تبلیغات
درود بر کورش کبیر و نوادگانش
   

 وبلاگ من ...

 3 وبلاگ من

 3 ایمیل من

 

وضعیت یا هو

 

[YahooOnline(1z4)]

 

بایگانی....

 

 نویسندگان

سینا (14)

.....................................

موضوعات

زندگینامه کوروش (12)ذوالقرنین یا كوروش كبیر (2)

.....................................

 آرشیو

خرداد 1385 (1) آذر 1384 (1) آبان 1384 (12)

.....................................

صفحات

1 2 3

 

لینکستان

 

لینکدونی

 

DumpName] (-)DumpName] (-)DumpName] (-)

آرشیو لینكدونی

 

جستجو

  

جستجو در بلاگ

 

آمار وبلاگ

 

بازدیدهای امروز : [cb:stat_today_view]

بازدید های دیروز : [cb:stat_yesterday_view]

كل مطالب : [cb:stat_total_post]

كل نظرها :

كل بازدید ها : [cb:stat_total_view]

 

.........................................

 

 

  <قسمت هفتم : استوانه ی کوروش

 

در مورد آنچه کوروش پس از فتح بابل انجام داده است ، سند ی به دست آمده که به استوانه ی کوروش معروف است. استوانه ی کوروش کبیر در خرابه های بابل پیدا شده و اصل آن در موزه ی بریتانیا نگهداری می شود. این استوانه را باستانشناسی به نام هرمزد « رسام » در سال ۱۸۷۹ میلادی پیدا کرده است. بخش بزرگی از این استوانه اینک از بین رفته است ولی بخشی از آن که سالم مانده است سندی مهم و تاریخی است مبنی بر رفتار جوانمردانه ی کوروش کبیر با مردم شهر تسخیر شده ی بابل و نیز یهودیانی که در اسارت آنان بودند. گوینده ی خط های آغازین این نوشته نامعلوم است ولی از خط بیست به بعد را کوروش کبیر گفته است. و اینک متن استوانه :

۱) « کوروش» شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه بابل ، شاه سومر و اکد.
٢) شاه نواحی جهان.
۳) چهار[ ...... ] من هستم [ ...... ] به جای بزرگی ، ناتوانی برای پادشاهی کشورش معین شده بود.
۴) نبونید تندیس های کهن خدایان را از میان برد [ ...... ] و شبیه آنان را به جای آنان گذاشت.
۵) شبیه تندیسی از ( پرستشگاه ) ازاگیلا ساخت [ ...... ] برای « اور» و دیگر شهرها.
۶) آیین پرستشی که بر آنان ناروا بود [ ...... ] هر روز ستیزه گری می جست. همچنین با خصمانه ترین روش.
۷) قربانی روزانه را حذف کرد [ ...... ] او قوانین ناروایی در شهرها وضع کرد و ستایش مردوک ، شاه خدایان را به کلی به فراموشی سپرد.
۸) او همواره به شهر وی بدی می کرد. هر روز به مردم خود آزار می رسانید. با اسارت ، بدون ملایمت همه را به نیستی کشاند.
۹) بر اثر دادخواهی آنان « الیل » خدا ( مردوک ) خشمگین گشت و او مرزهایشان. خدایانی که در میانشان زندگی می کردند ماوایشان را راه کردند.
۱۰) او ( مردوک ) در خشم خویش ، آنها را به بابل آورد ، مردم به مردوک چنین گفتند : بشود که توجه وی به همه ی مردم که خانه هایشان ویران شده معطوف گردد.
۱۱) مردم سومر و اکد که شبیه مردگان شده بودند ، او توجه خود را به آنان معطوف کرد. این موجب همدردی او شد ، او به همه ی سرزمین ها نگریست.
۱٢) آنگاه وی جستجوکنان فرمانروای دادگری یافت ، کسی که آرزو شده ، کسی که وی دستش را گرفت. کوروش پادشاه شهر انشان. پس نام او را بر زبان آورد ، نامش را به عنوان فرمانروای سراسر جهان ذکر کرد.
۱۳) سرزمین « گوتیان » سراسر اقوام « مانداء» را مردوک در پیش پای او به تعظیم واداشت. مردمان و سپاه سران را که وی به دست او ( کوروش ) داده بود.
۱۴) با عدل و داد پذیرفت. مردوک ، سرور بزرگ ، پشتیبان مردم خویش ، کارهای پارسایانه و قلب شریف او را با شادی نگریست.
۱۵) به سوی بابل ، شهر خویش ، فرمان پیش روی داد و او را واداشت تا راه بابل در پیش گیرد. همچون یک دوست و یار در کنارش او را همراهی کرد.
۱۶) سپاه بی کرانش که شمار آن چون آب رود برشمردنی نبود با سلاح های آماده در کنار هم پیش می رفتند.
۱۷) او ( پروردگار) گذاشت تا بی جنگ و کشمکش وارد شهر بابل شود و شهر بابل را از هر نیازی برهاند. او نبونید شاه را که وی را ستایش نمی کرد به دست او ( کوروش ) تسلیم کرد.
۱۸) مردم بابل ، همگی سراسر سرزمین سومر و اکد ، فرمانروایان و حاکمان پیش وی سر تعظیم فرود آوردند و شادمان از پادشاهی وی با چهره های درخشان به پایش بوسه زدند.
۱۹) خداوندگاری ( مردوک ) را که با یاریش مردگان به زندگی بازگشتند ، که همگی را از نیاز و رنج به دور داشت به خوبی ستایش کردند و یادش را گرامی داشتند.
٢۰) من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نیرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمین سومر و اکد ، شاه چهار گوشه ی جهان.
٢۱) پسر شاه بزرگ کمبوجیه ، شاه شهر انشان ، نوه ی شاه بزرگ کوروش ، شاه شهر انشان ، نبیره ی شاه بزرگ چیش پیش ، شاه انشان.
٢٢) از دودمانی که همیشه از شاهی برخوردار بوده است که فرمانروائیش را « بعل » و « نبو » گرامی می دارند و پادشاهیش را برای خرسندی قلبی شان خواستارند. آنگاه که من با صلح به بابل درآمدم
٢۳) با خرسندی و شادمانی به کاخ فرمانروایان و تخت پادشاهی قدم گذاشتم. آنگاه مردوک سرور بزرگ ، قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستایش او کوشیدم.
٢۴) سپاهیان بی شمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمین سومر و اکد تهدید کننده ی دیگری پیدا شود.
٢۵) من در بابل و همه ی شهرهایش برای سعادت ساکنان بابل که خانه هایشان مطابق خواست خدایان نبود کوشیدم [ ...... ] مانند یک یوغ که بر آنها روا نبود.
٢۶) من ویرانه هایشان را ترمیم کردم و دشواری های آنان را آسان کردم. مردوک خدای بزرگ از کردار پارسایانه ی من خوشنود گشت.
٢۷) بر من ، کوروش شاه که او را ستایش کردم و بر کمبوجیه پسر تنی من و همچنین بر همه ی سپاهیان من
٢۸) او عنایت و برکتش را ارزانی داشت ، ما با شادمانی ستایش کردیم ، مقام والای ( الهی ) او را . همه ی پادشاهان بر تخت نشسته
٢۹) از سراسر گوشه و کنار جهان ، از دریای زیرین تا دریای زبرین شهرهای مسکون و همه ی پادشاهان « امورو » که در چادرها زندگی می کنند.
۳۰) باج های گران برای من آوردند و به پاهایم در بابل بوسه زدند. از [ ...... ] نینوا ، آشور و نیز شوش.
۳۱) اکد ، اشنونه ، زمیان ، مه تورنو ، در ، تا سرزمین گوتیوم شهرهای آن سوی دجله که پرستشگاه هایشان از زمان های قدیم ساخته شده بود.
۳٢) خدایانی که در آنها زندگی می کردند ، من آنها را به جایگاه هایشان بازگردانیدم و پرستشگاه های بزرگ برای ابدیت ساختم. من همه ی مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانیدم.
۳۳) همچنین خدایان سومر و اکد که نبونید آنها را به رغم خشم خدای خدایان ( مردوک ) به بابل آورده بود ، فرمان دادم که برای خشنودی مردوک خدای بزرگ
۳۴) در جایشان در منزلگاهی که شادی در آن هست بر پای دارند. بشود که همه ی خدایانی که من به شهرهایشان بازگردانده ام.
۳۵) روزانه در پیشگاه « بعل » و « نبو » درازای زندگی مرا خواستار باشند ، بشود که سخنان برکت آمیز برایم بیایند ، بشود که آنان به مردوک سرور من بگویند : کوروش شاه ستایشگر توست و کمبوجیه پسرش
۳۶) بشود که روزهای [ ...... ] من همه ی آنها را در جای با آرامش سکونت دادم.
۳۷) [ ...... ] برای قربانی ، اردکان و فربه کبوتران.
۳۸) [ ...... ] محل سکونتشان را مستحکم گردانیدم.
۳۹) [ ...... ] و محل کارش را.
۴۰) [ ...... ] بابل.
۴۱) [ ...... ] ۴٢) [ ...... ] ۴۳) [ ...... ] ۴۴) [ ...... ] ۴۵) [ ...... ] تا ابدیت .

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <قسمت ششم( ب): پیروزی کوروش

 

 مردم خود آن كشور نقل می كنند كه چون شهر بابل بسیار وسیع بود با اینكه محلات اطراف شهر به تصرف پارسیان درآمده بود ساكنان محله های مركزی هنوز خبر نداشتند كه چه بر سرشان آمده است ؛‌ و چون از قضا آن روز برای ایشان روز یك جشن عمومی بود در آن هنگام همه می رقصیدند و زمام اختیارخود را بدست عیش وشادی رها كرده بودند تا ساعتی كه این خبر را شنیدند. و بدین گونه بود كه بابل <تسخیر شد و اما قصه ی گزنفون به این شرح است : « کوروش وقتی به جلو شهر بابل رسید نخست سپاهیانش را در اطراف شهر مستقر ساخت و خود با چند تن از فرماندهان و افسران سپاهش سواره گشتی به دور شهر زد. وی پس از آنكه به بررسی و آزمایش حصارها و باروهای شهر پرداخت داشت آماده می شد كه سپاهیانش را عقب بنشاند و دست از محاصره ی بابل بكشد ، لیكن در همان اوان یك سرباز فراری بابلی كه از شهر گریخته و به سپاهیان او ملحق شده بود به وی خبر داد كه بابلیان تصمیم گرفته اند در آن دم كه عقب می نشیند به او حمله ور شوند ؛ و در توجیه این تصمیم به گفته افزود : « چون صفوف سربازان پارسی به نظر كسانی كه از بالای برج و باروها به ایشان می نگریستند ضعیف جلو كرده است » و این حرف هیچ تعجب آور نبود ، زیرا برای محاصره كردن دیوارهای شهری با چنان وسعت و عظمت صفوف سپاهیان الزاماً می بایست عمق بیشتری داشته باشد. با شنیدن این خبر ، کوروش به نگهبانان ود در وسط سپاهیانش قرار گرفت و فرمان داد تا از منتها الیه هر جناح ، سربازان صفوف خود را عقب بكشند و به سمت قسمت ثابت سپاه بروند تا منتها الیه هر دو جناح به ارتفاع قلب سپاه كه خود او در آن قرار دارد برسند. او با این مانور سربازانی را كه حركت نمی كردند مطمئن می ساخت ، چون آنان می دیدند كه با این كار عمق صفوفشان دو برابر شده است ؛ و همین طور آنهایی را كه عقب می نشستند اطمینان خاطر می یافتند ، چون بجای ایشان همان سربازان ثابت و بیحركت بودند كه با دشمن روبرو می شدند. لیكن وقتی كه منتها الیه دو جناح با پیش آمدن از دوسمت به هم پیوستند سپاهیان متوجه شدند كه تقویت شده اند ، بدین ترتیب كه كسانی كه مواضع خود را ترك گفته بودند بوسیله ی كسانی كه اكنون در جلوشان قرار داشتند و آنان كه در جلو بودند به وسیله ی كسانی كه از عقب آمده و به ایشان پیوسته بودند. باری ، با این تا خوردن و پس نشستن صفوف قهراً بهترین سربازان در ردیفهای اول و آخر قرار می گرفتند و بد ترین ایشان به ردیف وسط افتادند و این خود موضع گیری طرح ریزی شده ی خوبی برای جنگیدن بود ، و در ضمن مانع می شد از اینكه ترسوها فرار كنند. سواران و سپاهیان سبك اسلحه نیز كه در جناح ها قرار داشتند هر چه طول سپاه با مضاعف شدن صفوف كوتاهتر می شد به فرمانده كل نزدیكتر می شدند
« وقتی پارسیان بدین گونه گرد هم آمدند پس پس عقب نشستند تا به تیر رس تیرهایی رسیدند كه از بالای برج و باروها به سوی ایشان می انداختند ؛ و وقتی از آن تیر رس هم گذشتند برگشتند و نخست چند قدمی به پیش برداشتند ؛ سپس دوری به سمت چپ زدند ، و خود را در برابر باروها یافتند. بتدریج كه از برج و باروها دور می شدند پیچ خوردنشان كمتر می شد. وقتی خود را در امن و امان یافتند دیگر بی آنكه توقف كنند تا به دم چادرهای خود رفتند. وقتی در چادرها مستقر شدند کوروش افسران خود را احضار كرد و به ایشان گفت : « ما برای آزمایش شهر به دور آن گشتیم . چنین برج و باروهای مستحكم و بلند را چگونه می توان به زور گرفت. من به سهم خود چنین كاری را آسان نمی بینم ، لیكن هر چه جمعیت در درون شهر بیشتر باشد از زمانی كه برای جنگیدن با ما از آن بیرون نیایند زودتر می توان ایشان را با گرسنگی و قحطی از پا درآورد. بنابرین اگر وسیله ی دیگری به نظر شما نمی رسد كه پیشنهاد كنید من بر این عقیده ام كه آنان را در محاصره ی اقتصادی بگیریم. – یكی از افسران کوروش پاسخ داد : ولی مگر این شط از وسط خود شهر عبور نمی كند؟ - گوبارو گفت : بلی ، ولی عمق این شط به قدری زیاد است كه اگر دو مرد هم در درون آن روی هم بایستند باز سر نفر دوم از آب بیرون نخواهد افتاد. و به هر حال از بابل با این شط بهتر دفاع می شود تا با برج و باروهایش. – کوروش باز گفت : از آنچه فراتر از زور و توان ما است بگذریم. بیایید طرح خندقی را بریزیم ، و هركدام به نوبه ی خود به سرعت روی حفر آن كار كنیم ، چنانكه در اسرع وقت خندقی هر چه عریض تر و عمیق تر كه ممكن است آماده كنیم. »
در نتیجه ، پس از آنكه یك خط دفاعی برای جلوگیری حمله ی محاصره شدگان به دور حصارهای شهر كشیده شد ، و ضمناً در نزدیكی شط جای كافی برای برافراشتن برج های بلند باقی گذاشتند. کوروش دستور داد تا در هر دو طرف شهر خندق بسیار عمیقی بكنند. آنگاه دستور شروع به بنا كردن برجهایی در كنار شط بر پایه ای كه نخلستان بود و كمتر از یك پلتر ( واحد اندازه گیری طول در یونان قدیم معادل۳۰ متر و ۸۰ سانتی متر امروز ) طول نداشت.
« در حینی كه محاصره كنندگان به انجام دادن این كارها مشغول بودند بابلی ها در بالای حصارهای خود به این نحوه ی محاصره ی اقتصادی می خندیدند ، چون برای بیش از ده سال آذوقه و خوار و بار داشتند. کوروش از این موضوع با خبر شد. آنگاه لشكر خود را به دوازده بخش تقسیم كرد ، و هر بخش می بایست در طول مدت یك ماه از سال را كشیك بكشد. به شنیدن این خبر ، بابلیان بر مسخرگی و ریشخند خود دو چندان افزودند. اكنون دیگر خندق ها حفر شده بود. کوروش چون شنید كه در شهر بابل جشنی بر پا است و برای برگزاری آن بابلی ها تمام مدت شب را به باده خواری و سورچرانی و عیش و عشرت خواهند گذرانید منتظر ماند تا شب فرا رسید آنگاه با عده ی زیادی از مردان خود دهانه ی خندق های وصل به شط را باز كرد وقتی آن دهانه ها باز شد آب شط شبانه از هر دو طرف در خندق ها به جریان افتاد و راه ورود شط به درون شهر برای پارسیان قابل عبور گشت. وقتی همه ی چیزهای مربوط به شط آماده شد کوروش به تمام مین باشیان خود از پیاده و سواره فرمان داد تا هر كدام با هزار سرباز تحت فرماندهی خویش در دوصف بیایند و به او ملحق شوند. وقتی مین باشیان رسیدند کوروش سواران و پیادگان خود را به درون شط فرستاد تا ببینند آیا آن بستر خشك كرده اكنون قابل عبور شده است یا نه . وقتی به او گزارش دادند كه آری قابل عبور است آنگاه سران عمده ی لشكرش را احضار كرد و با این كلمات با ایشان سخن گفت : « دوستان ، اكنون شط راه ورود به شهر را به ما داده است ؛ پس بیایید تا با اطمینان خاطر و بدون ترس و تشویش وارد بابل شویم. ضمناً به این نكته بیاندیشیم كه كسانی كه ما اكنون به جنگشان می رویم كه قبلاً وقتی متحدینی با خود داشتند و بیدار و هوشیار و آماده به جنگ و مسلح به انواع سلاح ها و صفوف جنگی مرتبی بودند ما شكستشان دادیم و لیكن امروز هنگامی به ایشان حمله ور می شویم كه بسیاری از آنها در خوابند و بسیاری هم مستند ، و همه هم وا رفته اند و لباس رزم به تن ندارند. و تازه وقتی مشاهده كنند كه ما به درون باروهای شهرشان درآمده ایم ترس و وحشت ناتوانترشان هم خواهد كرد. حال اگر در میان شما كسانی هستند كه فكر می كنند وقتی ما وارد شهر می شویم باید بترسیم از اینكه مبادا دشمنان به بالای بامها بروند و از دو سمت كوچه ما را به باد تیر بگیرند كاملاً از این بابت خاطر جمع باشند. اگر كسانی به بالای بام خانه های خود بروند ما نیز متحدی چون هفائیستوس ، خدای معروف را داریم . دهلیزهای این خانه ها به آسانی آتش می گیرند زیرا درهای آنها از چوب نخل آغشته به قیر قابل اشتعال درست شده است. ما نیز به سهم خود فاقد چوب صمغ دار برای آتش افروختن نیستیم و به میزان فراوان زفت و قیر و الیاف وازده ی كتان برای بر پا كردن هر چه سریعتر آتش سوزیهای شدید در اختیار داریم . از این قرار ساكنان آن خانه ها یا باید به سرعت از خانه های خود بگریزند و جان بدر برند و یا در همانجا بدل به خاكستر بشوند. به هر حال بروید و سلاح های خود را بردارید و آماده بشوید! من شما را به كمك خدایان خودمان راهنمایی خواهم كرد. هان ، ای گوبارو ، شما راه را به ما نشان بدهید ، چون بهتر از ما بلدید. و وقتی هم به درون شهر درآمدیم یك راست ما را به قصر پادشاه راهنمایی كنید. – گوبارو گفت : هیچ عجیب نیست كه امشب هیچیك از درهای قصر سلطنیتی بسته نباشد ، چون امشب تمامی شهر در جشن و سرور بسر می برد. با این حال ، به نگهبانانی در جلو درهای كاخ برخواهیم خورد. – کوروش گفت : یك لحظه از وقت را نباید تلف كرد. بنابرین به پیش باید حتی المقدور ایشان را غافلگیر كنیم »
وقتی کوروش این حرف را زد پارسیان به راه افتادند. كسانی از بابلیان كه در سر راه به مهاجمان بر می خوردند زده و كشته می شدند و یا فریاد زنان به درون خانه های خود می گریختند. همراهان گوبارو طوری به این فریادها جواب می دهند كه انگار خودشان هم در آن جشن و شادی شركت دارند. پارسیان بر سرعت می افزایند و به جلو قصر سلطنتی می رسند ولی می بینند كه درهای آن بسته است. آنان كه دستور یافته اند به نگهبانان كاخ حمله ور شوند به روی ایشان در حالی كه در پرتو شعله های آتش بزرگی به باده نوشی مشغولند می پرند و همه شان را می كشند. سر وصدای مهیبی به راه می افتد و فریادها است كه بلند می شود. در درون كاخ این سر و صداها را می شنوند و پادشاه بابل فرمان می دهد تا بروند و ببینند چه اتفاقی افتاده است. چند تن از خویشاوندان شاه می دوند تا درها را باز كنند و بگریزند. آنگاه پارسیان به درون كاخ می ریزند و خود را به جایی كه پسر شاه هست می رسانند. او را می بینند كه ایستاده و آماده ی دفاع كردن از خویش است. همراهان گوبارو او را می كشند. كسانی هم كه با او بودند نابود شدند ، یكی در حالی كه در پشت پناهگاهی سنگر گرفته بود ، دیگری در حالی كه می گریخت و آن دیگر در حالی كه با هر چه بدستش می آمد از خود دفاع می كرد. کوروش سواران خود را به میان كوچه های شهر فرستاد و بوسیله ی یشان دستور داد تا هر كه را كه در بیرون بیابند بكشند ، و بوسیله ی كسانی كه زبان آشوری می دانند جار بزنند كه آنان كه در درون خانه ی خود هستند در همان جا بمانند و بدانند كه اگر كسی در بیرون دیده شود كشته خواهد شد. این فرمانها همه اجرا شد. وقتی صبح شد و نگهبانان قلعه ها از تسخیر شهر به دست پارسیان و از كشته شدن بالتازار آگاه گشتند خود نیز قلعه ها را تسلیم كردند. کوروش فوراً قلعه ها را تصرف كرد و نگهبانانی با افسران به آنجاها فرستاد تا آنها را اداره كنند. به رؤسای خانواده ها اجازه داد تا مردگان خود را به خاك بسپارند و فرمانی همگانی خطاب به مردم بابل بوسیله ی جارچیان صادر كرد تا همه فوراً سلاح های خود را بیاورند و تحویل بدهند و به ایشان هشدار داد كه اگر بعداً اسلحه ای در خانه ای بیابند همه ی ساكنان آن خانه اعدام خواهند شد. پس از انجام همه ی این اقدامات ، کوروش مغان پارسی را احضار كرد و چون شهر با جنگ فتح شده بود از ایشان خواست تا نوبر غنایم را برای خدایان و اماكن مقدس انتخاب كنند وبردارند و سپس خانه ها و اقامتگاههای دولتی متعلق به مقامات رسمی را مابین كسانی كه در فتوحات خود شریك می دانست تقسیم كرد و بدیهی است كه بهترین سهم را نصیب كسانی كرد كه از همه شجاع تر و فداكارتر بودند. پس از آن ، به بابلیان فرمان داد تا زمینها را بكارند ، خراج بپردازند و به اربابانی كه او برایشان می گمارد خدمت كنند.»
بدین گونه کوروش بدون جنگ و خونریزی شدید شهر بابل را فتح كرد. این پیروزی امپراتوری وسیعی نصیبش می كرد
سقوط بابل انعكاس عظیمی داشت . شهری كه از نزدیك به بیست قرن پیش تا به آن دم ملكه ی خاور زمین بود ، شهری كه همه ی ملتها شكوه و جلال و نبوغ او را ستوده بودند ، اینك به یك ضربت از پای در می آمد و بنده و برده ی یك فرد پارسی می شد كه خود نبونید یك وقت او را « نوكر حقیر » آژی دهاك نامیده بود. بر كرانه های شط فرات ، همچون بر كرانه های رود دجله و رود هالیس ، نام کوروش بود كه طنین افتخارات باستانی را بیدار می كرد.
در نظر یونانیان ، بابل هم از لحاظ جمعیت زیاد و ثروت سرشارش و هم از جهت شكوه و عظمت بناهای بزرگ و استحكام حصارهایش به صورت نمونه و الگوی یك شهر بزرگ شرقی جلوه گر بود. گزنفون روی حیرت بابلیان وقتی باخبر شدند كه پارسیان ظرف مدتی كمتر از یك ساعت بر شهر بابل دست یافته اند و بر وحشتی كه از این خبر پیدا كردند خیلی تاكید می كند. آنان كه هاج و واج مانده بوده ، حالتی دیوانه وار پیدا كرده بودند و در برابر چنین هجوم ناگهانی اندكی گیج شده بودند و نمی توانستند به عظمت فاجعه پی ببرند. بیشك عده ی زیادی از ساكنان شهر بایستی فكر كرده باشند كه کوروش بطور ناگهانی از آسمان فرو افتاده و بوسیله ی یكی از جنیان یا بوسیله ی خود مردوخ بر تخت پادشاهان بابل نشانده شده است. از آنجا كه بابلیان قرنها بود شاد و خوشبخت زندگی می كردند و چنین می پنداشتند كه در پناه استحكامات رعب انگیز و دویست و چهل برج نگهبانی آن هزاران سال در امن و امان خواهند بود خاطره ی غم انگیز نهب و غارت و ویرانی كامل شهرشان را كه در سال ٦٨٩ پیش از میلاد میسح بدست سناخریب سلطان آشور صورت گرفته بود از یاد برده بودند. آنان گمان می كردند كه از آن پس و بویژه از زمان تاخت و تازهای پیروزمندانه ی بختنصر به بعد دیگر هیچ موجبی برای ترس از بیگانگان نباید داشته باشند. یهودیان با اینكه امیدوار بودند فاتح یعنی کوروش شهر بابل را از بیخ و بن واژگون خواهد كرد و مقدر بود كه از این بابت دماغ سوخته شوند ، تنها كسانی بودند كه از پیروزی پارسیان بسیار شاد شده بودند. آنان هلهله كنان می گفتند : « تو كه می گفتی همیشه خواهی ماند ، و همیشه هم فرمانروا خواهی ماند ، ولی هیچ به فكر عاقبت كار نبودی و تصور نمی كردی كه چه بر سرت خواهد آمد! »
تاریخ نبونید كه تنها گواه وقایع آن عصر است به ما می گوید : وقتی سپاهیان پارسی به فرماندهی گوبارو در ماه تشرین سال ۵۸۳ وارد بابل شدند محله ی مقدس ازاژیل كه معبد مردوخ در ان واقع بود با ردیفی از سپاهیان از گزند نهب و غارت حفظ شد : « تا پایان ماه مدافعان درهای معبد مردوخ در ازاژیل را دوره كردند. سلاح هیچ كس در معبد ازاژیل و در معبدهای دیگر گذاشته نشد و هیچ پرچمی همه به سمت آن پیش
نیامد کوروش از پیروزی خود هیچ سو استفاده ای نكرد. او به ملتی كه مغلوب كرده بود احترام گذاشت . به جای اینكه غرامت جنگی سنگینی بر او تحمیل كند ، در امور مذهبی او دخالت نماید و سازمان اداریش را بر هم بزند ، به جای تقلید از فاتحان سامی نژاد كه شهرهای فتح شده را به باد نهب و غارت می گرفتند و با ساكنان آنها همچون حیوانات رفتار می كردند ، به جای اینكه مانند یك فاتح بی رحم و خشن رفتار كند در پی به دست آوردن دوستی مغلوبان است و می خواهد كاری بكند كه پیروزی اش را بر وی ببخشایند. او با این نحوه ی رفتار سیاستی را ابداع می كرد كه مقدر بود پایه های محكمی برای این امپراتوری هخامنشی كه جای حكومت پادشاهان بابل را می گرفت تأمین كند. کوروش آریایی برای همه ی مردم یك فرمان بخشایش یا امان نامه صادر می كند : « به شهر زنهار داده می شود. کوروش فرمان می دهد كه تمامی شهر بابل در امن و امان باشد. » رفتار او و حسن نیتش بزودی ثمرات خود را بخشیدند. كاهنان بزرگ بلافاصله قدرت و امارت او را به رسمیت شناختند نبونید با برداشتن خدایان شهرهای دیگر از معبد خود برای آوردن ایشان به بابل « پیوندهای چنان محكمی را كه هر خدایی بوسیله ی آن با شهر خود بستگی داشت گسسته و به كیفر همین جنایت بود كه آسمان سلاحهای او را لعن و نفرین كرده بود » ول ی برعكس نبونید ، چنانكه گفتیم کوروش برگزیده ی مردوخ است و هم اوست كه ارباب خدایان معبد بابل مامورش كرده است تا انتقام بگیرد. همان خدا است كه به اشكریان کوروش روی موافق نشان داده و زمینه ی پیروزی را برای ایشان مساد نموده است. او کوروش را در میان بهترین فرمانروایان بازشناخته است و همه ی بابلیان با فرهنگ و معرفت می توانند روی لوحه ی شاه جدید این متن را بخوانند : « مردوخ هه ی كشورها را مورد مطالعه قرار داد هه ی آنها را دید و در آنها به دنبال یك پادشاه عادل ، یك فرمانروای باب دل گشت تا دستش را بگیرد و با خود بیاورد. بدین منظور کوروش پادشاه انزن را طلبید و نام او را برای سلطنت بر همه چیز تعیین نمود. همچنین خدایانی كه بوسیله ی نبنید از شهر و دیار خویش تبعید شده بودند هر یك بزودی زود به شهر خویش بازگشتند. « در تاریخ نبونید – کوروش می خوانیم كه : از ما كیسلو تا ماه آذر خدایان آكاد كه نبونید به بابل آورده بود همه به شهرهای خود بازگشتند.» کوروش نه تنها ایشان را به شهرهای خود بازمی گرداند بلكه نظارت می كند بر اینكه ار معبدهایشان خراب شده است دوباره آنها را بسازند ، و اگر بر اثر متروك ماندن خرابیهایی در آنها ایجاد شده است به تعمیر و مرمت آنها بپردازند تا آن خدایان بتوانند در منزلی جاودانی اقامت كنند .

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <قسمت ششم (الف): پیروزی کوروش

 

 

کوروش در ماه ژوئن سال ٥٣٩ پیش از میلاد ، به همراه پسرش كمبوجیه ( كه در ركاب پدر درس كشور گشایی می آموخت ) سرزمین نبونید را اشغال كرد. او با در پیش گرفتن راه معمولی تهاجمات عیلامیان بزودی به كناره های رود دیاله كه شعبه ای از شط دجله است رسید. در حین عبور از این رودخانه یكی از هشت اسب مقدس كه به همراه لشكریان عازم به جنگ برای كشیدن عراده ی خورشید می آمدند ترسید و غرق شد. و هرودوت كه این ماجرا را نقل كرده است چنین می نویسد: « اسب داخل شط شد و خواست تا از آن عبور كند ، لیكن شط او را در امواج خود فرو برد و با خود كشید و برد. کوروش از این اهانت رود دیاله به خشم آمد و تهدیدش كرد به اینكه چنان ضعیفش خواهد شاخت كه در آینده زنان نیز بی ترس و تشویش و براحتی از آن بگذرند. او پس از بیان این تهدید از پیشروی به طرف بابل منصرف شد ، سپاهیان خود را به دو بش تقسیم كرد و هر بخشی را در بك طرفرود به خط كرد. آنگاه در هر طرف ساحل رود با كشیدن طناب طرح حفر یكصد و هشتاد مجرای آب یا كانال را ریخت تا از آن مجراها آب شط را به سمتهای مختلف روان سازد ؛ سپس وقتی سپاهیان با نظم و ترتیبی كه مقرر شده بود جا گرفتند کوروش فرمان حفر كردن كانالها را صادر كرد. این كار به سبب زیاد بودن عده ی كارگران بخوبی انجام گرفت لیكن تمام فصل خوش صرف اجرای آن شد. وقتی کوروش انتقام تلف شدن اسب مقدس خود را از شط دیاله گرفت فصل بهار نزدیك شده بود ، و او به پیشروی خود به سمت بابل ادامه داد. » در راه به لشكری برخورد كه نبونید موفق شده بود در اوپیس واقع بر رود دجله گرد آورد ، و با آن لشكر درگیر شد. بابلیان درهم شكسته شدند کوروش ، سیپار ( ابوحبه ) را به تصرف دراورد. در ماه تشرین ( اكتوبر ٥٣٩ پیش از میلاد ) کوروش در اوپیس واقع بر كانال نیسالات بار دیگر با سپاهیان بابلی درگیر شد. بابلیان سر به شورش برداشتند و بسیاری از سربازانشان تلف شدند. د روز چهاردهم (۱۲ اكتوبر ٥٣٩ ) سیپار بی آنكه درگیری بیشتری صورت بگیرد به تصرف سپاهیان کوروش درآمد. » دو روز بعد ، یعنی در طول مدتی كه یك كاروان از سیپار تا بابل می رود ، کوروش به دم دروازه های بابل رسیده بود
کوروش با مشاهده ی شهر عظیم و باشكوه بابل در پرتو نور دریده ی خورشید – شهری كه بناهای افسانه ای آن در زیر آسمان همچون نشانه های قدرت و جاودانگی اش سر برافراشته بودند – ظاهراً بایستی دستخوش نگرانی رقیقی شده باشد. نزدیك شدن سپاهیان پارسی نبونید را ، با وجود پایان بد فرجام برخوردش با کوروش در اوپیس ، هیچ نگران نكرده بود ، چه او امیدوار بود كه پارسیان در همان پای دیوارهای بابل خشكشان خواهد زد.
محوطه ی بیرونی شهر بابل با آن برجهای بلند دیده بانی و با دروازه های مفرغینش در سرتاسر دنیای باستان به عنوان مكانی تسخیر ناپذیر شهرت یافته بود. قلعه ی وسیعی كه بختنصر در مركز امپراتوری خود بر اثر پیش بینی حمله ای از دولت ماد بنا نهاده بود همچنان سالم و دست نخورده باقی بود ، چنانچه دیوارهای پله پله ای آن كه پشت سر هم قرار داشتند و خندقها و نهرهای آبی كه در انها جاری بودند از اغاز سلطنت او چنان خوب نگهداری و یا تعمیر شده بودند كه حالت موثر بودن خود از نظر استحكام مطلق را حفظ كرده بودند. این قلعه مظهر كامل هنری بود كه معماران نظامی تا به آن دم توانسته بودند در كار دشوار ساختن استحكامات از خود نشان بدهند و به آن تحقق ببخشند. این دژ بزرگ در تصویری كه از بابل برداشته می شد چیزی عظیم و باشكوه می نمود. دیودروس كه بخش مهمی از آسیا را درنوردیده و سی سال از عمر خود را صرف تألیف و تدوین اثری تحت عنوان « كتابخانه ی تاریخی » كرده است می نویسد : « ملكه سمیرامیس حصالرهای شهر بال را بنا نهاد. این حصارها ارتفاعی بابر با پنجاه ذرع (۲۳ متر ) دارند و پهنای آنها به درجه ای است كه دو عراده به راحتی می توانند پهلو به پهلو از روی آن عبور كنند. » محیط این محوطه ی مستحكم معادل هفت كیلومتر و ششصد متر بود ، و این رقم دقیق را هرودوت به ما می گوید كه از پایتخت كشور بابل بازدید كرده بود ، و پس از او نیز مورخانی چون فیلوستراته و پلین و غیره از آن دیدن كرده بودند
بنابرین نبونید می توانست بی آنكه به دلگرمی ازاین موقعیت زیاده از حد خوشبینی از خود نشان بدهد منتظر نتیجه ی محاصره ی دشوار برای محاصره كنندگان باشد و خویشتن را در پناه چنان دیوارها و برج و باروهای دست نایافتنی در امان بداند. از طرفی هم او هیچ نگرانی خاصی از بابت آذوقه و خوار و بار برای تامین زندگی شهروندان و سپاهیانش نداشت زیرا علاوه بر انبارهای مهم آذوقه و خواربار كه در بابل وجود داشت آنچه را هم كه برای تامین معاش ساكنان شهر در دره ی اول اهمیت بود می شد در درون خود شهر كاشت چون در بین محوطه ی بیرونی شهر و محوطه ی دومی كه به موازات محوطه ی اول در داخل شهر قرار داشت زمینهای وسیعی بود كه به كشتزار تبدیل شده بودند. بنابرین نبونید می توانست در صورت لزوم تا ده سال هم در برابر پارسیان مقاومت كند . نبونید نسبت به حضور کوروش در پشت دیوارهای شهر چندان بی اعتنا بود كه در همان شب اول محاصره ی بابل ، پسرش بالتازار ضیافتی شاهانه برای پذیرایی از هزار تن مهمان راه انداخته بود ، ضیافتی كه بحق برای آیندگان تحت عنوان « مهمانی بالتزار » شهرت یافت. از طرفی ، این مهمانی تنها حادثه ی به یاد ماندنی از دوران حكومت پسر نبونید است. باده خواریها كه در نشاط و شادمانی آغاز یافته بود در بیم و وحشت به پایان آمد. در واقع ، در حینی كه بالتازار و مهمانش بی اندك ملاحظه ای سورچرانی می كردند و حرفهای خوشمزه ای درباره ی پارسیان می زدند ، از جمله می گفتند كه آنان بزودی در زیر آفتاب سوزان بیابان بخار خواهند شد ، دستی اسرار آمیز و نامرئی این كلمات را روی دیوارهای قصر سلطنتی نوشت : « مانه ، تسل ، فارس » دانیل داستان زیر را از آن صحنه ی تاریخی برای ما بر جای گذاشته است :
« شاه بالتازار مهمانی بزرگ و باشكوهی برای دوستانش كه هزار نفر می شدند به راه انداخت ، و خود در حضور ایشان باده نوشید . بالتازار وقتی شراب را چشید دستور داد جامهای طلا و نقره ای را كه بختنصر از معبد اورشلیم آورده بود تا شخص شاه و برگان درباری و زنان و معشوقه هایش برای باده نوشی از آن استفاده كنند بیاورند . آنگاه جامهای زرینی را كه از معبد و خانه ی خدا در اورشلیم برداشته بودند آوردند و خود شاه و بزرگان و زنان و معشوقه های او از آنها برای باده نوشی استفاده كردند. همه شراب نوشیدند و در ستایش خدایان طلا و نقره و مفرغ و آهن و چوب و سنگ داد سخن دادند. در آن دم انگشتان دست یك مرد ظاهر شدند و روی گچ دیوار قصر سلطنتی چیزهایی نوشتند. پادشاه آن دست را كه چیز می نوشت دید . آنگاه تغییر رنگ داد و فكرش مغشوش شد ، چنانكه دستخوش نگرانی شدیدی گردید. مفاصل دستهایش شل شد و زانوهایش به هم می خوردند. بالتازار فرمان داد تا فوراً ستاره شناسان و فالگیران و رمالان را حاضر كنند. آنگاه شاه رشته ی سخن را به دست گرفت و به حكمای بابل گفت : « هر كس این نوشته را بخواند و معنی آن را برای من توضیح بدهد خلعتی از جامه ی ارغوانی به بر خواهد كرد ، گردنبندی از طلا به گردن خواهد آویخت و در اداره ی امور مقام سوم را احراز خواهد كرد. » حكمای بابل به درون آمدند ولی هیچكدام نتوانستند آن نوشته را بخوانند و درباره ی آن توضیحی به شاه بدهند . در آن دم ملكه به درون تالار مهمانسرا درآمد و بدین گونه سخن آغاز كرد : « هان ، ای پادشاه ، جاوید بزی ! افكارت تو را مشوش نكند و چهره ات رنگ نبازد ! در مملكت تو مردی هست كه فكر و روح خدایان را در جسم خود دارد ؛ بدین جهت بختنصر وی را به سمت ریاست جادوگران و ستاره شناسان و فالگیران و رمالان منصوب نمود. چون در فن تعبیر خوابها و در تفسیر و تحلیل معما ها استاد است . این مرد دانیل نام دارد. بفرما تا دانیل را احضار كنند و او وفتی بیاید توضیحات لازم را به تو خواهد داد. »
آنگاه دانیل را به حضور بالتازار آوردند ، و شاه به او گفت : « تو اگر بتوانی این نوشته ی روی دیوار را بخوانی خلعتی از جامه ی ارغوانی خواهی گرفت ، گردنبندی از طلا به گردن خواهی آویخت و سومین مقام را در اداره ی مملكت بدست خواهی آورد. » دانیل به بالتازار پاسخ داد : « خلعتها را برای خود نگاه دار و هدیه ها را به دیگری بده. با این حال من این نوشته را برایت خواهم خواند و معنی آن را به تو خواهم گفت. هان ، ای پادشاه ، خدای تعالی به بختنصر امپراتوری و عظمت و افتخار و شكوه و جلال بخشیده بود ، و به سبب عظمتی كه خدا به او داده بود هه ی توده ها و ملتها و آدمیان متكلم به همه ی زبانها در برابر او به ترس و لزر افتاده بودند. آن پادشاه كسانی را كه دلش می خواست می كشت و كسانی را می خواست بمانند زنده می گذاشت. كسانی را كه دلش می خواست به اوج عزت می رسانید و كسانی را كه نمی خواست به حضیض ذلت می كشانید. لیكن وقتی دلش سر به طغیان برداشت و روحش تا به حد وقاحت و شرارت خشن شد از تخت سلطنت به زیر انداخته شد و افتخاراتش از او سلب گردید. از میان فرزندان آدم رانده شد ، دلش شبیه به دل جانوران گردید و با خران وحشی همخانه شد. به او نیز همچون به گاوان علف دادند كه بخورد ، و تنش از شبنم آسمانی خیس شد ، تا روزی كه سرانجام پی برد به اینكه خداوند متعال بر سلطنت آدمیان نیز مسلط است و آن را به كسی كه خودش دلش می خواهد می دهد. و تو ای بالتازار با اینكه به همه ی این مسایل وارد بوده ای دل خود را تحقیر نكرده ای . تو علیه خدای آسمانها سر برافراشته ای ؛ ظرفهای خانه ی او را به حضور تو آورده اند و تو همراه با بزرگان درباری و زنان و معشوقه هایت از آنها برای نوشیدن شراب استفاده كره ای . تو خدایان طلا و نقره و مفرغ و اهن و چوب و سنگ را كه هیچ نمی بینند و هیچ نمی شنوند و چیزی نمی دانند ستایش كرده ای ، ولی در مقام تجلیل و تكریم از خدایی كه نفس تو و همه ی راههای زندگیت در دست اوست برنیامده ای. و برای همین است كه خدای بزرگ این دست تنها را فرستاده و با آن این خط را نوشته است. و اما خطی كه آن دست بر دیوار كاخ تو نوشته است این است : ” مانه ، یعنی شمرده شده ؛ تسل ، یعنی وزن شده ؛ و فارس ، یعنی تقسیم شده “ یعنی خداوند روزهای سلطنت تو را شمرده و به آن خاتمه داده است. منظور از توزین شده یعنی خداوند تو را در ترازوی خود كشیده و سبك درآمده ای. و اما منظور از تقسیم شده یعنی مملكت تو تقسیم خواهد شد و به پارسیان واگذار خواهد گردید. »
به آسانی درك می شود كه چنین سخنانی حاكم بابل و مهمانان معتبرش را از ترس و وحشت منجمد كرده است ، مهمانانی كه خود را به امان مستی رها كرده بودند ، در حالی كه سپاهیان هخامنشی در جلو دیوارهای شهر محاصره شده گرد می آمدند. مانه ! تسل ! فارس ! می توان فهمید كه چرا بالتازار دانیل را كه لعن و نفرینش كرده و به وحشتش انداخته بود از خود راند.
در شب بعد از آن مهمانی تاریخی کوروش به شهر بابل داخل می شد. مانه ! تسل ! فارس ! چند ساعت بعد از آن هم بالتازار وسیله ی گوبارو افسر قدیمی ، كه در ارتش بختنصر فرمانده عالی مقامی بود و او نیز به بهانه ای ناچیز به نبونید خیانت كرده و به خدمت کوروش درآمده بود ، كشته می شود.
بابل كه وسایل لازم برای مقاومت دراز مدتی را در اختیار داشت در ظرف چند ساعت سقوط كرد. در پای دیوارهای آن نه نبرد شدیدی در گرفت و نه حتی برخوردی مختصر در بین سپاهیان دو طرف روی داد. مدافعان بابل معتقد بودند كه شهرشان با آن برج ها و باروهای محكم و با صد دروازه ی مفرغی كه دربرابر قوی ترین منجنیقهای درشكن مقاومند تسخیر ناپذیر خواهد بود. با اطمینان توأم با آرامش خاطر به كسانی كه نگران بودند دلگرمی می دادند و به ایشان می گفتند كه حملات نیروهای زورمند دشمن هرقدر هم شدید باشد شهر بابل با استحكاماتی كه دارد گشودنی نیست. آن عده از بابلیان كه در ساختمان محكمترین استحكامات بنا شده تا به آن زمان شركت كرده بودند از هیچ چیز نمی ترسیدند مگر از خشم و خروش مردوخ خدای خدایان ، و می گفتند تنها آتشهای آسمانی غضب اوست كه می تواند شهر را به جزای بدبینی و كارهای كفر آمیزش ویران كند.
از قصه هایی كه هرودوت و گزنفون نقل كرده اند ، چنین استنباط می شود كه کوروش نیز مانند همه ی فاتحان ناشكیبایی كه می خواهند كار غیر ممكن را ممكن كنند و در نبردهایی پیروز شوند كه از روی حساب و قاعده باید به شكست بیانجامند جرئت دست زدن به كاری را به خود داد كه هیچكس دیگر جرئت نمی كرد چنان بكند . در این روش کوروش همیشه نبوغ نظامی خاصی تشخیص داده می شود ، بطوری كه او اغلب اوقات قواعد رایج و معمول جنگ را به مسخره می گیرد ، وقتی ضرورت ایجاب كند یك ابتكار خلاقانه و غیر منتظره را بجای قواعد عادی بكار می برد. کوروش كه نقشه ی اولیه اش قطع رابطه ی بابل با دنیای خارج بود ، و پس از اینكه بزودی فهمید كه نبونید می تواند وی را به مدت ده سار سر بدواند پی برد به اینكه از محاصره كردن شهر نتیجه ای نخواهد گرفت و تشخیص داد كه برای به زانو درآوردن حریف یك وسیله بیشتر در دست ندارد و آن اینكه مسیر رود فرات را تغییر بدهد و از راه بستر خشك شده ی آن به درون شهر بابل درآید. این طرح ، طرح غیر عقلایی بود! کوروش اگر خودش به استدلال در این باره می پرداخت مسلماً با خود می گفت كاری چنین دیوانه وار تنها بوسیله ی توده ی عظیمی از غولان و یا از خدایان عملی خواهد بود. لیكن چنین استدلالی با خود نكرد و بابل از دست رفت. او حتی زمام اختیار خود را به دست خدایانی هم كه سازنده و یا بر هم زننده ی تاریخند رها نكرد. بخوبی می دانست وقتی همه چیز بوسیله ی كارشناسان جنگی و فرماندهان آزموده – كه معتقدند همه چیز را پیش بینی كرده اند – محاسبه و سنجیده شده است تنها یك چیز غیر قابل پیش بینی می تواند موفقیت طرحهایی را كه مدتها در باره ی آنها تفكر و تأمل شده و از همه جوانب مورد مطالعه قرار گرفته و با تمام قواعد و اصول منطق تطبیق داده شده اند به هم بزند
بابلیان همه چیز را پیش بینی كرده بودند به جز اینكه کوروش ، برای وارد آوردن ضربت كاری به شهر پرروی بابل دست به یك كار عظیم خواهد زد. سلطان هخامنشی با هیچكس در این باره مشورت نكرد و نظر كسی را نخواست. او از آنجا كه می دانست برای شكست دادن جرئت به خرج دادن لازم است بابل را در ظرف یك ساعت و با یك مشت سرباز گرفت. بابلیان وقتی پارسیان را سرگرم به انجام دادن كاری دیدند كه هر چه فكر می كردند پی به فایده ی آن نمی بردند دشمنان خود را مسخره می كردند و به كارشان می خندیدند . با هم قرار ملاقات روی حصارهای شهر میگذاشتند چنانكه گفتی در بیابان جشنی برپاست و می خواهند تماشا كنند. دیوارهای قلعه ی خود را آزمایش می كردند و وقتی از استحكام آنها مطمئن می شدند با اعتماد و خوشبینی تمام از نتیجه ی پایان این جنگ با هم سخن می گفتند. بر میزان هدیه های خود به معبد الهه « ایستار» كه زهره ی سومریهاست و در حماسه ی گیل گمش از او تمجید شده است می افزودند. در این باره حتی یك لحظه تردید به خو راه نمی دادند كه بالاخره یك روز صبح وقتی از خواب بیدار می شوند در بیرون حصارهای شهر اثری از محاصره كنندگان نخواهند یافت و بك سرباز پارسی برجای نخواهد ماند ، زیرا به عقیده ی بابلیان ، پارسیان با استفاده از چند شب تاریك و بدون ماه بساط خود را برخواهند چید و به دنبال كار خود خواهند رفت. و این اعتماد با اعمال آرامش بخش و فریبنده ی خود تمام شهر را فرا می گرفت. همه با اطمینان به نیل به یك پیروزی بدون جنگ و جدل و به یك فتح بی رنگ و رونق در اوهام و تصورات زندگی می كردند. ناراضیان از وضع و كاهنان كه با پادشاه و عمال درباری او مخالف بودند كم كم به این عقیده ی عمومی كه خوشبینی بود می پیوستند. تنها چند تن یهودی از ته زندان خویش با بیتابی تمام انتظار فرا رسیدن ساعت آزادی خود را می كشیدند. تا سرانجام ، یك شب كه بابلیان سرگرم پذیرایی و سورچرانی بودند ، در حینی كه بالتازار در برابر چشمان حیرت زده ی خود به نوشته ی افشاگرانه ی مانه ! تسل ! فارس ! نگاه می كرد ، در حینی كه سكنه ی شهر در جلو بتهای اخموی خود می رقصیدند و دانیل كه ناگهان بر اثر چشم زخم اسرائیل الهام یافته بود و لعن و نفینهای خدای خود علیه پادشاهان بابل را به پسر نبونید می گفت ، در حینی كه تنها چند نگهبان بر سر باروهای شهر كشیك می كشیدند و ضمن استراحت در كنار آتشی كه خود افروخته بودند سرشان را از باده ی خرما نیز گرم می كردند ، و بالاخره در حینی كه شادی در همه ی دلها و امید در جان كسانی لانه كرده بود كه كمتر خوشبین بودند ناگهان خبری حیرت انگیز همچون غرش رعد در آن شهر غرقه در شادی و سرور پیچید ؛ خبری باور نكردنی كه ابتدا مردم آن را همچون یك خواب پریشان رد كردند ، خبری كه همه ی ساكنان شهر را در حیرت و تعجب فرو برد : بابل بدون جنگ و جدل به تصرف پارسیان درآمده بود. مردم از هر سویی می دویدند و به صورت قاصدان دیوانه واری درامده بودند كه ترس و وحشت می پراكندند. پارسیان به درون شهر بابل در می آمدند ... خبر این حادثه ی غیر منتظره همچون آتش سوزی به همه جا سرایت كرد و در همه جا پخش شد. شما تصور چنین چیز عجیب و باور ناكردنی را بكنید كه لشكری مهاجم از راه بستر رود سن ، كه یك شبه آن را خشك كرده باشند ، به درون شهر پاریس درآید ! ... کوروش بی آنكه حتی فردی از سپاهیان خود را از دست بدهد به بابل در می آید ... او از لای جمعیتی كه از حیرت خشكشان زده بود راهی برای خود تا به درون قصر لطنتی می گشود. همراهان گوبارو ، آن ژنرال خائن كه به خدمت کوروش درآمده بود ، به درون كاخ پادشاه بابل ریختند و خدمتگزاران فداكاری را كه جلوشان را می گرفتند تا نگذارند كه به درون كاخ درآیند می كشتند ، آنان خود را به درون تالار مهمانسرا می رسانند و در آنجا بالتازار را با مهمانانش می یابند كه به زحمت وقوع چنین حادثه ای را باور می كنند. به پسر شاه نزدیك می شوند ، او را می گیرند و می كشند. کوروش نیز به نوبه ی خود به درون كاخ درمی آید و در وسط نعشهایی كه بر زمین افتاده اند ، فاتح هخامنشی ضمن سپاس و ستایش از خدایان خود ، خویشتن را پادشاه بابل اعلام می كند. هرودوت و گزنفون در باره ی این ماجرای تاریخی دو قصه برای ما برجای گذاشته اند ، و اینك ما ابتدا آنچه را كه هرودوت نوشته است می آوریم :
« کوروش بیشتر سپاهیانش را در سمت مدخل شط ، یعنی در آنجا كه رودخانه وارد شهر می شود، مستقر ساخت. سربازان دیگری را هم در پایین دست رودخانه ، یعنی در آن سوی شهر كه رودخانه از آن بیرون می آید ،‌ گماشت و به ایشان دستور داد كه هر وقت دیدند آب رودخانه خشكیده و بستر آن قابل عبور شده است از همان راه به درون شهر درآیند. وقتی این اقدامات صورت گرفت و این دستورها داده شد ، خود کوروش با سربازانی كه چندان ارزش جنگی و نظامی نداشتند عقب نشست. سپس با تلاش سربازان خود سطح آب شط را پایین آورد ، تا حدی كه می شد با پای پیاده از آن عبور كرد. وقتی این نتیجه بدست آمد پارسیان مسیر شط را كه اكنون سطح آب آن پایین آمده بود و تا به وسط رانشان بیشتر نمی رسید دنبال كردند و از آن راه به درون شهر بابل درآمدند.

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <قسمت پنجم : نبرد بابل

 

نبرد بابل را از بسیاری جهات می توان مهترین حادثه در دوران زندگی کوروش و حتی در تمامی طول دوران باستان دانست ؛ چه از نظر عظمت و نفوذناپذیری رویایی استحكامات بابل كه تسخیر آن در خیال مردمان آن دوران نیز نمی گنجید و چه از جهت رفتار جوانمردانه و انسانی کوروش كبیر با مردم مغلوب آن شهر و یهودیانی كه در بند داشتند كه او را شایسته ی عنوان « پایه گذار حقوق بشر » كرده است. به واقع می توان گفت كه کوروش هرآنچه از مردی و مردمی و از سیاست و كیاست داشت در بابل بروز داده است. نظر به اهمیت این نبرد بد نیست قبل از توصیف آن کمی با شهر بابل و مردوک – خدای خدایان آن - آشنا گردیم ؛
شهری که ما آن را به پیروی از یونانیان « بابل » می نامیم در زبان سومری « کادین گیر » و در زبان اکدی « باب ایلانی » نامیده می شود که این هر دو به معنای « دروازه ی خدایان » می باشند. ناگفته پیداست که مردم چنین شهری تا چه اندازه می بایست به اصول مذهبی و خدایان خود پایبند بوده باشند.
حمورابی
هنگامی که حمورابی تکیه بر تخت سلطنت بابل می زد کشوری به نسبت کوچک را از پدرش ( سین – موبعلیت ) به ارث بده بود که تقریباً هشتاد مایل درازا و بیست مایل پهنا داشت وحدود آن از سیپار تا مرد ( از فلوجه تا دیوانیه ی کنونی ) گسترده بود. در آن زمان پادشاهی های به مراتب بزرگتر وقدرتمندتری کشور بابل را پیرامون گرفته بودند. سرتاسر جنوب تحت سلطه ی " ریم سین " ( پادشاه لارسا ) بود ؛ در شمال سه کشور ماری ، اکلاتوم و آشور در دست " شمشی عداد " و پسرانش بود و در شرق " ددوشه " ( متحد عیلامیان ) بر اشنونه حکم می راند. پادشاه حمورابی اگر چه همچون پدرانش از همان نخستین روزهای سلطنت مشتاق گسترش مرزهای کشورش بود ، لیکن با نظر به قدرت همسایگان مقتدر خویش ، پنج سال درنگ کرد و چون پایه های قدرتش را مستحکم یافت از سه سو به کشورهای همسایه حمله ور گشت ؛ ایسین را تصرف کرد و در امتداد فرات به سوی جنوب تا اوروک پیش رفت. در اموتبال بین دجله و جبال زاگرس جنگید و آن ناحیه را متصرف شد و سرانجام در سال یازدهم از سلطنت خود توانست پیکوم را به اشغال درآورد. از آن پس بیست سال از سلطنت خود را صرف ترمیم معابد و تقویت استحکامات شهرهای تصرف شده کرد . در بیست و نهمین سال از پادشاهی حمورابی ، کشور بابل هدف تهاجم مشترک ائتلافی متشکل از عیلامیان ، گوتیان ، سوباریان ( آشوریان ) و اشنونه قرار می گیرد که با دفاع ارتش حمورابی این تهاجم ناکام می ماند. سال بعد حمورابی در تهاجمی شهر لارسا را متصرف می شود. در سال سی و یکم همان دشمنان قدیمی دوباره متحد می شوند و به سوی بابل لشکر می کشند. اینبار حمورابی نه تنها تمامی سپاهیان انان را تار و مار می کند که تا نزدیکی مرزهای سوبارتو تیز پیش روی کرده ، تمامی بین النهرین جنوبی و مرکزی را متصرف می شود و سرانجام در سال های سی و ششم و سی و هشتم از سلطنت خود موفق می شود به سلطه ی آشور بر بین النهرین شمالی پایان دهد و تمامی مردم بین النهرین را بصورت یک ملت واحد تحت سلطه ی خود در آورد.
برای اداره ی چنین کشوری که ملت ها و نژادها و مذاهب گوناگون را در بر می گرفت ، حمورابی دست به یک سری اصلاحات اداری ، اجتماعی و مذهبی زد و آنها را تحت یک « مجموعه ی قوانین » مدٌون کرد. اگرچه با بدست آمدن قوانین قدیمی تر از پادشاهانی چون « اور – نمو » و « لیپیت – عشتر » دیگر نمی توان حمورابی را « نخستین قانونگزار تاریخ » نامید ولی هنوز هم می توان او را به عنوان یک پادشاه قانونمدار و عادل ستود. برای رفع اختلافات مذهبی و نیز برای مشروعیت بخشیدن به سلطنت خود و بازماندگانش ، حمورابی در این قانون ، مردوک خدای بابل را که تا آن مان یک خدای درجه سوم بود در راس خدایان دیگر قرار داد و البته با نهایت زیرکی مدعی شد که این مقامی است که از سوی « آنو » و « انلیل » به مردوک تفویض شده است. کاهنان سراسر کشور به امر شاه تقدم و تاخر خدایان را تغییر دادند و قصه ی آفرینش را از نو نوشتند تا نقش اصلی را به مردوک واگذارند.
بختنصر
پادشاهان پس از حمورابی به علت فساد اخلاقی و مالی خود و درباریانشان هرگز نتوانستند عزت و شوکت کشور خود را آنگونه که حمورابی برایشان به ارث گذاشته بود حفظ کنند تا آنکه پس از گذشت سالیان دراز و در دوران حکومت « بختنصر » کشور بابل دیگر بار عظمت و اقتدار خود را بازیافت و تبدیل به بزرگترین و زیباترین شهر آن دوران شد. ولی این بار چیزی در این عظمت بود که آنرا از عظمتی که این کشور در دوران حمورابی داشت متمایز می ساخت ؛ نام بابل دیگر با نام یک پادشاه قانونگذار و عادل درنیامیخته بود ؛ مردم کشورهای دیگر با شنیدن این نام ، تصویر یک پادشاه خونخوار ، خشن و بی رحم را در ذهن مجسم می کردند ، تصویری که براستی شایسته ی بختنصر بود. در همین زمان بود که یهودیان کشور یهودا از دادن خراج امتناع کردند و سر به شورش برداشتند. بختنصر با سپاه بی کران خود به آنان حمله ور شد ، اورشلیم را آتش زد و مردم آن سرزمین را به اسارت به بابل برد. پادشاه یهودا در مقابل چشمانش دید که چگونه سربازان بختنصر ، پسرانش را می کشتند و پس از آن بختنصر با دستان خود ، چشم های او را از حدقه درآورد. در همین حال بابلیان ، دیوانه وار و مست از بوی خون ، زیباترین اسیران خود را بر می گزیدند تا زبانشان را از بیخ برکنند ، چشمانشان و امعاء و احشایشان را بیرون کشند و پوستشان را زنده زنده از تن جدا کنند ! اورشلیم دیگر وجود نداشت و از میان یهودیان ، آنانکه هنوز زنده بودند ، ناچار شدند که باقی عمر را در اسارت اهالی بابل سر کنند.
نبونید
باری ، بختنصر با همه ی قدرتش در سال ٥٦١ پیش از میلاد از دنیا رفت و پس از او پسرش « آول مردوک » به سلطنت رسید. او بسیار ضعیف و ناتوان بود و پس از آنکه تنها دو سال سلطنت کرد بدست دسته ای شورشی که از شوهر خواهرش « نرگال سار اوسور » فرمان می گرفتند ، از تخت شاهی به زیر آمد. سلطنت نرگال سار اوسور نیز چندان به درازا نکشید زیرا او بیمار بود و بزودی در گذشت. پس از وی پسرش « لاباسی مردوک » شاه شد. او نیز چند ماهی بیش سلطنت نکرد و فرمانده ی یک گروه شورشی به نام « نبونید » در سال ۵۵۵ پیش از میلاد ( یعنی تنها پنج سال پیش از آنکه کوروش در ایران به پادشاهی برسد ) بر تخت وی تکیه زد.
نبونید در سال ۵۵۴ پیش از میلاد پس از برگزاری جشن سال نو به شهر صور می رود تا در آنجا هیرام – پسر ایتوبعل سوم و برادر مربعل - را به عنوان خدای آن شهر مستقر سازد. در سال ۵۵۳ پیش از میلاد ادومو و تایما را به تصرف در می آورد. نبونید با تصرف تایما رؤیای بختنصر را دنبال می کرد و می خواست که مرکز حکومت خود را به آنجا منتقل کند. شاید به این خاطر که می خواست از بابل در برابر حمله ی احتمالی مصریان حمایت کند. به هر روی ، او در سال ۵۴۸ پیش از میلاد درآنجا اقامت گزید و حکومت بابل را به پسرش « بالتازار » واگذاشت.
سالها بعد ، آنچه نبونید را وادار به بازگشت کرد ، شنیدن خبر عزیمت سپاه ایران به سوی بابل بود. با شنید ن این خبر ، نبونید به سرعت به بابل برگشت تا شهر را برای دفاع در برابر هجوم پارسیان مهیا سازد. وضع سوق الجیشی هیچ درخشان نبود. نبونید چون از سمت مشرق و از سمت شمال در محاصره افتاده بود راه گریزی بجز از سمت مغرب ، یعنی به سوی سوریه و مصر نداشت ؛ و تازه از آن طرف هم بجز
احتمال شورش مردم سوریه و بجز وعده های بی پایه ی دوستی از جانب مصر چیزی عایدش نمی شد. سلطان باستانشناس مذهبی كه به حق از انتقال قدرت از دولت ماد به پارسیان هخامنشی نگران شده بود و می دانست كه این انتقال قدرت موجودیت بابل را تهدید می كند كوشید تا همه ی فرماندهان لشكری را با نیروهای تحت فرمانشان گرد هم آورد و انگیزه ی جنبش ملی خاصی بشود كه بتواند سدی خلل ناپذیر در برابر مهاجم اشغالگر ایجاد كند. لیكن كاهنان كه مواظب اوضاع بودند سلطان را به باد ملامت می گرفتند از این كه برای پرداختن به سوداگریهای بی قاعده و به انگیزه ی كنجكاوی های باستانشناسی اندك كفر آمیزش از رسیدگی به امور سیاسی و كشوری غافل مانده است . آنان در ایفای وظایف مقدس خود اهانت دیده و جریحه دار شده بودند ، و هیچ در پی این نبودند كه خشم و كینه ی خود را پنهان بدارند. بدین جهت اعتماد لازم به او نشان ندادند تا بتواند عوامل مقاومت در حد فراتر از كامل را به دور خود گرد آورد. بحران قدرت شوم و بدفرجام بود. در آن هنگام كه بیگانه در مرزهای كشور توده می شد و كسی نمی توانست در تشخیص مقاصد او تردیدی به خود راه بدهد متصدیان مقامات روحانی فكری بجز این در سر نداشتند كه ولو در صورت لزوم با حمایت دشمن هم که باشد امتیازات خود را برای همیشه حفظ كنند. آنان بی آنكه اندك تردید یا وسواسی به خود راه بدهند حاضر بودند برای انتقام گرفتن از پادشاهی كه مرتكب گناه دخالت در امور ایشان شده بود به میهن خویش هم خیانت بكنندعامل دیگر بی نظمی داخلی ناشی از روش خصمانه ای بود كه یهودیان بابل مصممانه در پیش گرفته بودند. وضع یهودیان در بابل براستی سخت و اسف انگیز بود. از آن جا كه بر اثر پیشگویی های حزقیل و یرمیای نبی ، مشعر بر اینكه دوران اسارت ایشان به سر خواهد رسید و عصر نوینی همراه با عزت و سعادت برای اسرائیل پیش خواهد آمد ، یهودیان با نذر و نیاز تمام خواهان ظهور منجی آزادی بخش موعود بودند ، كسی كه مقدر بود اورشلیم را به ایشان باز پس بدهد و برای ایشان کوروش همان منجی آزادی بخش بود. کوروش از جانب خداوند لایزال مأموریت یافته بود كه قوم یهود را از آن زندان زرین بیرون بكشد. حزقیل كه به یك خانواده ی روحانی تعلق داشت و در سیر تبعید اول یهودیان به بابل آورده شده بود مبشر والای امیدواری ایان بود. او دومین پیشگویی است كه به هر سو ندا در می دهد کوروش عامل خداوندی نجات همكیشانش خواهد بود. در همه جا شایع می كند كه کوروش شكست ناپذیر است. و اسرائیل رویای جاودانگی خود را دنبال می كند.« شاید هم دیدن پیشرفتهای سریع ایرانیان كه در كار مطیع كردن همه ی كشورهای خاور نزدیك و گردآوردن همه ی آنها زیر لوای یك امپراتوری وسیع تر و با اداره شدنی بهتر از اداره ی همه ی كشورهای گذشته بود كه به پیغمبر بنی اسرائیل الهام بخشیده بود دست خدایی در كار است. »
بدین گونه حزقیل كه با شور و شوق تمام گناهان اورشلیم را برشمره بود ، اكنون با دادن وعده ی بازگشت به وطن به تبعیدیان ، آن هم در آتیه ای نزدیك ، روحیه ی ایشان را تقویت می كرد. و بدین گونه پس از اعلام سلطه ی آتی خداوند بر بابلی كه آن همه خدا داشت و با طرح سازمان اقلیمی واهی كه در آن روحانیون از قدرتی استبدادی برخوردار خواهند بود احساس تفوق جامعه ی اسیر یهودی را تقویت می كرد و از او می خواست كه ویژگیهای نژادی خود را در محیط بیگانه سالم و دست نخورده نگاه دارد و خطر تحت تاثیر تمدن بابل قرار گرفتن و مشابه شدن با بابلیان را به ایشان گوشزد می كرد
.

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <قسمت چهارم: بدست آوردن مستعمرات بونانی

 

پس از بدست آوردن سارد ، تمام لیدیه با شهرهای وابسته اش ، به دست کوروش افتاد و حدود ایران به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر رسید. این مستعمرات را چنانكه در جای خود خواهد آمد اقوام یونانی بر اثر فشاری كه مردم دریایی به اهالی یونان وارد آوردند ، بنا كرده بودند. كوچ كنندگان از سه قوم بودند : ینانها ، الیانها و دریانها. نام یونان به زبان پارسی از نام قوم یكمی آمده است زیرا اهمیت آنها در این دست آورده ها ( مستعمرات ) بیشتر بود.
هرودوت اوضاع این مستعمرات را چنین می نویسد: ینانهایی كه شهر پانیوم وابسته به آنهاست شهرهای خود را در جاهایی بنا كرده اند كه از حیث خوبی آب و هوا در هیچ جا مانند ندارد. نه شهرهای بالا می توانند با این شهرها برابری كنند و نه شهرهای پایین ، نه كرانه های خاوری و نه كرانه های باختری .
ینانها به چهار لهجه سخن می گویند شهر ینانی ملیطه كه در باختر واقع است پس از ان می نویت و پری ین است . این شهرها در كاریه قرار دارند و اهالی آنها به یك زبان سخن می گویند. شهرهای ینانی واقع در لیدیه اینهاست : افس ، كل فن ، لیدوس ، تئوس ، كلازمن ، فوسه. اینها به یك زبان سخن می گویند ولی زبان آنها همانند زبان شهرهای یاد شده در بالا نیست. از سه شهر دیگر ینانی دو شهر در جزیده سامس و خیوس واقع است و سومی ارتیر است كه كه در خشكی بنا شده است. اهالی خیوس و ارتیر به یك زبان سخن می وین دو اهالی سامس به زبانی دیگر. این است چهار لهجه ینانی .
پس از آن هرودوت می گوید : ینانهای هم پیمان زمانی از دیگر ینانها جدا شده بودند و جدایی آها از اینجا بود كه در آن زمان ملت یونانی به تمامی ناتوان به دید می آمد و ینانها در میان اقوام یونانی از همه ناتوانتر بودند و به جز شهر آتن شهر مهمی نداشتند. بنابرین چه آتنیها و چه دیگر ینانیها پرهیز داشتند از اینكه خود را ینانی بنامند و گمان می رود كه اكنون هم بیشتر ینانها این نام را شرم آور می دانند.
دوازده شهر همی پیمان ینانی برعكس به نام خود سربلند بودند. آنها معبدی برای خود ساختند كه آن را پانیونیوم نامیدند از ینانهای دیگر كسی را به آنجا راه نمی دادند و كسی هم جز اهالی ازمیر خواهند آن نبود كه در پیمان آنها وارد شود. پانیوم در دماغه ی میكال قرار دارد این معبد برای خدای دریاها ، پوسیدون هلی كون ، ساخته شده است. در نوروزها ینانها ی شهرهای هم پیمان در اینجا گرد می آیند و این جشن را جشن پانیونیوم می نامند.
از گفته های هرودت روشن می شود كه دریانها هم همبستگی با شش شهر دریانی داشتند ولی بعدها هالی كارناس را باری اینكه یك ی از اهالی آن بر خلاف عادت قدیم رفتار كرد ، از پیمان بیرون كردند. الیانها همبستگی از دوازده شهر داشتند ولی ازمیر را ینانها از آنها جدا كردند و یازده شهر دیگر در همبستگی الیانی بازماند. زمینها الیانی پربارتر از زمینهای ینانی بود ولی از حیث خوبی آب و هوا با شهرهای ینانی برابری نمی كرد.
از گفته های هرودوت چنین برمی آید كه این مستعمرات را سه قوم یونانی بنا كدره بودند و بین تمام آنها همراهی و هم پیمانی نبود. زیرا هر یك از همبسته های كوچك برپا كرده با هم هم چشمی و كشمكش داشتند.
پس از آن تاریخ نگار نامبرده می گوید : ینانها و الیانها نماینده ای نزد کوروش فرستاده و درخاست كردند كه کوروش با آنها مانند پادشاه لید ی رفتار كند یعنی به كارهای درونی آنها دخالت نكند وهمان امتیازات را بشناسد. کوروش پاسخی یكراست به آنها نداده و این مثل را آورد : « زنی به دریا نزدیك شده و دید كه ماهیهای قشنگی در آب شنا می كنند. پیش خود گفت : اگر من نی بزنم آشكارا این ماهیها به خشكی درآیند . بعد نشست و هر چند كه نی زد چشمداشت او برآورده نشد. پس توری برداشت و به دریا افكند و شمار زیادی از ماهیان به دام افتادند. وقتی كه ماهی ها در تور به بالا و پایین می جستند ، نی زن حال آنها را دید و گفت : حالا دیگر بیهوده می رقصید! می بایست وقتی برایتان نی میزدم می رقصیدید. »
هرودوت این گفته را چنین تعبیر می كند : کوروش خواست با این مثل آنها بدانند كه موقع را از دست داده اند، چه وقتی كه پیش از به دست آوردن سارد به آنها پیشنهاد همبستگی شده بود و آنها رد كرده بودند. از میان مستعمرات یونانی ، کوروش فقط با اهالی ملیطه قرارداد كرزوس را تازه كرد و و نمایندگان دیگر شهرها را نپذیرفت. نمایندگان به شهرهای خود بازگشتند و پاسخ کوروش را رسانیدند . سپس از تمام شهرهای یونانی آسیای كوچك نمایندگانی برگزیده شدند كه در پانیونیوم گرد آمده و در برابر کوروش همبسته شوند.
نمایندگان شهرهایی چون كل فن ، افس ، فوسه ، پری ین ، لبدس ، تئوس ، اریتر و دیگران در اینجا گرد آمده بودند . شهر ملیطه چون به مقصود خویش رسیده بود در این گروه شركت نكرد. جزیره ی سامس و خیوس هم شركت نكردند به این امید كه کوروش چون نیروی دریایی نیرومندی ندارد كاری با آنها نخواهد داشت. ولی دیگر شهرها با وجود اختلافاتی كه با یكدیگر داشتند ، از جهت خطر مشتركی كه احساس می كردند در این گردهمآیی حضور یافتند. الیانها گفتند هر چه ینانها بكنند ما هم خواهیم كرد. دریانها از جهت آنكه از شهرهای كارناس كه دریانی بود نماینده ای پذیرفته نشده بود ، از شركت در عملیات خودداری كردند. چون جزایر یونانی هم حاضر نشدند در این گردهمآیی شركت كنند ، ینانها و االیانها قرار گذاتند نماینده ای به اسپارت گسیل كنند و از آن دولت یاری جویند. با این هدف پی تر موس نامی از اهای فوسه كه سخنران و سخندان بود با انبوهی از هدایا به نزد اولیای دولت اسپارت فرستاده شد. ولی اسپارتی ها جواب درستی به وی ندادند و تنها وعده كردند كه گروهی را خواهند فرستاد تا اوضاع منطقه را بازبینی كنند. بدین منظور یك كشتس اسپارتی پنجاه پارویی رهسپار فوسیه شد و در آنجا نمایندگان اسپارت ، فردی به نام لاكریناس را برگزیدند و برای مذاكره با کوروش روانه ی سارد كردند. او به شاه گفت : بر حذر باشید از اینكه مستعمرات یونانی را آزار كنید ، زیرا اسپارت چنین رفتاری را نخواهد پذیرفت.
کوروش از یونانیهایی كه در ركاب وی بودند پرسید : مگر این لاسدمونیها كیستند و عده شان چقدر است كه اینگونه سخن می گویند؟ پس از آنكه یونانیها این مردم به کوروش شناساندند ، کوروش رو به نماینده كرد و گفت : من از مردمی كه در شهرهایشان جای ویژه ای دارند كه در آنجا گرد هم می آیند و با سوگند دروغ و نیرنگ یكدیگر را فریب می دهند هراسی ندارم. اگر زنده ماندم چنان كنم كه این مردم به جای دخالت در كار ینانیها از كارهای خودشان سخن بگویند.
نماینده ی اسپارت پس از شنیدن پاسخ کوروش به كشور خویش بازگشته به پادشاه اسپارت ( آناك ساندریس ، آریستون ) پاسخ کوروش را رسانید. انها هم پاسخ را به مردم رسانیدند و مسئله ی كمك گرفتن یونانیهای آسیای صغیر از اسپارتیها به همین جا ختم شد.
هرودوت می گوید بیم دادن كوروش به همه ی یونانیها بود ، چه هر شهر یونانی میدانی دارد و مردم برای داد و ستد در آنجا گرد می آیند ولی در پارس چنین میدانهایی وجود ندارد. نتیجه ای كه تاریخنگار یاد شده می گیرد درست نیست زیرا مقصود کوروش روش حكومت آنها بوده است . یونانیهایی كه از ملتزمین کوروش بودند او را از روش حكومت اسپارت آگاه كرده و گفتند مردم در جایی میدان مانند گرد آمده و در كارها سخن می گویند و هر یك از سخنوران می خواهند باور خود را به مردم بپذیرانند.
آشكار است كه كکوروش از روش چنین حكومتی خوشش نیامده و آن پاسخ را داده است . خلاف این فرض طبیعی نیست. زیرا وقتی كه می خواهند مردمی را بشناسانند روش حكومت آن را كنار نمی گذارند تا از میدان داد و ستد سخن بگویند. بنابرین از این پاسخ نمی توان داوری كرد كه میدان خرید و فروش در پارس پیدایی نداشته است به عكس چون داد و ستد در آن زمان بیشتر با تبدیل جنس به جنس می شد و مغازه یا حجره برای اینگونه داد وستد تنگ بود ، پس این میدانها بوده است. به هر حال اگر هم نبوده مقصود کوروش روش حكومت اسپارتیها بود نه میدان داد و ستد آنها.
کوروش در این هنگام به كارهایی كه در خاور داشت بیش از كارهای باختر اهمیت داد. یك تن از اهالی لیدیه به نام پاكتیاس را برگزید و به حكومت این كشور گماشت . ترتیبات آن را با حوالی كه در زمان آزادی داشت باقی گذاشت و پس از آن با كرزوس راهی ایران شد.
هرودوت می گوید دلیل برگزیدن یك تن لیدیایی به فرمانروایی این كشور این بود كه کوروش ترتیب ایران را در دید آورد ، چون در ایران رسم بر این بود كه وقتی كشوری را می گرفتند از خانواده فرمانروایان یا نجبای آن کشور کسی را به فرمانروایی آن بر می گزیدند. ولی دیری نپایید که کورش دانست که این ترتیب سازگار اوضاع آسیای پایینی نیست. توضیح آنکه پاکتیاس همین که کورش را دور دید وعوی آزاد شدن لیدیه کرد و چون کورش گنجینه را به او سپرده بود با آن پول مردم کناره را با خود همراه کرد و سپاهی ترتیب داد بعد به سارد شتافته و فرمانروای ایرانی را در ارگ پیرامون گرفت. این خبر در راه به کورش رسید و او چنانکه هرودت می گوید از کرزوس پرید سرانجام این کار چیست ؟ چنیین به نظر می آید که مردم لیدی هم برای خودشان و هم برای من دردسر درست می کنند. آیا بهتر نیست که لیدیها را برده کنم ؟ کرزوس در پاسخ گفت خشمگین نشو ، لیدها نه از بابت گذشته گناهی دارند و نه از جهت حا ل . گذشته ها به گردن من بود و حال گناه از پاکتیاس است که باید تنبیه شود. از گناه لیدیها بگذر و برای اینکه بعدها شورش نکنند نماینده ای به سارد فرست و فرمان بده که لیدیها اسلحه برندارند ، در زیر ردا قبایی بپوشند و کفشاهی بلند به پا کنند و کودکان خویش را به نواختن آلات موسیقی و بازرگانی وادارند. به زودی خواهی دید که مردان لیدی زنانی خواهند بود و اندیشه تو از شورش آنها راحت خواهد شد. والبته کورش هرگز به این توصیه های رهبری که برای زن کردن مردان کشورش نقشه می کشید اهمیت نداد. مازارس سردار ایرانی برای سرکوب شورش پاکتیاس به سارد فرستاده شد. با ورود مازارس به شهر سارد ، پاکتیاس شهر را رها کرد و به کوم ( = کیمه ، مستعمره ی یونانی ) گریخت. مازارس به اهالی کوم پیغام داد که باید پاکتیاس را تسلیم کنند. اهالی کوم از یک سو نمی خواستند با پارسیان وارد جنگ شوند و از سوی دیگر راضی نبودند کسی را که به آنها پناه آورده است تسلیم پارسیان کنند، لذا از پاکتیاس خواستند تا از شهر آنها بیرون رود و به ملیطه بگریزد. به خواست اهالی کوم ، پاکتیاس به ملیطه رفت ولی از بخت بد شهری که به آن پناه آورده بود مردمی داشت بازرگان و پرستنده ی پول ! آنها راضی شدند در ازای دریافت وجهی پاکتیاس را تسلیم کنند ولی پاکتیاس بوسیله ی یک کشتی که از کوم آمده بود به جزیره ی خیوس فرار کرد اما این پایان بدبیاری های او نبود. اهالی این جزیره خواهان ناحیه ای به نام آتارنی بودند که در برابر خیوس واقع بود و به مازارس گفتند که اگر آن ناحیه را به ما دهی پاکتیاس را به تو می سپاریم. مازارس چنین کرد و مردم خیوس پاکتیاس را آوردند و تحویل سپاهیان پارس دادند. سپس مازارس حکم مرگ پاکتیاس را صادر نمود و بدینگونه فرماندار شورشی لیدیه مجازات شد.
در پی این حادثه ، کورش تصمیم گرفت برای دفع خطرات احتمالی مستعمرات یونانی آسیای صغیر را نیز تسخیر نماید. لذا مازارس را به مطیع کردن این
مستعمرات گماشت. نخستین شهری که فرو پاشید پری ین بود. پس از آن دشت مه آندر و کشورهای ماگنزی نیز سر به فرمان پارسیان فرود آوردند. در این هنگام مازارس از دنیا رفت و هارپاگ مادی جانشین او شد. هارپاگ بلافاصله شهر فوسه را پیرامون گرفت و به اهالی آن یک اولتیماتوم بیست و چهار ساعته داد که بجنگند یا تسلیم شوند. مردم فوسه که دریانوردان زبردستی بودند و کشتی های فراوانی داشتند ، از این مهلت یک شبانه روزی سود بردند و شبانه سوار بر کشتی های خود شهر را ترک کردند. با پایان یافتن زمان تعیین شده ، سپاهیان پارسی به شهر درآمدند و شهر خالی از سکنه ی فوسه را بدست گرفتند. مردم فوسه سوار بر کشتی های خود به جزیره ی خیوس گریختند ولی خیوسی ها آنها را نپذیرفتند و به آنان جا ندادند. سپس فراریان فوسه تصمیم گرفتند به کرس کوچ کنند ولی پیش از آن خواستند به شهر خود باز گردند و از پارسیان انتقام بگیرند. با این هدف به فوسه برگشته و در نزدیکی آن شهر شماری از پارسیان را کشتند. بسیاری از اهالی فوسه ( تقریبا نیمی از آنها ) با دیدن دوباره ی موطن خود هوس کوچ را از سر پراندند و با استفاده از عفوی که هارپاگ اعلام کرد، در ازای پذیرفتن فرمانبرداری از پارسیان به خانه هایشان بازگشتند. و اما نیم دیگر مردم فوسه به آلالیا در کرس رفتند و چون به راه زنی در دریاها پرداختند ، دولت قرتاجنه با آنان نبرد کرد و شمار زیادی از آنان را از پای درآورد و بازمانده ی آنها از جایی به جای دیگر رفتند تا به ولیا در خلیج پولیکاسترو رسیده و در آنجا ساکن شدند.
پس از آن لشکر پارس آهنگ تسخیر تئوس کرد. تئوس یکی از زیباترین شهرهای ایونیه بود که سه هزار سال پیش از این بوسیله ی مهاجرانی که از بخش پرتانیه ی آتن به آنجا آمده بودند بنا شده بود. اهالی تئوس نیز به سان مردم فوسه رفتار کردند . یعنی پیش از رسیدن پارسیان ، شهر را تخلیه نموده و به آبدر گریختند و در همانجا ساکن شدند. و اما سایر شهرهای ایونیه چون دریانها و اُاِلیانها راه مردم تئوس و فوسه را نرفتند. آنها با پارسیان پیمان بستند و با پذیرش حکومت آنان در شهر و دیار خود ماندند و به زندگی آرام خود ادامه دادند. از آن پس هارپاگ به جنگ با کاریها ، کیلیکها و پداسیها پرداخت و اندک اندک تمام نواحی آسیای صغیر به فرمان ایرانیان درآمد.

 

نوشته شده توسط سینا در  دوشنبه 9 آبان 1384  و ساعت 12:10 ب.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر