جانب کوروش ، به سوی شهر و دیار خود روانه شدند و با کمک ایرانیان موفق شدند شهر خود را از نو بسازند و حیات ملی خود را احیا کنند.
به خاطر این محبت بزرگ و ستودنی ، از کوروش در کتاب های مقدس یهودیان به نیکی یاد شده است. این ستایش چنان است که تورات کوروش کبیر را « مسیح خدا » نامیده است. بدین صورت از دیر باز کودکان یهودی از همان نخستین روزهای زندگی خود از طریق کتب مذهبی با این ابر مرد بشر دوست آشنا گشته و مردانگی و فتوت او را می ستایند. مسیحیان نیز که به گمان بسیاری پایه و شالوده ی دینشان ، تورات یهود است ، کوروش را فراوان احترام می کنند و مقامی بالاتر از یک پادشاه و یک کشورگشای بزرگ برای وی قائلند. در قرآن مجید نیز چناکه به پیوست آمده است از کوروش کبیر ( یا همان ذوالقرنین ) به نیکی یاد شده و بدین ترتیب کوروش تنها پادشاهی است که در هر سه کتاب آسمانی مورد ستایش پروردگار قرار گرفته است.

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <قسمت هفتم : استوانه ی کوروش

 

در مورد آنچه کوروش پس از فتح بابل انجام داده است ، سند ی به دست آمده که به استوانه ی کوروش معروف است. استوانه ی کوروش کبیر در خرابه های بابل پیدا شده و اصل آن در موزه ی بریتانیا نگهداری می شود. این استوانه را باستانشناسی به نام هرمزد « رسام » در سال ۱۸۷۹ میلادی پیدا کرده است. بخش بزرگی از این استوانه اینک از بین رفته است ولی بخشی از آن که سالم مانده است سندی مهم و تاریخی است مبنی بر رفتار جوانمردانه ی کوروش کبیر با مردم شهر تسخیر شده ی بابل و نیز یهودیانی که در اسارت آنان بودند. گوینده ی خط های آغازین این نوشته نامعلوم است ولی از خط بیست به بعد را کوروش کبیر گفته است. و اینک متن استوانه :

۱) « کوروش» شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه بابل ، شاه سومر و اکد.
٢) شاه نواحی جهان.
۳) چهار[ ...... ] من هستم [ ...... ] به جای بزرگی ، ناتوانی برای پادشاهی کشورش معین شده بود.
۴) نبونید تندیس های کهن خدایان را از میان برد [ ...... ] و شبیه آنان را به جای آنان گذاشت.
۵) شبیه تندیسی از ( پرستشگاه ) ازاگیلا ساخت [ ...... ] برای « اور» و دیگر شهرها.
۶) آیین پرستشی که بر آنان ناروا بود [ ...... ] هر روز ستیزه گری می جست. همچنین با خصمانه ترین روش.
۷) قربانی روزانه را حذف کرد [ ...... ] او قوانین ناروایی در شهرها وضع کرد و ستایش مردوک ، شاه خدایان را به کلی به فراموشی سپرد.
۸) او همواره به شهر وی بدی می کرد. هر روز به مردم خود آزار می رسانید. با اسارت ، بدون ملایمت همه را به نیستی کشاند.
۹) بر اثر دادخواهی آنان « الیل » خدا ( مردوک ) خشمگین گشت و او مرزهایشان. خدایانی که در میانشان زندگی می کردند ماوایشان را راه کردند.
۱۰) او ( مردوک ) در خشم خویش ، آنها را به بابل آورد ، مردم به مردوک چنین گفتند : بشود که توجه وی به همه ی مردم که خانه هایشان ویران شده معطوف گردد.
۱۱) مردم سومر و اکد که شبیه مردگان شده بودند ، او توجه خود را به آنان معطوف کرد. این موجب همدردی او شد ، او به همه ی سرزمین ها نگریست.
۱٢) آنگاه وی جستجوکنان فرمانروای دادگری یافت ، کسی که آرزو شده ، کسی که وی دستش را گرفت. کوروش پادشاه شهر انشان. پس نام او را بر زبان آورد ، نامش را به عنوان فرمانروای سراسر جهان ذکر کرد.
۱۳) سرزمین « گوتیان » سراسر اقوام « مانداء» را مردوک در پیش پای او به تعظیم واداشت. مردمان و سپاه سران را که وی به دست او ( کوروش ) داده بود.
۱۴) با عدل و داد پذیرفت. مردوک ، سرور بزرگ ، پشتیبان مردم خویش ، کارهای پارسایانه و قلب شریف او را با شادی نگریست.
۱۵) به سوی بابل ، شهر خویش ، فرمان پیش روی داد و او را واداشت تا راه بابل در پیش گیرد. همچون یک دوست و یار در کنارش او را همراهی کرد.
۱۶) سپاه بی کرانش که شمار آن چون آب رود برشمردنی نبود با سلاح های آماده در کنار هم پیش می رفتند.
۱۷) او ( پروردگار) گذاشت تا بی جنگ و کشمکش وارد شهر بابل شود و شهر بابل را از هر نیازی برهاند. او نبونید شاه را که وی را ستایش نمی کرد به دست او ( کوروش ) تسلیم کرد.
۱۸) مردم بابل ، همگی سراسر سرزمین سومر و اکد ، فرمانروایان و حاکمان پیش وی سر تعظیم فرود آوردند و شادمان از پادشاهی وی با چهره های درخشان به پایش بوسه زدند.
۱۹) خداوندگاری ( مردوک ) را که با یاریش مردگان به زندگی بازگشتند ، که همگی را از نیاز و رنج به دور داشت به خوبی ستایش کردند و یادش را گرامی داشتند.
٢۰) من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نیرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمین سومر و اکد ، شاه چهار گوشه ی جهان.
٢۱) پسر شاه بزرگ کمبوجیه ، شاه شهر انشان ، نوه ی شاه بزرگ کوروش ، شاه شهر انشان ، نبیره ی شاه بزرگ چیش پیش ، شاه انشان.
٢٢) از دودمانی که همیشه از شاهی برخوردار بوده است که فرمانروائیش را « بعل » و « نبو » گرامی می دارند و پادشاهیش را برای خرسندی قلبی شان خواستارند. آنگاه که من با صلح به بابل درآمدم
٢۳) با خرسندی و شادمانی به کاخ فرمانروایان و تخت پادشاهی قدم گذاشتم. آنگاه مردوک سرور بزرگ ، قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستایش او کوشیدم.
٢۴) سپاهیان بی شمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمین سومر و اکد تهدید کننده ی دیگری پیدا شود.
٢۵) من در بابل و همه ی شهرهایش برای سعادت ساکنان بابل که خانه هایشان مطابق خواست خدایان نبود کوشیدم [ ...... ] مانند یک یوغ که بر آنها روا نبود.
٢۶) من ویرانه هایشان را ترمیم کردم و دشواری های آنان را آسان کردم. مردوک خدای بزرگ از کردار پارسایانه ی من خوشنود گشت.
٢۷) بر من ، کوروش شاه که او را ستایش کردم و بر کمبوجیه پسر تنی من و همچنین بر همه ی سپاهیان من
٢۸) او عنایت و برکتش را ارزانی داشت ، ما با شادمانی ستایش کردیم ، مقام والای ( الهی ) او را . همه ی پادشاهان بر تخت نشسته
٢۹) از سراسر گوشه و کنار جهان ، از دریای زیرین تا دریای زبرین شهرهای مسکون و همه ی پادشاهان « امورو » که در چادرها زندگی می کنند.
۳۰) باج های گران برای من آوردند و به پاهایم در بابل بوسه زدند. از [ ...... ] نینوا ، آشور و نیز شوش.
۳۱) اکد ، اشنونه ، زمیان ، مه تورنو ، در ، تا سرزمین گوتیوم شهرهای آن سوی دجله که پرستشگاه هایشان از زمان های قدیم ساخته شده بود.
۳٢) خدایانی که در آنها زندگی می کردند ، من آنها را به جایگاه هایشان بازگردانیدم و پرستشگاه های بزرگ برای ابدیت ساختم. من همه ی مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانیدم.
۳۳) همچنین خدایان سومر و اکد که نبونید آنها را به رغم خشم خدای خدایان ( مردوک ) به بابل آورده بود ، فرمان دادم که برای خشنودی مردوک خدای بزرگ
۳۴) در جایشان در منزلگاهی که شادی در آن هست بر پای دارند. بشود که همه ی خدایانی که من به شهرهایشان بازگردانده ام.
۳۵) روزانه در پیشگاه « بعل » و « نبو » درازای زندگی مرا خواستار باشند ، بشود که سخنان برکت آمیز برایم بیایند ، بشود که آنان به مردوک سرور من بگویند : کوروش شاه ستایشگر توست و کمبوجیه پسرش
۳۶) بشود که روزهای [ ...... ] من همه ی آنها را در جای با آرامش سکونت دادم.
۳۷) [ ...... ] برای قربانی ، اردکان و فربه کبوتران.
۳۸) [ ...... ] محل سکونتشان را مستحکم گردانیدم.
۳۹) [ ...... ] و محل کارش را.
۴۰) [ ...... ] بابل.
۴۱) [ ...... ] ۴٢) [ ...... ] ۴۳) [ ...... ] ۴۴) [ ...... ] ۴۵) [ ...... ] تا ابدیت .

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <قسمت ششم( ب): پیروزی کوروش

 

 مردم خود آن كشور نقل می كنند كه چون شهر بابل بسیار وسیع بود با اینكه محلات اطراف شهر به تصرف پارسیان درآمده بود ساكنان محله های مركزی هنوز خبر نداشتند كه چه بر سرشان آمده است ؛‌ و چون از قضا آن روز برای ایشان روز یك جشن عمومی بود در آن هنگام همه می رقصیدند و زمام اختیارخود را بدست عیش وشادی رها كرده بودند تا ساعتی كه این خبر را شنیدند. و بدین گونه بود كه بابل <تسخیر شد و اما قصه ی گزنفون به این شرح است : « کوروش وقتی به جلو شهر بابل رسید نخست سپاهیانش را در اطراف شهر مستقر ساخت و خود با چند تن از فرماندهان و افسران سپاهش سواره گشتی به دور شهر زد. وی پس از آنكه به بررسی و آزمایش حصارها و باروهای شهر پرداخت داشت آماده می شد كه سپاهیانش را عقب بنشاند و دست از محاصره ی بابل بكشد ، لیكن در همان اوان یك سرباز فراری بابلی كه از شهر گریخته و به سپاهیان او ملحق شده بود به وی خبر داد كه بابلیان تصمیم گرفته اند در آن دم كه عقب می نشیند به او حمله ور شوند ؛ و در توجیه این تصمیم به گفته افزود : « چون صفوف سربازان پارسی به نظر كسانی كه از بالای برج و باروها به ایشان می نگریستند ضعیف جلو كرده است » و این حرف هیچ تعجب آور نبود ، زیرا برای محاصره كردن دیوارهای شهری با چنان وسعت و عظمت صفوف سپاهیان الزاماً می بایست عمق بیشتری داشته باشد. با شنیدن این خبر ، کوروش به نگهبانان ود در وسط سپاهیانش قرار گرفت و فرمان داد تا از منتها الیه هر جناح ، سربازان صفوف خود را عقب بكشند و به سمت قسمت ثابت سپاه بروند تا منتها الیه هر دو جناح به ارتفاع قلب سپاه كه خود او در آن قرار دارد برسند. او با این مانور سربازانی را كه حركت نمی كردند مطمئن می ساخت ، چون آنان می دیدند كه با این كار عمق صفوفشان دو برابر شده است ؛ و همین طور آنهایی را كه عقب می نشستند اطمینان خاطر می یافتند ، چون بجای ایشان همان سربازان ثابت و بیحركت بودند كه با دشمن روبرو می شدند. لیكن وقتی كه منتها الیه دو جناح با پیش آمدن از دوسمت به هم پیوستند سپاهیان متوجه شدند كه تقویت شده اند ، بدین ترتیب كه كسانی كه مواضع خود را ترك گفته بودند بوسیله ی كسانی كه اكنون در جلوشان قرار داشتند و آنان كه در جلو بودند به وسیله ی كسانی كه از عقب آمده و به ایشان پیوسته بودند. باری ، با این تا خوردن و پس نشستن صفوف قهراً بهترین سربازان در ردیفهای اول و آخر قرار می گرفتند و بد ترین ایشان به ردیف وسط افتادند و این خود موضع گیری طرح ریزی شده ی خوبی برای جنگیدن بود ، و در ضمن مانع می شد از اینكه ترسوها فرار كنند. سواران و سپاهیان سبك اسلحه نیز كه در جناح ها قرار داشتند هر چه طول سپاه با مضاعف شدن صفوف كوتاهتر می شد به فرمانده كل نزدیكتر می شدند
« وقتی پارسیان بدین گونه گرد هم آمدند پس پس عقب نشستند تا به تیر رس تیرهایی رسیدند كه از بالای برج و باروها به سوی ایشان می انداختند ؛ و وقتی از آن تیر رس هم گذشتند برگشتند و نخست چند قدمی به پیش برداشتند ؛ سپس دوری به سمت چپ زدند ، و خود را در برابر باروها یافتند. بتدریج كه از برج و باروها دور می شدند پیچ خوردنشان كمتر می شد. وقتی خود را در امن و امان یافتند دیگر بی آنكه توقف كنند تا به دم چادرهای خود رفتند. وقتی در چادرها مستقر شدند کوروش افسران خود را احضار كرد و به ایشان گفت : « ما برای آزمایش شهر به دور آن گشتیم . چنین برج و باروهای مستحكم و بلند را چگونه می توان به زور گرفت. من به سهم خود چنین كاری را آسان نمی بینم ، لیكن هر چه جمعیت در درون شهر بیشتر باشد از زمانی كه برای جنگیدن با ما از آن بیرون نیایند زودتر می توان ایشان را با گرسنگی و قحطی از پا درآورد. بنابرین اگر وسیله ی دیگری به نظر شما نمی رسد كه پیشنهاد كنید من بر این عقیده ام كه آنان را در محاصره ی اقتصادی بگیریم. – یكی از افسران کوروش پاسخ داد : ولی مگر این شط از وسط خود شهر عبور نمی كند؟ - گوبارو گفت : بلی ، ولی عمق این شط به قدری زیاد است كه اگر دو مرد هم در درون آن روی هم بایستند باز سر نفر دوم از آب بیرون نخواهد افتاد. و به هر حال از بابل با این شط بهتر دفاع می شود تا با برج و باروهایش. – کوروش باز گفت : از آنچه فراتر از زور و توان ما است بگذریم. بیایید طرح خندقی را بریزیم ، و هركدام به نوبه ی خود به سرعت روی حفر آن كار كنیم ، چنانكه در اسرع وقت خندقی هر چه عریض تر و عمیق تر كه ممكن است آماده كنیم. »
در نتیجه ، پس از آنكه یك خط دفاعی برای جلوگیری حمله ی محاصره شدگان به دور حصارهای شهر كشیده شد ، و ضمناً در نزدیكی شط جای كافی برای برافراشتن برج های بلند باقی گذاشتند. کوروش دستور داد تا در هر دو طرف شهر خندق بسیار عمیقی بكنند. آنگاه دستور شروع به بنا كردن برجهایی در كنار شط بر پایه ای كه نخلستان بود و كمتر از یك پلتر ( واحد اندازه گیری طول در یونان قدیم معادل۳۰ متر و ۸۰ سانتی متر امروز ) طول نداشت.
« در حینی كه محاصره كنندگان به انجام دادن این كارها مشغول بودند بابلی ها در بالای حصارهای خود به این نحوه ی محاصره ی اقتصادی می خندیدند ، چون برای بیش از ده سال آذوقه و خوار و بار داشتند. کوروش از این موضوع با خبر شد. آنگاه لشكر خود را به دوازده بخش تقسیم كرد ، و هر بخش می بایست در طول مدت یك ماه از سال را كشیك بكشد. به شنیدن این خبر ، بابلیان بر مسخرگی و ریشخند خود دو چندان افزودند. اكنون دیگر خندق ها حفر شده بود. کوروش چون شنید كه در شهر بابل جشنی بر پا است و برای برگزاری آن بابلی ها تمام مدت شب را به باده خواری و سورچرانی و عیش و عشرت خواهند گذرانید منتظر ماند تا شب فرا رسید آنگاه با عده ی زیادی از مردان خود دهانه ی خندق های وصل به شط را باز كرد وقتی آن دهانه ها باز شد آب شط شبانه از هر دو طرف در خندق ها به جریان افتاد و راه ورود شط به درون شهر برای پارسیان قابل عبور گشت. وقتی همه ی چیزهای مربوط به شط آماده شد کوروش به تمام مین باشیان خود از پیاده و سواره فرمان داد تا هر كدام با هزار سرباز تحت فرماندهی خویش در دوصف بیایند و به او ملحق شوند. وقتی مین باشیان رسیدند کوروش سواران و پیادگان خود را به درون شط فرستاد تا ببینند آیا آن بستر خشك كرده اكنون قابل عبور شده است یا نه . وقتی به او گزارش دادند كه آری قابل عبور است آنگاه سران عمده ی لشكرش را احضار كرد و با این كلمات با ایشان سخن گفت : « دوستان ، اكنون شط راه ورود به شهر را به ما داده است ؛ پس بیایید تا با اطمینان خاطر و بدون ترس و تشویش وارد بابل شویم. ضمناً به این نكته بیاندیشیم كه كسانی كه ما اكنون به جنگشان می رویم كه قبلاً وقتی متحدینی با خود داشتند و بیدار و هوشیار و آماده به جنگ و مسلح به انواع سلاح ها و صفوف جنگی مرتبی بودند ما شكستشان دادیم و لیكن امروز هنگامی به ایشان حمله ور می شویم كه بسیاری از آنها در خوابند و بسیاری هم مستند ، و همه هم وا رفته اند و لباس رزم به تن ندارند. و تازه وقتی مشاهده كنند كه ما به درون باروهای شهرشان درآمده ایم ترس و وحشت ناتوانترشان هم خواهد كرد. حال اگر در میان شما كسانی هستند كه فكر می كنند وقتی ما وارد شهر می شویم باید بترسیم از اینكه مبادا دشمنان به بالای بامها بروند و از دو سمت كوچه ما را به باد تیر بگیرند كاملاً از این بابت خاطر جمع باشند. اگر كسانی به بالای بام خانه های خود بروند ما نیز متحدی چون هفائیستوس ، خدای معروف را داریم . دهلیزهای این خانه ها به آسانی آتش می گیرند زیرا درهای آنها از چوب نخل آغشته به قیر قابل اشتعال درست شده است. ما نیز به سهم خود فاقد چوب صمغ دار برای آتش افروختن نیستیم و به میزان فراوان زفت و قیر و الیاف وازده ی كتان برای بر پا كردن هر چه سریعتر آتش سوزیهای شدید در اختیار داریم . از این قرار ساكنان آن خانه ها یا باید به سرعت از خانه های خود بگریزند و جان بدر برند و یا در همانجا بدل به خاكستر بشوند. به هر حال بروید و سلاح های خود را بردارید و آماده بشوید! من شما را به كمك خدایان خودمان راهنمایی خواهم كرد. هان ، ای گوبارو ، شما راه را به ما نشان بدهید ، چون بهتر از ما بلدید. و وقتی هم به درون شهر درآمدیم یك راست ما را به قصر پادشاه راهنمایی كنید. – گوبارو گفت : هیچ عجیب نیست كه امشب هیچیك از درهای قصر سلطنیتی بسته نباشد ، چون امشب تمامی شهر در جشن و سرور بسر می برد. با این حال ، به نگهبانانی در جلو درهای كاخ برخواهیم خورد. – کوروش گفت : یك لحظه از وقت را نباید تلف كرد. بنابرین به پیش باید حتی المقدور ایشان را غافلگیر كنیم »
وقتی کوروش این حرف را زد پارسیان به راه افتادند. كسانی از بابلیان كه در سر راه به مهاجمان بر می خوردند زده و كشته می شدند و یا فریاد زنان به درون خانه های خود می گریختند. همراهان گوبارو طوری به این فریادها جواب می دهند كه انگار خودشان هم در آن جشن و شادی شركت دارند. پارسیان بر سرعت می افزایند و به جلو قصر سلطنتی می رسند ولی می بینند كه درهای آن بسته است. آنان كه دستور یافته اند به نگهبانان كاخ حمله ور شوند به روی ایشان در حالی كه در پرتو شعله های آتش بزرگی به باده نوشی مشغولند می پرند و همه شان را می كشند. سر وصدای مهیبی به راه می افتد و فریادها است كه بلند می شود. در درون كاخ این سر و صداها را می شنوند و پادشاه بابل فرمان می دهد تا بروند و ببینند چه اتفاقی افتاده است. چند تن از خویشاوندان شاه می دوند تا درها را باز كنند و بگریزند. آنگاه پارسیان به درون كاخ می ریزند و خود را به جایی كه پسر شاه هست می رسانند. او را می بینند كه ایستاده و آماده ی دفاع كردن از خویش است. همراهان گوبارو او را می كشند. كسانی هم كه با او بودند نابود شدند ، یكی در حالی كه در پشت پناهگاهی سنگر گرفته بود ، دیگری در حالی كه می گریخت و آن دیگر در حالی كه با هر چه بدستش می آمد از خود دفاع می كرد. کوروش سواران خود را به میان كوچه های شهر فرستاد و بوسیله ی یشان دستور داد تا هر كه را كه در بیرون بیابند بكشند ، و بوسیله ی كسانی كه زبان آشوری می دانند جار بزنند كه آنان كه در درون خانه ی خود هستند در همان جا بمانند و بدانند كه اگر كسی در بیرون دیده شود كشته خواهد شد. این فرمانها همه اجرا شد. وقتی صبح شد و نگهبانان قلعه ها از تسخیر شهر به دست پارسیان و از كشته شدن بالتازار آگاه گشتند خود نیز قلعه ها را تسلیم كردند. کوروش فوراً قلعه ها را تصرف كرد و نگهبانانی با افسران به آنجاها فرستاد تا آنها را اداره كنند. به رؤسای خانواده ها اجازه داد تا مردگان خود را به خاك بسپارند و فرمانی همگانی خطاب به مردم بابل بوسیله ی جارچیان صادر كرد تا همه فوراً سلاح های خود را بیاورند و تحویل بدهند و به ایشان هشدار داد كه اگر بعداً اسلحه ای در خانه ای بیابند همه ی ساكنان آن خانه اعدام خواهند شد. پس از انجام همه ی این اقدامات ، کوروش مغان پارسی را احضار كرد و چون شهر با جنگ فتح شده بود از ایشان خواست تا نوبر غنایم را برای خدایان و اماكن مقدس انتخاب كنند وبردارند و سپس خانه ها و اقامتگاههای دولتی متعلق به مقامات رسمی را مابین كسانی كه در فتوحات خود شریك می دانست تقسیم كرد و بدیهی است كه بهترین سهم را نصیب كسانی كرد كه از همه شجاع تر و فداكارتر بودند. پس از آن ، به بابلیان فرمان داد تا زمینها را بكارند ، خراج بپردازند و به اربابانی كه او برایشان می گمارد خدمت كنند.»
بدین گونه کوروش بدون جنگ و خونریزی شدید شهر بابل را فتح كرد. این پیروزی امپراتوری وسیعی نصیبش می كرد
سقوط بابل انعكاس عظیمی داشت . شهری كه از نزدیك به بیست قرن پیش تا به آن دم ملكه ی خاور زمین بود ، شهری كه همه ی ملتها شكوه و جلال و نبوغ او را ستوده بودند ، اینك به یك ضربت از پای در می آمد و بنده و برده ی یك فرد پارسی می شد كه خود نبونید یك وقت او را « نوكر حقیر » آژی دهاك نامیده بود. بر كرانه های شط فرات ، همچون بر كرانه های رود دجله و رود هالیس ، نام کوروش بود كه طنین افتخارات باستانی را بیدار می كرد.
در نظر یونانیان ، بابل هم از لحاظ جمعیت زیاد و ثروت سرشارش و هم از جهت شكوه و عظمت بناهای بزرگ و استحكام حصارهایش به صورت نمونه و الگوی یك شهر بزرگ شرقی جلوه گر بود. گزنفون روی حیرت بابلیان وقتی باخبر شدند كه پارسیان ظرف مدتی كمتر از یك ساعت بر شهر بابل دست یافته اند و بر وحشتی كه از این خبر پیدا كردند خیلی تاكید می كند. آنان كه هاج و واج مانده بوده ، حالتی دیوانه وار پیدا كرده بودند و در برابر چنین هجوم ناگهانی اندكی گیج شده بودند و نمی توانستند به عظمت فاجعه پی ببرند. بیشك عده ی زیادی از ساكنان شهر بایستی فكر كرده باشند كه کوروش بطور ناگهانی از آسمان فرو افتاده و بوسیله ی یكی از جنیان یا بوسیله ی خود مردوخ بر تخت پادشاهان بابل نشانده شده است. از آنجا كه بابلیان قرنها بود شاد و خوشبخت زندگی می كردند و چنین می پنداشتند كه در پناه استحكامات رعب انگیز و دویست و چهل برج نگهبانی آن هزاران سال در امن و امان خواهند بود خاطره ی غم انگیز نهب و غارت و ویرانی كامل شهرشان را كه در سال ٦٨٩ پیش از میلاد میسح بدست سناخریب سلطان آشور صورت گرفته بود از یاد برده بودند. آنان گمان می كردند كه از آن پس و بویژه از زمان تاخت و تازهای پیروزمندانه ی بختنصر به بعد دیگر هیچ موجبی برای ترس از بیگانگان نباید داشته باشند. یهودیان با اینكه امیدوار بودند فاتح یعنی کوروش شهر بابل را از بیخ و بن واژگون خواهد كرد و مقدر بود كه از این بابت دماغ سوخته شوند ، تنها كسانی بودند كه از پیروزی پارسیان بسیار شاد شده بودند. آنان هلهله كنان می گفتند : « تو كه می گفتی همیشه خواهی ماند ، و همیشه هم فرمانروا خواهی ماند ، ولی هیچ به فكر عاقبت كار نبودی و تصور نمی كردی كه چه بر سرت خواهد آمد! »
تاریخ نبونید كه تنها گواه وقایع آن عصر است به ما می گوید : وقتی سپاهیان پارسی به فرماندهی گوبارو در ماه تشرین سال ۵۸۳ وارد بابل شدند محله ی مقدس ازاژیل كه معبد مردوخ در ان واقع بود با ردیفی از سپاهیان از گزند نهب و غارت حفظ شد : « تا پایان ماه مدافعان درهای معبد مردوخ در ازاژیل را دوره كردند. سلاح هیچ كس در معبد ازاژیل و در معبدهای دیگر گذاشته نشد و هیچ پرچمی همه به سمت آن پیش
نیامد کوروش از پیروزی خود هیچ سو استفاده ای نكرد. او به ملتی كه مغلوب كرده بود احترام گذاشت . به جای اینكه غرامت جنگی سنگینی بر او تحمیل كند ، در امور مذهبی او دخالت نماید و سازمان اداریش را بر هم بزند ، به جای تقلید از فاتحان سامی نژاد كه شهرهای فتح شده را به باد نهب و غارت می گرفتند و با ساكنان آنها همچون حیوانات رفتار می كردند ، به جای اینكه مانند یك فاتح بی رحم و خشن رفتار كند در پی به دست آوردن دوستی مغلوبان است و می خواهد كاری بكند كه پیروزی اش را بر وی ببخشایند. او با این نحوه ی رفتار سیاستی را ابداع می كرد كه مقدر بود پایه های محكمی برای این امپراتوری هخامنشی كه جای حكومت پادشاهان بابل را می گرفت تأمین كند. کوروش آریایی برای همه ی مردم یك فرمان بخشایش یا امان نامه صادر می كند : « به شهر زنهار داده می شود. کوروش فرمان می دهد كه تمامی شهر بابل در امن و امان باشد. » رفتار او و حسن نیتش بزودی ثمرات خود را بخشیدند. كاهنان بزرگ بلافاصله قدرت و امارت او را به رسمیت شناختند نبونید با برداشتن خدایان شهرهای دیگر از معبد خود برای آوردن ایشان به بابل « پیوندهای چنان محكمی را كه هر خدایی بوسیله ی آن با شهر خود بستگی داشت گسسته و به كیفر همین جنایت بود كه آسمان سلاحهای او را لعن و نفرین كرده بود » ول ی برعكس نبونید ، چنانكه گفتیم کوروش برگزیده ی مردوخ است و هم اوست كه ارباب خدایان معبد بابل مامورش كرده است تا انتقام بگیرد. همان خدا است كه به اشكریان کوروش روی موافق نشان داده و زمینه ی پیروزی را برای ایشان مساد نموده است. او کوروش را در میان بهترین فرمانروایان بازشناخته است و همه ی بابلیان با فرهنگ و معرفت می توانند روی لوحه ی شاه جدید این متن را بخوانند : « مردوخ هه ی كشورها را مورد مطالعه قرار داد هه ی آنها را دید و در آنها به دنبال یك پادشاه عادل ، یك فرمانروای باب دل گشت تا دستش را بگیرد و با خود بیاورد. بدین منظور کوروش پادشاه انزن را طلبید و نام او را برای سلطنت بر همه چیز تعیین نمود. همچنین خدایانی كه بوسیله ی نبنید از شهر و دیار خویش تبعید شده بودند هر یك بزودی زود به شهر خویش بازگشتند. « در تاریخ نبونید – کوروش می خوانیم كه : از ما كیسلو تا ماه آذر خدایان آكاد كه نبونید به بابل آورده بود همه به شهرهای خود بازگشتند.» کوروش نه تنها ایشان را به شهرهای خود بازمی گرداند بلكه نظارت می كند بر اینكه ار معبدهایشان خراب شده است دوباره آنها را بسازند ، و اگر بر اثر متروك ماندن خرابیهایی در آنها ایجاد شده است به تعمیر و مرمت آنها بپردازند تا آن خدایان بتوانند در منزلی جاودانی اقامت كنند .

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر